تبليغاتX
تأملات واپسین - فرازهایی بر علیه لیبرالیسم
« چنان رفتار کن که گوییْ بناستْ آئینِ رفتار تو، به اراده ی تو، یکی از قوانینِ عامِ طبیعت شود » ... امانوئل کانت

رزق غرب در بی ایدئولوژی ماندن انسان عصر حاضر است. به هر میزان که انسانها از محتوا و معنای فطری خود دور بمانند، استعمار نوین به اهداف تسلط­گرایانه­ی خود نزدیکتر خواهد شد. لیبرالیسم به مثابه ایدئولوژی تلاش وافری در جهت حقانیت و طبیعی بودن از خود نشان می­دهد که به مثابه ایدئولوژی نگریسته نشود. ایدئولوژی لیبرالیسم عصر پسامدرن در صدد خالی کردن انسان از محتواست. به هر میزان که انسانها از محتوا خالی شوند، آن مکتب در بیگانه ساختن انسانها و بسط قدرت استعماری خود پیشرو خواهد بود. از نقطه نظر لیبرالیسم هرآنچه هست همین است در صورتی که هرآنچه هست همین نیست. تمام تلاش لیبرالیسم در جهت حقانی نشان دادن وضع موجود استعمار است.

 

۱) هر نگاه تاریخی خود بخشی از نگاه تاریخ است. نگاه ما به تاریخ از نگاه تاریخ به ما جداست. ما تاریخ را با ولع تمام قضاوت می­کنیم و آنچه باقی می­ماند قضاوت سخت تاریخ است از قضاوت ما.

۲) بسیار ساده­لوحانه است چنانچه باور داشته باشیم سرآغاز پیدایی علم اروپایی با آزادی عجین شده باشد. آنچه را رنسانس به ارمغان آورد اسیر دست دلالان سود و سرمایه گردید و بلافاصله آزادی گسترش فن و صنعت به محدودیت برای توسعه مبدل شد. اهداف و مقاصد علم لیبرالی از ابتدا مشکوک بوده است. در مواجهه با مشرق زمین نیز خاستگاه علم اروپایی در خالی شدن انسان شرقی از انسانیت تاریخی و بومی خویش است.

۳) جامعه­شناسی لیبرالی اصرار دارد که جوامع همواره طبقاتی بوده و طبقات همواره اهداف ناهمگون را دنبال کرده­اند. اصرار آن برای اثبات این فرضیه است که انسان همواره بر انسان چیره بوده است تا که دستاویزی برای اثبات چیرگی انسان غربی بر همنوع شرقی خود یافته باشد.

۴) ماکیاولی در عصر چیره نشدگی لیبرالیسم سخنی می­راند که لیبرالیسم کهنه­کار امروزین از یاد برده است. حاکم نمونه را بایسته است تا همه کسانی را که از درآمد دارایی­های خود بدون به انجام رساندن کاری تغذیه می­کنند نابود سازد یا بکل مطیع اوامر خود درآورد، والا حکومتش دوامی نخواهد یافت. دوام حکومت به رضایت مستضعفین است، نه مستکبرین که اولی اکثریت است و دومی هرآنچه هم که ناراضی باشند اقلیت است و نارضایتی آنان ره به جایی نخواهد برد. در کل ارزش این است که حکومت همواره به فکر مصالح خود باشد. تنها این سخن ماکیاول را لیبرالیسم اجرا کرد حال اینکه فراموش کرد که بر پهنه­ی سیاست همواره هدف وسیله را توجیه می­کند.

۵) آنچه لیبرالیسم با تمام بالا و پائین تمدن بورژوایی خود قادر به فهم آن نشد وانگهی مارکس آنرا به قوت درک کرد این بود که انسان روز به روز به جای پیشرفت تمایل خستگی­ناپذیری به پسرفت و بازگشت به نوعی از توحش را دارا می­باشد. هرآنچه بیشتر در جهت سرپوش گذاشتن بر غرایز حیوانی خود قدم بردارد بیشتر بدانها دامن می­زند و پربارترشان می­سازد. حقیقت اینکه روشنگری لیبرال در نهایت بدست خویش معدوم خواهد شد.

۶) لیبرالیسم نه تنها در پی انهدام متافیزیک و قطع ارتباط انسان با جهان ارواح قدم برداشت بلکه مادی­گری صرف را جایگزین ارزش­مداری آسمانی کرد. در این چهارچوب آزادی نوع بشر به تباری مادی نازل می­گردد و در آن دیگر خبری از حس مسئولیت الهی نیست. آزادی در مقابل اراده و اختیار مفهوم آنجهانی خود را از دست می­دهد و صرفاً دستاویزی می­گردد برای سرمایه­اندوزی و تحلیل تدریجی فرد درون سیستم تماماً مادی و زمینی. اختیار انسان محدود می­گردد به میزان سرمایه­ای که در جیب دارا می­باشد و بس.

۷) اخلاقیات لیبرالی بغایت ایده­آلیست نگر است. لیبرالیسم قادر به فهم این نکته نشده است که اخلاقیات همواره حاصل از چند و چون مناسبات اجتماعی است و در هر حال تحکیم حکم ضرورت است. «آنچه وجود دارد مناسبات علّی طبیعی است» (هورکهایمر۱) و در غالب مناسبات وجود می­بایست در جهت تغییر وضع موجود قدم برداشت نه اینکه از زاویه­ای ایده­آل به مسائل نگریست.

۸) فرد بنیاد فکر و عمل سیاسی را شامل می­شود حال اینکه در مکتب لیبرالیسم به ظاهر فرد در رأس امور قرار دارد. در این مکتب سرمایه است که در ارجحیت مطلق نسبت به فرد قرار دارد و حتی سازمان بر فردیت سبقت می­گیرد. لیبرالیسم در عمل از سوسیالیسم رادیکال نیز بسته­تر است.

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------

۱- ماکس هورکهایمر در «سپیده­دمان فلسفه تاریخ بورژوایی» ص. ۲۸

چاپ مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 توسط سهیل اسدی |