یک روز پیش از کودتای ننگین، لویی هندرسون سفیر وقت آمریکا در ایران به منزل نخست وزیر محمد مصدق می رود. به او متذکر می شود که ادامه ی تظاهرات طرفداران حزب توده موجب تهدید اتباع آمریکا در ایران خواهد بود و آمریکا چاره ای نخواهد داشت مگر آنکه ایران را منطقه ی ناامن اعلام کند. مصدق که سیاستمداری کارکشته بود به خوبی معنای این تهدید و عواقب آن را برای اقتصاد مملکت می فهمید. گفته می شود که زنده یاد مصدق در روز بیست و هفتم پس از مشورت با مشاوران و مقامات از مردم خواست که دست از تظاهرات بردارند و آنروز پایتخت نسبتاً آرام بود.
در اجماع سران احزاب و گروه های طرفدار دولت این نکته به چشم می خورد که همگان خواستار برقراری آرامش و عدم تظاهرات برای مدت محدودی بودند. متأسفانه این اجماع از یک فقر سیاسی ناشی می شد. حزب توده نیز به این اجماع رسید. نمونه ای از رسیدن به این تصمیم در نصایح وارده از سفارت کبرای ایران در واشنگتن از جانب دیپلوماتهای کاردان نیز بچشم می خورد. خوف از آن بود که ادامه تظاهرات مسیر را برای یک کودتا باز بگذارد در حالی که کودتا در حال انجام شدن بود. اسناد و مدارک مربوط به روز بیست و هفتم را در اینجا بخوانید. متأسفانه این آخرین چیزی بود که کودتاچیان برای موفقیت طرح خود نیاز داشتند: خالی شدن شهر از تظاهرکنندگان.
مصدق نه تنها نخست وزیر بود و حرفش از مقام قدرت بیان می شد، حکم ریش سفیدی برای بسیاری از گروه های ملی و ایدئولوژیک داشت. حتی برای حزب توده. در بزنگاه تاریخ و در لحظه ای که نماینده ی بزرگترین حزب سیاسی کشور - حزب توده - و نخست وزیر قانونی در روز کودتا و در ارتباط تلفنی به سر می بردند، پیش از آنکه جواب پرسش «تعلل نکنید، اجازه ی آوردن مردم به خیابانها را میدهید؟» از جانب نخست وزیر داده شود، شلیک یک گلوله ی توپ به صندوقچه ی مخابرات منطقه ارتباط را قطع می کند. آنطرف نماینده ی توده ایست و الو الو های پشت سر هم، در طرف دیگر محمد مصدق و سکوت ممتد خط تلفن.