<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تأملات واپسین</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com</link>
<description>وب نوشته های گاه و بیگاه سهیل اسدی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 20 Feb 2012 03:21:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>روزهای سختِ او</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  همین که یکی دو نعلبکی پشت سر هم چای هورت کشید، بلند می­شود روی پنجه و دست می­برد پاشنه گیوه­هایش را می­کشد. کتش را دست به دست می­کند و می­رود سمت درب خانه که برود شهر. انگار چیزی مانع باشد یک قدم بر می­گردد عقب و می­چرخد رو به مادر پیرش که اکنون لبه­ی بالکن طبقه دوم با چشمانی خیس، ساکت به اندوه و آه ایستاده است. به گویش محلی می­گوید: «ننه نگران نباش! بچه که نیستوم.» ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 03:21:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوتاه، ترسناک، بی نام!</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می­خواهی کوتاه­ترین داستان ترسناک جهان را بشنوی؟ ممکن است از این کوتاه­تر هیچ­کجای دیگر به نظرت نرسد. البته خود نیز از فرد دیگری شنیدم. او هم از شخص دیگری شنیده است و آن یکی هم یحتمل از جایی خوانده است... بگذریم! متأسفانه نام آن فرد که برای نخستین بار پیرو پیدایش کوتاه­ترین داستان ترسناک جهان فسفر سوزاند را نمی­دانم اما داستانش چنین است:&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;«آخرین انسانِ روی زمین در کلبه­اش نشسته بود، ناگهان کسی در زد.»&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Feb 2012 17:41:05 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی حوصله!</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چیز خاصی برای گفتن نداشتم. آمدم بگویم چرا یک مدت است که چیزی ننوشته­ام. بابت یک کلمه­ی پنج حرفی است! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصلاً بگذار اینطور بگویم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا حالا شده به بچه­های دوم-سوم ابتدایی یک عنوان برای انشاء بدهی؟ اصلاً معلم بوده­ای تا به حال؟ خوب، اگر نبودی که هیچ. گوش بسپار برایت بگویم. اگر هم بوده باشی که می­دانی چه می­گویم. نیاز به شنیدن توضیحی نداری. میدانی خیلی شیرین­اند. یعنی هر عنوانی را که بابت تکلیف خانه مطرح کرده باشی، می­گیرند و آنقدر روی آن چرخ میزنند که آخر از رنگ و معنی بیفتد، آنچنان که خودشان دست آخر...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Feb 2012 07:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی نوستالوژیک به سنّت</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در اطراف الموت و در ارتفاعات (واقع در استان قزوین) روستایی است کوچک بنام &lt;I&gt;دینه­رود&lt;/I&gt; که هیچ راه ارتباطی با شهرها و روستاهای اطرافش ندارد. اهالی این روستا اگر بخواهند به شهر بروند باید پای پیاده چند کیلومتر را در کوهستان گز کنند که می­کنند، هر از گاهی، چنانچه نیاز ضروری در حیطه­ی جهان مدرن به مایحتاجی داشته باشند که اصولاً ندارند. چون در اکثر اوقات کاری به مدرنیته و کالاهایش ندارند؛ چیزی نبوده است که بخواهند و طبیعت به آنها نداده باشد. دمادم در عوالم سنتی خود سیر می­کنند و زندگی را آنطور می­گذرانند که اجداد من و شما. هر دو گذران زندگی را سخت نگرفتند. سبک­بال زیستند و رفتند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 15:10:25 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو سطر حرف حساب</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنقدر حرف حساب بود که حیفم آمد در این زمانه­ای که غربی بودن (یا وانمود کردن به غربی بودن) مد روز شده است، آنرا برای شما بازگو نکرده باشم. مجید مددی در مقدمه­ای که بر ترجمه­ی پارسی خود: «از خودبیگانگی انسان مدرن» بر کتاب (the alienation of man; an interpretation based on Marx Tonnie) بقلم «فریتس پاپنهایم» (Fritz Pappenheim) نگاشته است چنین می­گوید که: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«&lt;STRONG&gt;و این انسانِ دوپاره که با &quot;دوری جستن و کناره­جویی و بی­تفاوتی&quot; تنها به خود می­اندیشد و به بهای نابودی دیگری در پی نجات خویش است، محصول دنیای بحران­زده­ای است که آنرا &quot;تمدن غربی&quot; می­نامیم&lt;/STRONG&gt;.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://drmadadi.new-philosophy.ir/?p=53&quot; target=_blank&gt;رونمایی از کتاب&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://drmadadi.new-philosophy.ir/?p=53&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Jan 2012 03:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک داستان خیلی کوتاه</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کوتاه­ترین داستان کوتاهی که خواندم و به وجدم آوردم متعلق به رضا قیصریه است در مدخل «کافه نادری». جالب اینجاست که می بینم اصلاً کهنه شدنی نیست و هر بار می­خوانمش از لذت آن کاسته نمی­شود. &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;«کنار کارون جوانی سر خم کرده فلوت می­نواخت، اما ناشیانه. آرام می­رفت. یک آن ایستاد، به رهگذری که از کنارش می­گذشت گفت: باید ببخشید، دستم ترکش خورده فلج است وگرنه بهتر می­زدم.»&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Dec 2011 19:46:15 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوابی بود دیدم</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خوابی دیدم دیشب. خودِ خودش بود با آن چادرنماز گلی زیبا و همیشه نو. چادرنمازی که همواره عطر گرانقیمتی بر آن زده بودند. آن دخترانش که در آمریکا بودند برای دخترانی که در ایران داشت چیزها می­فرستادند و آنها حواسشان به مادر بود... در خواب بودم ولی حس می­کردم. آمده بود به خوابم. گفت «خوبی مادر؟» و صدایش لرزان بود درست مثل آخرین دفعه که دیدمش. فرو رفته بود در تخت بیمارستان و با صدایی لرزان می­گفت «خوبی مادر؟ کی از فرنگ برگشتی؟»&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Dec 2011 01:20:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تغییر کرده اند؟</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7223194943/IMAGE634147156694613750.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک چیزی می­نویسم. تمام که شد از اول میخوانم. نه، قبول ندارم. پس خوب ننوشتم. خط می­زنم. دوباره می­نویسم. باز هم خط می­زنم و دیگر چیزی نمی­نویسم. قلم را می­گذارم روی میز و نگاهم می­افتد به ساعتی که زول زده است به چشمانم. سه و نیم صبح است و بجز صدای حرکت ثانیه­شمار دیگر صدایی در این شهر برهوت نیست. به خود می­گویم ولش کن! توضیح نمی­خواهد که. نقل قول را بنویس و خلاص. تنها آخرش می­توانی بپرسی تغییر کرده­اند یا خیر؟ و بگذاری که خود قضاوت کنند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Dec 2011 13:42:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنچه هیچوقت ندانستم!</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7220199244/14thss.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-         یکجا گفته بودم هر زندگی یک داستان است و هر داستان در نهایت حکایتی­ست از یک زندگی. یادت می­آید؟ نه؟- راستش خودم هم یادم نمی­آید کی و کجا بود که اینرا گفتم. مهم نیست. امروز مصداق­ش را پیدا کردم، دو-سه ماهی بود که بیخ گوشم رژه می­رفت و عجبا اینکه بعد از این همه مدت می­بایست مصداق سخنم را پیدا کنم. بگذریم! آدمها، مردمان ساده کوچه و بازار، همین که قدم بر می­دارند داستان می­نویسند. به جان عزیزت اذیت نمی­کنم حقیقت را می­گویم. باور کن! همین جوانی که گفتی می­آید از کنار پله­برقی رد شود پایش گیر می­کند به یک گوشه با دو دست می­خورد جلوی پای یک پیرزن زمین و با تمام زرنگی که در تجارت و معاشرت دارد، تنها وقت می­کند بگوید «آخ!»، داستانی دارد برای خودش. آن پیرزن هم که یکباره می­گوید «ننه مراقب باش» در حال بازی کردن زندگی است و به تعبیری راوی داستان زندگی خویش است، بدون اینکه بداند. اصلاً چرا این همه راه دور برویم؟ همین قربانی خودمان، یک پا برای خودش داستان است. حالا اگر از اهل محل بپرسی، یکی دو نفری که می­شناسندش خواهند گفت «نخیر، هیچ هم داستان نیست» اما من از آنجا که در فضولی از آنها موفق­تر عمل کرده­ام با دقت عمل و صحت گفتار در تاکیدی دفعی و انقلابی خواهم گفت «بله، خیلی هم داستان است! فشاری خدای ناکرده متحمل شدی می­خواهم داستان او را زودتر از داستان تو روایت کنم؟» اینرا هم به آنها می­گویم، هم به تو.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Dec 2011 15:30:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی هم روزمرگی</title>
<link>http://soheilassadi.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیش از این از جنس داستان بیشتر می­نوشتم. دور نرفته باشیم، داستان­نویسی را از هر نوع نوشته­ی دیگری بیشتر دوست میدارم. زمانه مجالش کوتاه بوده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر خوانده باشی شاید بگویی آنها که داستان نبودند، همگی، بیش از یک مشت قصه­ی کوتاه و بی سر و ته نیستند. حالا هرچه! دلخوش بودم به آنها، یعنی دوستشان داشته­ام و البته در یکجا جمعشان کرده­ام برای وقتی که تصمیم گرفتم، چاپ شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به رسم قدیمی هر بار داستان کوتاهی نوشتم آنرا در همین وبلاگ گذاشتم. بقول اهل فرهنگِ فرنگی­ها برای Feedback که البته نتیجه­بخش هم بوده است. تنها چندتایی از آنها در اینجا درج نشده که بماند. دلیل خاصی هم نداشت. شاید خیلی درگیر امورات روزانه شده بودم. اما چند روز پیش چهاردهمی را نوشتم. نامش را گذاشته­ام «آنچه هیچوقت ندانستم!» که تراژدی کوتاهی است... به زودی آنرا در این گاه و بیگاه نویسی سهیم می­کنم. این هم بماند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه شد که پس از تقریباً یکسال وقفه در داستان­نویسی دوباره آمدم به سراغش؟ خود هم دقیقاً نمی­دانم. تصور کنم یکی دو هفته پیش بود. یک شب  از سر کار که آمدم و طبق معمول پس از کمی استراحت و تماشای جسته گریخته­ی تلویزیون رفتم به اتاق کتابخانه، نتوانستم تمرکز کنم و ادامه کار تحقیق تاریخ را دنبال کنم که قصد داشته و دارم به مجموعه کتبی مبدل شود از تاریخ ایران­زمین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بریده بودم. از آنجور خواندن و نوشتن خسته شده بودم. همین. اینطور شد که جور دیگری میخوانم و مینویسم این روزها. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روز دیگر بازخواهم گشت با «آنچه هیچوقت ندانستم!»    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;اثر هانری ماتیس - حقوقدانی که به هنر روی آورد&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7215518488/matisse22.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;Henry Matisse (1896 -1954)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Dec 2011 02:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>soheilassadi</dc:creator>
<guid>http://soheilassadi.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

