تبليغاتX
تأملات واپسین - روح تحول خواه شرق بدنبال مدرنیته نیست
« چنان رفتار کن که گوییْ بناستْ آئینِ رفتار تو، به اراده ی تو، یکی از قوانینِ عامِ طبیعت شود » ... امانوئل کانت

از پسامدرنیته – حرکت فکری غالب بر جهان کنونی غرب – آغاز می­کنیم. پسامدرنیته در اعتلای فرهنگی خود - یا آنچه بدان چیرگی فرهنگی اطلاق می­شود - از این سخن می­راند که مدرنیته اتمام نگرفته است. این سخن به معنای نفی پسامدرنیته است. پاره­های چندگانه­ی اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و هنریِ مجموع اضدادِ پسامدرن، در اعتلای فرهنگی به جایگاه نفی خود رسیده است. حال و احوال جنبش فکری پسامدرن در دهه­ای که بسر می­بریم بسان شکست در فراگریزی از مدرنیته بر علیه خویش چرخیده است. سرکردگان مکتب فرانکفورت بمثابه­ی پیشگامان فکری نهضت فلسفی دهه­های اخیر از دیرباز معتقد بر بی­محتوا بودن حرکت پسامدرن بودند. هابرماس بازمانده­ی این نحله فکری با مشاهدات خود بدین نتیجه رسیده است که حرکت مدرن ناتوان از تغییر جهان عینی آدمیان بوده است و تنها قادر به تغییر روبنای فکری سازمان و نظام شده است. بنابراین – بقول هابرماس – مدرنیته همچنان یک «پروژه ناتمام» است. لاجرم هرگونه سخن از پسامدرن فاقد اعتبار است.

این ادعا بر چنین ادبیاتی واقع است که مدرنیته همچنان در حال انجام می­باشد و در حقیقت یک پروژه ناتمام است. این انجام چون هر انجام دیگر شامل حسن و عیب بسیاری است. هر شاخص مدرن یک فراز ناپایان و عمیقاً عیب­محور است. بزرگترین عیب یک حرکت مدرن برمبنای انقطاع­های فرهنگی و طبیعی است که بر شالوده تفکر انسان تحمیل می­کند. محدوده ناپایان مدرنیته نه تنها برای غرب بلکه برای شرق معایب بیشتری نسبت به محاسن در بر داشته است. بیجا نیست که اهالی شرق هرکجا که توانسته­اند از مدرنیته روی برگردانده­اند. فرآیند مدرنیته در طول قرون اخیر منجر به افزایش اختلاف مابین روبنای اجتماعی و زیربنای فکری انسانها (بویژه نوع غربی آن) گردید.

در یک کلام ساده می­توان چنین گفت که مدرنیته محصول رنسانس (نوزایش) و پیامدهایش در غرب می­باشد. این جنبش بویژه برگرفته از معنی­پنداری یونانیان باستان است. یونانیان باستان و پس از آنان اروپائیان بدین منطق تفکر می­کردند که همواره می­بایست فراتر از طبیعت را نگریست. طبیعت نقایص بسیار دارد و لاجرم می­بایست در جهت رفع نقایص و بهینه­سازی آنان قدم برداشت. دورانهای نوزایش، اصلاح و نگرش صنعت­مدار دقیقاً از این نقطه نظر نشأت می­گیرند که بدین تاریخ شالوده­ی جامعه غربی را سامان داده­اند. این نگاه اما از ابتدا در مشرق زمین هواداری نداشته است.

در شرق باستان طبیعت کامل اما رمزآلود نگریسته می­شد. این نیم نگاه تا بدین روز در زیربنای فکری انسان شرقی امتداد یافته است. نگاه یونانی به طبیعت نتیجتاً منجر به آن مدرنیته­ای می­گردد که اجزای شکل­دهنده­ی اجتماع از جمله علم و قدرت را در طلب قدرت یا قدرت­آفرینی هرچه بیشتر می­شناسد و بس. این چنین است که از فراز مدرنیته سازمانهای اجتماعی توتالیتر و ددمنشی پدید می­آید که سابقه آنرا نمی­توان در جهان پیش مدرن جست. استبداد کهن در هیچ مقیاسی قابل تطبیق با استبداد مدرن نیست.

اما در مشرق زمین تمامی اجزای شکل­دهنده­ی زیربنای اجتماعی بویژه علم جلادهنده­ی عالم هستی و مسبب قربت و نزدیکی با خداوند نگریسته می­شود. در مشرق زمین طبیعت نیازمند تفسیر است، نه تغییر. مدرنیته در طلب تغییر طبیعت است و بدین سان در مشرق زمین ریشه نکرده است.

هرچه که باشد مدرنیته به افزایش دلهره و اضطراب و مخاطرات جهان انسانی مبدل گشته است. وقت آن رسیده است که بشریت به جد به انکار مدرنیت اهتمام کند و دیگربار با ارجاع به اصول و مفاهیم جهان کهن مسیر انسانی­تری را در پیش گیرد.

چاپ مطلب

پی نوشت: بنام بزرگ پروردگار شهیدان. در آستانه ورود به روز حماسه، ایثار و شیرزنان و ابرمردان بزرگ این خاک کهن بر خود تکلیف دیدم دو سه سطری قلمی کرده باشم اندر ستایش سوم خرداد ماه. سوم خرداد ماه روز مردمان متوسط الاحوال که ما باشیم نیست! روز ابرمردان و شیرزنانی ست که با دست خالی اما مشت محکم در مقابل تجاوز همه جانبه دشمن جبار ایستادند و شکست اش دادند. در سوم خردادماه بود که خرمشهر آزاد شد و ... با درود به روان پاک شهدای کبیر سوم خرداد پیشاپیش این روز بزرگ را تبریک می گویم.

"خرمشهر را خدا آزاد کرد"

  

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389 توسط سهیل اسدی |