از پسامدرنیته – حرکت فکری غالب بر جهان کنونی غرب – آغاز میکنیم. پسامدرنیته در اعتلای فرهنگی خود - یا آنچه بدان چیرگی فرهنگی اطلاق میشود - از این سخن میراند که مدرنیته اتمام نگرفته است. این سخن به معنای نفی پسامدرنیته است. پارههای چندگانهی اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و هنریِ مجموع اضدادِ پسامدرن، در اعتلای فرهنگی به جایگاه نفی خود رسیده است. حال و احوال جنبش فکری پسامدرن در دههای که بسر میبریم بسان شکست در فراگریزی از مدرنیته بر علیه خویش چرخیده است. سرکردگان مکتب فرانکفورت بمثابهی پیشگامان فکری نهضت فلسفی دهههای اخیر از دیرباز معتقد بر بیمحتوا بودن حرکت پسامدرن بودند. هابرماس بازماندهی این نحله فکری با مشاهدات خود بدین نتیجه رسیده است که حرکت مدرن ناتوان از تغییر جهان عینی آدمیان بوده است و تنها قادر به تغییر روبنای فکری سازمان و نظام شده است. بنابراین – بقول هابرماس – مدرنیته همچنان یک «پروژه ناتمام» است. لاجرم هرگونه سخن از پسامدرن فاقد اعتبار است.
این ادعا بر چنین ادبیاتی واقع است که مدرنیته همچنان در حال انجام میباشد و در حقیقت یک پروژه ناتمام است. این انجام چون هر انجام دیگر شامل حسن و عیب بسیاری است. هر شاخص مدرن یک فراز ناپایان و عمیقاً عیبمحور است. بزرگترین عیب یک حرکت مدرن برمبنای انقطاعهای فرهنگی و طبیعی است که بر شالوده تفکر انسان تحمیل میکند. محدوده ناپایان مدرنیته نه تنها برای غرب بلکه برای شرق معایب بیشتری نسبت به محاسن در بر داشته است. بیجا نیست که اهالی شرق هرکجا که توانستهاند از مدرنیته روی برگرداندهاند. فرآیند مدرنیته در طول قرون اخیر منجر به افزایش اختلاف مابین روبنای اجتماعی و زیربنای فکری انسانها (بویژه نوع غربی آن) گردید.
در یک کلام ساده میتوان چنین گفت که مدرنیته محصول رنسانس (نوزایش) و پیامدهایش در غرب میباشد. این جنبش بویژه برگرفته از معنیپنداری یونانیان باستان است. یونانیان باستان و پس از آنان اروپائیان بدین منطق تفکر میکردند که همواره میبایست فراتر از طبیعت را نگریست. طبیعت نقایص بسیار دارد و لاجرم میبایست در جهت رفع نقایص و بهینهسازی آنان قدم برداشت. دورانهای نوزایش، اصلاح و نگرش صنعتمدار دقیقاً از این نقطه نظر نشأت میگیرند که بدین تاریخ شالودهی جامعه غربی را سامان دادهاند. این نگاه اما از ابتدا در مشرق زمین هواداری نداشته است.
در شرق باستان طبیعت کامل اما رمزآلود نگریسته میشد. این نیم نگاه تا بدین روز در زیربنای فکری انسان شرقی امتداد یافته است. نگاه یونانی به طبیعت نتیجتاً منجر به آن مدرنیتهای میگردد که اجزای شکلدهندهی اجتماع از جمله علم و قدرت را در طلب قدرت یا قدرتآفرینی هرچه بیشتر میشناسد و بس. این چنین است که از فراز مدرنیته سازمانهای اجتماعی توتالیتر و ددمنشی پدید میآید که سابقه آنرا نمیتوان در جهان پیش مدرن جست. استبداد کهن در هیچ مقیاسی قابل تطبیق با استبداد مدرن نیست.
اما در مشرق زمین تمامی اجزای شکلدهندهی زیربنای اجتماعی بویژه علم جلادهندهی عالم هستی و مسبب قربت و نزدیکی با خداوند نگریسته میشود. در مشرق زمین طبیعت نیازمند تفسیر است، نه تغییر. مدرنیته در طلب تغییر طبیعت است و بدین سان در مشرق زمین ریشه نکرده است.
هرچه که باشد مدرنیته به افزایش دلهره و اضطراب و مخاطرات جهان انسانی مبدل گشته است. وقت آن رسیده است که بشریت به جد به انکار مدرنیت اهتمام کند و دیگربار با ارجاع به اصول و مفاهیم جهان کهن مسیر انسانیتری را در پیش گیرد.
پی نوشت: بنام بزرگ پروردگار شهیدان. در آستانه ورود به روز حماسه، ایثار و شیرزنان و ابرمردان بزرگ این خاک کهن بر خود تکلیف دیدم دو سه سطری قلمی کرده باشم اندر ستایش سوم خرداد ماه. سوم خرداد ماه روز مردمان متوسط الاحوال که ما باشیم نیست! روز ابرمردان و شیرزنانی ست که با دست خالی اما مشت محکم در مقابل تجاوز همه جانبه دشمن جبار ایستادند و شکست اش دادند. در سوم خردادماه بود که خرمشهر آزاد شد و ... با درود به روان پاک شهدای کبیر سوم خرداد پیشاپیش این روز بزرگ را تبریک می گویم.
