رزق غرب در بی ایدئولوژی ماندن انسان عصر حاضر است. به هر میزان که انسانها از محتوا و معنای فطری خود دور بمانند، استعمار نوین به اهداف تسلطگرایانهی خود نزدیکتر خواهد شد. لیبرالیسم به مثابه ایدئولوژی تلاش وافری در جهت حقانیت و طبیعی بودن از خود نشان میدهد که به مثابه ایدئولوژی نگریسته نشود. ایدئولوژی لیبرالیسم عصر پسامدرن در صدد خالی کردن انسان از محتواست. به هر میزان که انسانها از محتوا خالی شوند، آن مکتب در بیگانه ساختن انسانها و بسط قدرت استعماری خود پیشرو خواهد بود. از نقطه نظر لیبرالیسم هرآنچه هست همین است در صورتی که هرآنچه هست همین نیست. تمام تلاش لیبرالیسم در جهت حقانی نشان دادن وضع موجود استعمار است.
۱) هر نگاه تاریخی خود بخشی از نگاه تاریخ است. نگاه ما به تاریخ از نگاه تاریخ به ما جداست. ما تاریخ را با ولع تمام قضاوت میکنیم و آنچه باقی میماند قضاوت سخت تاریخ است از قضاوت ما.
۲) بسیار سادهلوحانه است چنانچه باور داشته باشیم سرآغاز پیدایی علم اروپایی با آزادی عجین شده باشد. آنچه را رنسانس به ارمغان آورد اسیر دست دلالان سود و سرمایه گردید و بلافاصله آزادی گسترش فن و صنعت به محدودیت برای توسعه مبدل شد. اهداف و مقاصد علم لیبرالی از ابتدا مشکوک بوده است. در مواجهه با مشرق زمین نیز خاستگاه علم اروپایی در خالی شدن انسان شرقی از انسانیت تاریخی و بومی خویش است.
۳) جامعهشناسی لیبرالی اصرار دارد که جوامع همواره طبقاتی بوده و طبقات همواره اهداف ناهمگون را دنبال کردهاند. اصرار آن برای اثبات این فرضیه است که انسان همواره بر انسان چیره بوده است تا که دستاویزی برای اثبات چیرگی انسان غربی بر همنوع شرقی خود یافته باشد.
۴) ماکیاولی در عصر چیره نشدگی لیبرالیسم سخنی میراند که لیبرالیسم کهنهکار امروزین از یاد برده است. حاکم نمونه را بایسته است تا همه کسانی را که از درآمد داراییهای خود بدون به انجام رساندن کاری تغذیه میکنند نابود سازد یا بکل مطیع اوامر خود درآورد، والا حکومتش دوامی نخواهد یافت. دوام حکومت به رضایت مستضعفین است، نه مستکبرین که اولی اکثریت است و دومی هرآنچه هم که ناراضی باشند اقلیت است و نارضایتی آنان ره به جایی نخواهد برد. در کل ارزش این است که حکومت همواره به فکر مصالح خود باشد. تنها این سخن ماکیاول را لیبرالیسم اجرا کرد حال اینکه فراموش کرد که بر پهنهی سیاست همواره هدف وسیله را توجیه میکند.
۵) آنچه لیبرالیسم با تمام بالا و پائین تمدن بورژوایی خود قادر به فهم آن نشد وانگهی مارکس آنرا به قوت درک کرد این بود که انسان روز به روز به جای پیشرفت تمایل خستگیناپذیری به پسرفت و بازگشت به نوعی از توحش را دارا میباشد. هرآنچه بیشتر در جهت سرپوش گذاشتن بر غرایز حیوانی خود قدم بردارد بیشتر بدانها دامن میزند و پربارترشان میسازد. حقیقت اینکه روشنگری لیبرال در نهایت بدست خویش معدوم خواهد شد.
۶) لیبرالیسم نه تنها در پی انهدام متافیزیک و قطع ارتباط انسان با جهان ارواح قدم برداشت بلکه مادیگری صرف را جایگزین ارزشمداری آسمانی کرد. در این چهارچوب آزادی نوع بشر به تباری مادی نازل میگردد و در آن دیگر خبری از حس مسئولیت الهی نیست. آزادی در مقابل اراده و اختیار مفهوم آنجهانی خود را از دست میدهد و صرفاً دستاویزی میگردد برای سرمایهاندوزی و تحلیل تدریجی فرد درون سیستم تماماً مادی و زمینی. اختیار انسان محدود میگردد به میزان سرمایهای که در جیب دارا میباشد و بس.
۷) اخلاقیات لیبرالی بغایت ایدهآلیست نگر است. لیبرالیسم قادر به فهم این نکته نشده است که اخلاقیات همواره حاصل از چند و چون مناسبات اجتماعی است و در هر حال تحکیم حکم ضرورت است. «آنچه وجود دارد مناسبات علّی طبیعی است» (هورکهایمر۱) و در غالب مناسبات وجود میبایست در جهت تغییر وضع موجود قدم برداشت نه اینکه از زاویهای ایدهآل به مسائل نگریست.
۸) فرد بنیاد فکر و عمل سیاسی را شامل میشود حال اینکه در مکتب لیبرالیسم به ظاهر فرد در رأس امور قرار دارد. در این مکتب سرمایه است که در ارجحیت مطلق نسبت به فرد قرار دارد و حتی سازمان بر فردیت سبقت میگیرد. لیبرالیسم در عمل از سوسیالیسم رادیکال نیز بستهتر است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
۱- ماکس هورکهایمر در «سپیدهدمان فلسفه تاریخ بورژوایی» ص. ۲۸