her Pencils in Ten O Five O'clock
برای بهارک قضایی
«تمامی آنچه از یک فرد بشری باقی می ماند گوگردی است که جعبه کبریتی را کفایت کند و آهنی، که بتوان با آن میخی ساخت که انسان بتواند از آن خود را حلق آویز سازد.» کی. سندبرگ
***
من به هیچ عنوان داستان تعریف نمی کنم، آقا! دفعه قبل هم گفتم. شما مثل اینکه متوجه نیستید. برایتان به تفصیل نوشتم که این فقط یک احساس نیست. من هم آدمی نیستم که بخواهم با احساسات مسئولین مملکتی بازی کنم یا وقتی از آنها الکی گرفته باشم. آدم بیکاری هم نیستم. البته ممکن است از دید شما کارمندهای پشت میز نشین آدم بیکاری باشم، خودم قطعاً اینطور فکر نمی کنم. مرقون بفرمائید: زندانی بازهم متذکر شد که خسته نمی شود از اینکه هزار بار دیگر هم شرح وقایع آنچه گذشت را تکرار کند. اما او خسته از گذران وقت تحت شرایطی است که یک قاتل به هیچ عنوان لیاقتش را ندارد. اتاقم به اندازه کافی تاریک و سوزان نیست. قرار بود مرا به یک سلول انفرادی ببرید، در عوض کاخی را به من سپرده اید. نه تنها سیگار که قرار بود کاغذ و قلم هم در اختیارم نگذارید. شما در عوض اینها دستگاه قهوه جوش اتوماتیک برایم می آورید؟ شرم آور است آقا! گفته بودم دیگر نمی خواهم تلویزیون و رایانه را در آن اتاق ببینم. گفته بودم نمی خواهم کسی به نظافت اتاق مشغول باشد، شما مثل اینکه کارمند مفتی زیاد دارید. از همه بدتر، این پرستار خول وضعی که برای مراقبت از من می فرستید دیگر دارد حالم را بهم می زند. بار اول بوی شلغم می داد، بار دوم یک عطر که نمی دانم چیست به خودش زده بود در اتاق می رقصید، بار سوم بوی غوره میداد و روتختیم را دستمالی می کرد، بار چهارم به طرز فجیعی بوی الکل می داد. بار آخر هم که خودتان در جریان قرار گرفتید. اما باز هم آن شرایط ادامه پیدا کرد. هنوز وقتی به اتاقم می آید بوی گندابه از زیر دامنش بیرون می زند. این جنایت است آقا! او زیرپوش به پا نمی کند. اینرا من نمی گویم، خودش مدام بلند بلند تکرار می کند. این اصلاً شرایط درخور یک زندانی سیاسی که مرتکب قتل شده باشد نیست.
-"آقای نماینده شما که بهتر می دانید ما در بریتانیا زندان سیاسی نداریم..." در ظاهر و بر روی کاغذ بله! ما قانون هم نداریم، ولی آیا ملت بی قانونی هستیم؟ -"به هر حال شما اصلاً زندانی نیستید!" پس اینجا چکار میکنم؟ -"شما می توانید تشریف ببرید، به شرطی که تیم پزشکی به شما دسترسی کامل داشته باشد." من هیچ نیازی به پزشکان اداره چهارم شما ندارم. وانگهی یک قاتل نمی تواند در اجتماع آزادانه بگردد. -"هیچ مورد قتلی تا به این لحظه که بنده اطلاع دارم به شما منسوب نیست. شما بر روی این اصرار بیجا دارید!" من کشتمش. من او را در روز روشن کشتم. من یک قاتلم. و چون قاتلم نمی توانم نماینده مردم باشم. اما چون در لحظه ارتکاب جرم، نماینده مردم بودم؛ پس بجز حکم یک دادگاه مردمی نمی توان حکم نمایندگی مرا لغو کرد. اما اداره چهارم شما دایه قانون است و بجای موکلین من تصمیم می گیرد! این اصلاً قابل قبول نیست. برای همین هم اعتزاض دارم که در شرایط فراخور گناه یک قاتل نگه داشته نمی شوم. -"شما خودتان گویا متوجه عرایضتان نیستید." نخیر آقا! بنده کاملاً هم هوشیارم. -"ای کاش، فقط کمی همکاری می کردید. ما در مقابل اداره چهارم موظفیم از شما محافظت کنیم." محافظت؟ من محافظ شخصی خودم را داشتم. اداره چهارم شما آنرا از من گرفت. همان اداره چهارم شما بود که حکم نمایندگی مرا لغو کرد. -"چیزی لغو نشده آقای نماینده، به حکم قانون شما همچنان به نیابت از رأی دهندگانتان نماینده پارلمان هستید. اما به شرطی که از سلامت کامل روانی برخوردار باشید..." به حکم قانون؟ احیاناً مراداتان از قانون همان تراوشاتِ گاه و بیگاه ترازوی زنگ زده ی بیعدالتی دموکراتیک نیست؟ باز که بازگشتیم سر منزل اولمان. من از قانون به قانون شکایت دارم. بله آقا! من از خود قانون شکایت دارم. -"بسیار خوب، شما از هرچه که میخواهید شکایت کنید، اما ابتدا می بایست از سلامت کامل روانی برخوردار باشید." این یک بهتان است آقا! حربه ایست که دموکراسی ها از آن به خوبی برای بهم زدن تنظیم ترازوی عدالت استفاده می کنند. بنده حال و احوالم بسیار هم خوب است. هیچوقت بهتر از این نبوده ام. -"شرایط شما همچنان بحرانی است، نیاز به مراقبت ویژه دارید." متشکرم که اصلاً به حرفهای من گوش نمی دهید. این تشکر را باید از شما داشته باشم یا اداره چهارم؟ -"ببینید آقای نماینده، ما وقت زیادی صرف می کنیم به شکایات شما رسیدگی کنیم. تمامی هم ندارد! دستمان هم بسته است. دکتر بخش روی خیلی از آنها خط می کشد. از یک طرف تحت فشار پارلمان بابت افکار عمومی هستیم، از آنطرف اداره چهارم هر روز شرح ماوقع از ما میخواهد." بفرمائید! خودتان اعتراف کردید. -"به چی؟" به همان هیچ بزرگ! همان نادیده ی هیچ چیز! به قدرت الاهی اداره چهارمتان!
... من بعنوان یک فرد بشری، به تمامی بر جان و مال خود مختار بودم. این اختیار از من سلب شد...
صبح روز شانزدهم سپتامبر دو هزار و سه میلادی یکروز معمولی بود. مثل هر روز دیگری. اما افق تحولات آنروز همچنان در مقابل دیدگانم قرار دارد. تا به ابد فراموشش نخواهم کرد. روزی که من مرتکب قتل شدم. آری! من یک قاتلم. اما یک قاتل با وجدان که در مقابل جنازه مقتول چون ابر بهاری می گرید و آنقدر در کنار مزار او باقی می ماند تا مثل درختی ریشه کند و سایه ای باشد بر عاقبت اختیار عملش! قاتل باشرفی که نمی خواهد چون یک مگس هرزه عمری را لابلای چرک و خون گندیده سپری کند. قاتل بی شرف مثل نویسنده بی داستان و شاعر بی شعر است. به هیچ درد نمی خورد! ... من فقط نخواستم قاتل بی شرفی باشم.
از «کرایدون» به سمت پارلمان سوار قطار بودم. نماینده که نباید به هر دلیلی از اتومبیل شخصی استفاده کند. ترجیح می دهم ولو در روز عید پاک دیر به کلیسا برسم اما از اتومبیل شخصی که بیت المال با پوست و استخوانش هزینه آنرا می پردازد استفاده نکنم. وانگهی نمی خواهم از مردم جدا باشم. این بود که مثل اغلب اوقات تصمیم گرفتم با قطار و اتوبوس سر کار حاضر شوم. نسیم خنکی در حال وزیدن بود. آسمان صاف و هوا هم که آلوده نبود. مردم هم که مثل همیشه، سرشان به کار خود مشغول بود. مثل همیشه قطار مقصد «ویکتوریا» با کمی تاخیر همراه بود. یادم می آید که با تکیه بر ستونی به روزنامه خواندن مشغول بودم. شاید برایتان مهم باشد چه میخواندم. اما برای من اصلاً مهم نیست. روزنامه، روزنامه است دیگر! سر تا ته یک مزخرف! به زور ذره بین شاید بتوان از میان پنجاه شصت صفحه یک ستون به درد بخور پیدا کرد و به خواندنش وقتی گذراند یا اتلاف وقت اجباری را خوب گذراند. قطار که آمد سوار شدم. آنقدر شلوغ نبود که نتوان جایی برای نشستن یافت. کنار پنجره نشستم. پای راستم را بر روی برآمدگی زیر پنجره گذاشتم و دستم را کنارش قرار دادم، مثل همیشه. و مثل همیشه به مناظر بیرون خیره شدم. خانه های محقر کارگری در کنار پلهای پر رفت و آمد اتومبیلهای آنچنانی، آلونکهای مهاجرنشین کنار چاهک فاضلابهای شهری، درختان تنومند و سرسبز، ساختمانهای سر به فلک کشیده، آدمهای اتوکشیده، سالخوردگان چلاق، بچه های بازیگوش و هر از گاهی هم خانه های آنچنانی با سرعت زیاد قطار از مقابل دیدگانم می گذشت.
در فکر خاصی نبودم، اگر هم بوده باشم اکنون به یاد نمی آورم. اینجور وقتها در هپروت سیر می کنم. بعدها به ندرت چیزی از آن در ذهنم باقی می ماند. یکی دو ایستگاه گذشت. در ایستگاه سوم بود که او احتمالاً سوار شد، اما از کابین دیگری. تک تکِ کابینها را طی کرده بود تا به جایی که من در آن نشسته بودم رسید. همقطاران من در آن ساعت از روز، با محاسن و کمالات آنچنانی، و کت و شلوارهای خوش دوخت و گرانقیمت بر جای خود نشسته بودند، روزنامه ای می خواندند یا مناظر بیرون را دنبال می کردند. اتفاق خاصی رخ نداده بود. او فقط درب کابین را باز کرده بود و به مجرد ورودش به آرامی در را بسته بود و همانجا ایستاد.
- "خانمها، آقایان محترم. به سختی برای بقاء تلاش می کنیم. آذوقه آنچنانی نمانده..."
و چون میدانست کسی نگاهش نمی کند، همه چیز را با توضیح خاص خودش بیان می کرد. نه، یک گدای معمولی نبود. مست و معتاد هم نبود.
- "... در دست راستم چند بسته مدادرنگی دارم که هرکدام فقط پنجاه پنس است. با خرید هر بسته بزرگترین خدمت را به بچه های یتیمم کرده اید. در دست چپم چند برگ از بلیط بخت آزمایی دارم که هر کدام فقط ده پنس است. کمکم کنید! به سختی برای بقاء جان می کنیم..."
از لحن حرف زدن و ترکیب کلماتی که بکار می گرفت مشخص بود او یک بی سواد نیست. همانجا ایستاده بود. به ما نگاه می کرد. گمان نمی کنم کسی از ما رویش را به سمت او چرخانده باشد. سرها در روزنامه ها فرو رفته بود یا که مناظر بیرون را مشاهده می کرد. و او از بقاء سخن می گفت. از تلاش برای زنده ماندن. ساعت چند بود؟ اصلاً مگر مهم است که ساعت چند بود؟ فکر کنم حوالی ده بود. ده و چند دقیقه شاید!
-"آقای جوان، شما کودکی دارید؟ خدا حفظش کند، یک مداد رنگی برایش بخرید. حتماً خوشحال می شود. خانم زیبا، شما چطور؟ بلیط بخت آزمایی نمی خواهید؟ به سختی برای بقاء جان می کنم که لقمه نانی برای کودکان بدبختم تهیه کنم."
و هیچکدام از ما مثلاً متمولین جامعه حتی زحمت نگاه کردن به او را بر خود هموار نکردیم. چه برسد به اینکه اندکی از سکه های انباشته شده در جیبمان به او داده باشیم. هیچکدام از ما. هیچکدام! ... مدتی را همانجا پا به پا مالید. به ایستگاه بعدی که رسیدیم متواضعانه تشکر کرد، و بدون آنکه چیزی فروخته باشد، به آرامی خارج شد.
من او را کشتم! من که سکه در جیب تلمبار کرده بودم.
