هر واژه ای می تواند دارای یک معنی باشد و یک ماهیت. اصولاً، فراتر از واژگان و کلمات، هر شیء و وجود در جهان مادیات – حادث و قدیم، ملکوتی و زمینی – دارای حداقل یک معنی و یک ماهیت است. بعضی اوقات ماهیت بر معنی تطبیق ندارد. در برخی دگر از اوقات هر دو بر یکدیگر محاط می باشند. بطورکلی می توان این را یک قاعده کلی دانست که ما همواره در جهان مفاهیم با معنی و ماهیت سر و کار داریم.
در مواجهه با واژه حق ابتداییترین چیزی که به ذهن می رسد این است که مراد از آن، حق داشتن است یا حق بودن؟ معنی حق واضح است که دلالت بر امتیازی دارد. ماهیت حق چطور؟ آیا ماهیت حق بر معنی آن محاط است؟ به نظر می آید که در کاربرد واژه ی حق، ما به گونه ای رفتار می کنیم که تطابقی مابین معنی و ماهیت آن وجود دارد. حق در ماهیت امتیاز و مفهوم اختصاص می تواند شامل بر داشتن و بودن باشد. فی المثل جاندار می تواند حق داشته باشد اما، خودِ مقوله ای می تواند صرفاً حق باشد: اینچنین است که حق بودن عیان می شود. حال مشخص است که حق بودن بر حق داشتن و یا بلعکس منطبق نیست. هر کدام نمایانگر حالاتی متفاوت هستند. حق داشتن به معنی مختص بودن چیزی برای یک موجود است. حق بودن، نمایانگر دارا بودن امتیازی است بر شیء یا وجودی خاص. بطور کلی اما، برای حق سه ویژگی انحصاری می توان برشمرد:
یکم اینکه نمی توان اختصاص را امتیاز دانست و امتیاز را اختصاص. هر کدام واسطه ایست بر حالتِ خاص. دوماً حق را صرفاً می توان به واسطه کلام مالکیت داشتن یا مالک بودن تعریف کرد. سومین حقیقت درباب واژه حق این است که ماهیت آن چون هر ماهیت دیگری دارای منشاء است. یعنی که حق نمی تواند قدیم باشد و لاجرم حادث است.
حتی برای ذات باریتعالی نیز حق به واسطه عمل حادث می گردد. فی المثل، آفرینش، عملی است که واجب الوجود به واسطه آن صاحب حق می گردد. حال برای ذات الهی حق داشتن و حق بودن هر دو جایز و ممکن است. ایشان حق دارند، هم اینکه حق هستند. بررسی منشاء حق ما را به آنجا می کشاند که ریشه ی حق می تواند قانونی، عرفی، شرعی و اخلاقی یا همه آنها باشد. به مجرد آنکه حق به واسطه یکی از منشعات خود حادث شود – فرض که بیش از یک منشاء داشته باشد – بی نیاز از دیگر ریشه های خود خواهد بود. حق شرعی بی نیاز از ریشه های عرفی و قانونی و اخلاقی است. حق قانونی نیز بدین ترتیب بی نیاز از ریشه های شرعی و ... است. و بدین ترتیب الی آخر.