<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تأملات واپسین</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com</link>
<description>وب نوشته های گاه و بیگاه سهیل اسدی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 18 Apr 2012 19:03:12 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://s1.picofile.com/file/7358463010/Goodbye.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 19:03:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علم بهتر است یا ثروت؟!</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فاز دیگری از زندگیم به اتمام رسید و درب دیگری به رویم باز شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از چند سال تجربه در امر آموزش پی بردم که در مملکت گل و بلبل ما، درس دادن به ابناء بشر، تنها سعادتی متافیزیکی دارد و یک پول سیاه هم نمی ارزد. البته همین امروز به این نتیجه نرسیدم. تقریباً از همان ابتدا دریافته بودم که تبدیل علم به ثروت برای رفاه بسی سختر از تبدیل ثروت به علم است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنده ی حقیر که از دریای علم قطره ای چشیده بودم اکنون با کله رهسپار شوره زار ثروتم! باشد که علماء این خبط را بر این حقیر ببخشایند و در مباحث انتزاعی خود جایی هم برای مادیات باز کنند که زمانه سخت از عصر حکیم بوعلی سینا گذر کرده است. عزیزانم، مسیر گهواره تا گور دیگر آنقدر هموار نیست که صرفاً دانش بیاموزیم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  در سنه ی شونصد هجری حکیمی پا به ولایت قندهار گذاشت. شب نشده بود همسایگان منزلی را برای سکونت شیخ تدارک دیدند تا به هر وقت که میخواهد در آن منزل گزیند. از همان شب سفره های رنگین اهل محل برای شیخ گسترانده می شد تا وی به امر حکمت و معرفت بپردازد و هیچ خیال خود را آشفته نسازد. سالیان دراز همی گذر شد. در سنه ی فعلی اما جوان پس از طی هفت خوان علم جویی و حکمت آموزی و طی مراحل علمی یکی پس از دیگری پا به دنیای برون میگذارد. در جستجوی کار منزل به منزل طی می کند و هیچ نمی یابد. دیگر به معرفت آموزی نه منزلی فراهم است، نه درآمدی و نه رفاهی. عمر گرانمایه در راه علم طی شده اما حرف آخر را گرانی میزند!   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Apr 2012 20:35:39 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک!</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;... و گذشت&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;آن سال سخت!&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Mar 2012 21:20:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دسته ای از آدمها!</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هرچه مملکت عقب­افتاده­تر باشد آدمهای توخالی­تر تعارفات مسخره و انزجارآورشان را بیشتر در روی یکدیگر تکه پاره می­کنند و البته محبوب­تر هم می­شوند. چقدر این روزها این جور آدمها دور و کنارم رژه می­روند. افرادی که سرتاسر عمر بی­ارزش خود را تنها یک کتاب درست حسابی هم نخوانده­اند. اگرچه ممکن است مهندس هم خطاب شوند و یکطرف مغزشان را به مدت چهار سال کذایی دانشگاه با فرمولهای ریاضی و فیزیک مشغول نگاه داشته باشند. اما تنها توانایی­شان بلند بلند حرف زدنهای ممتد و مزخرف­گویی­های بی­ربطشان است؛ از صد متری حضورشان می­شود تعارف­مسلکی احمقانه­شان را به قوه شامه دریافت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زندگی را باید از کوچکترها آموخت. از کودکان و نوجوانان. حداقل دم به دقیقه تعارفات گندیده نثار یکدیگر نمی­کنند! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Mar 2012 03:14:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای سختِ او</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  همین که یکی دو نعلبکی پشت سر هم چای هورت کشید، بلند می­شود روی پنجه و دست می­برد پاشنه گیوه­هایش را می­کشد. کتش را دست به دست می­کند و می­رود سمت درب خانه که برود شهر. انگار چیزی مانع باشد یک قدم بر می­گردد عقب و می­چرخد رو به مادر پیرش که اکنون لبه­ی بالکن طبقه دوم با چشمانی خیس، ساکت به اندوه و آه ایستاده است. به گویش محلی می­گوید: «ننه نگران نباش! بچه که نیستوم.» ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 03:21:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوتاه، ترسناک، بی نام!</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می­خواهی کوتاه­ترین داستان ترسناک جهان را بشنوی؟ ممکن است از این کوتاه­تر هیچ­کجای دیگر به نظرت نرسد. البته خود نیز از فرد دیگری شنیدم. او هم از شخص دیگری شنیده است و آن یکی هم یحتمل از جایی خوانده است... بگذریم! متأسفانه نام آن فرد که برای نخستین بار پیرو پیدایش کوتاه­ترین داستان ترسناک جهان فسفر سوزاند را نمی­دانم اما داستانش چنین است:&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;«آخرین انسانِ روی زمین در کلبه­اش نشسته بود، ناگهان کسی در زد.»&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Feb 2012 17:41:05 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی حوصله!</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چیز خاصی برای گفتن نداشتم. آمدم بگویم چرا یک مدت است که چیزی ننوشته­ام. بابت یک کلمه­ی پنج حرفی است! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصلاً بگذار اینطور بگویم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا حالا شده به بچه­های دوم-سوم ابتدایی یک عنوان برای انشاء بدهی؟ اصلاً معلم بوده­ای تا به حال؟ خوب، اگر نبودی که هیچ. گوش بسپار برایت بگویم. اگر هم بوده باشی که می­دانی چه می­گویم. نیاز به شنیدن توضیحی نداری. میدانی خیلی شیرین­اند. یعنی هر عنوانی را که بابت تکلیف خانه مطرح کرده باشی، می­گیرند و آنقدر روی آن چرخ میزنند که آخر از رنگ و معنی بیفتد، آنچنان که خودشان دست آخر...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Feb 2012 07:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی نوستالوژیک به سنّت</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در اطراف الموت و در ارتفاعات (واقع در استان قزوین) روستایی است کوچک بنام &lt;I&gt;دینه­رود&lt;/I&gt; که هیچ راه ارتباطی با شهرها و روستاهای اطرافش ندارد. اهالی این روستا اگر بخواهند به شهر بروند باید پای پیاده چند کیلومتر را در کوهستان گز کنند که می­کنند، هر از گاهی، چنانچه نیاز ضروری در حیطه­ی جهان مدرن به مایحتاجی داشته باشند که اصولاً ندارند. چون در اکثر اوقات کاری به مدرنیته و کالاهایش ندارند؛ چیزی نبوده است که بخواهند و طبیعت به آنها نداده باشد. دمادم در عوالم سنتی خود سیر می­کنند و زندگی را آنطور می­گذرانند که اجداد من و شما. هر دو گذران زندگی را سخت نگرفتند. سبک­بال زیستند و رفتند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 15:10:25 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو سطر حرف حساب</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنقدر حرف حساب بود که حیفم آمد در این زمانه­ای که غربی بودن (یا وانمود کردن به غربی بودن) مد روز شده است، آنرا برای شما بازگو نکرده باشم. مجید مددی در مقدمه­ای که بر ترجمه­ی پارسی خود: «از خودبیگانگی انسان مدرن» بر کتاب (the alienation of man; an interpretation based on Marx Tonnie) بقلم «فریتس پاپنهایم» (Fritz Pappenheim) نگاشته است چنین می­گوید که: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«&lt;STRONG&gt;و این انسانِ دوپاره که با &quot;دوری جستن و کناره­جویی و بی­تفاوتی&quot; تنها به خود می­اندیشد و به بهای نابودی دیگری در پی نجات خویش است، محصول دنیای بحران­زده­ای است که آنرا &quot;تمدن غربی&quot; می­نامیم&lt;/STRONG&gt;.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://drmadadi.new-philosophy.ir/?p=53&quot; target=_blank&gt;رونمایی از کتاب&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://drmadadi.new-philosophy.ir/?p=53&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Jan 2012 03:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک داستان خیلی کوتاه</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کوتاه­ترین داستان کوتاهی که خواندم و به وجدم آوردم متعلق به رضا قیصریه است در مدخل «کافه نادری». جالب اینجاست که می بینم اصلاً کهنه شدنی نیست و هر بار می­خوانمش از لذت آن کاسته نمی­شود. &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;«کنار کارون جوانی سر خم کرده فلوت می­نواخت، اما ناشیانه. آرام می­رفت. یک آن ایستاد، به رهگذری که از کنارش می­گذشت گفت: باید ببخشید، دستم ترکش خورده فلج است وگرنه بهتر می­زدم.»&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Dec 2011 19:46:15 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

