تقدیم به روان پاک زنده یاد دکتر محمّد مصدق؛ روحش شاد، نامش جاوید و راهش پر رهرو باد.

شاعر بزرگ ما مهدی اخوان ثالث غزلی سروده بود و آنرا به "پیرمحمّد احمدآبادی" تقدیم کرد. پیرمحمّد یک خان زاده ی قجری بود. در احمدآباد برایش قلعه ای مانده بود. آن قلعه تنها دارایی ش نبود. اینجا و آنجا در همان حوالی زمیندار بود. اینها هم تازه تنها دارایی ش نبودند. پنج نفر رعیت داشت و کدخدای احمدآباد بود؛ سه تا حاجب و یک نگهبان هم داشت. یک گاو داشت، سه تا گوسفند، دوتا خروس و هشت عدد مرغ. باز اینها هم تنها دارایی ش نمی شدند. یک چیز دیگر هم داشت که به شهادت تاریخ بزرگترین دارایی پیرمحمّد بود. او توانسته بود دل ملت ایران را بدست آورد. این جاودانه ترین دارایی ش بود. چه ثروتی از این بالاتر که اموال ملتی را به خودشان ببخشی و در عوض دل آنان را از آن خود کنی؟ آنوقت به قدرتی دست می یابی که پسرک را وادار می کند از استخوانهای پوسیده بر زیرخاک رفته ی تو نیز واهمه داشته باشد. مهم نیست آن پسرک چند صد هزار قزاق و میلیون سرباز و ده ها میلیون پاسدار داشته باشد یا نداشته باشد. مهم نیست چه تعداد تانک و فانتوم و موشک و بمب اتم داشته باشد یا که اصلاً نداشته باشد. مهم نیست صفرهای مقابل جمع کل ثروتش که همه با خون مردم شیشه کردن حاصل شده از تعداد ستارگان آسمان نیز بیشتر باشد یا که نباشد. آن پسرک اصلاً ثروت و شوکت و قدرتی ندارد در مقابل تو که پیرمحمّد احمدآبادی.
اما آن پسرک به همان یک قلم دارایی جاودانه ی پیرمحمّد حسد برد. آنگاه بزرگترین ثروتش به بزرگترین گناهش مبدل گشت. او را که عمری از کف اخلاص برای مردمش خدمت کرده بود به جرم آنکه قانون مدار بود، ملی گرا بود، تحصیلات عالیه حقوق داشت و استعمار ستیز بود گرفت و حبس کرد و سپس به قلعه ی آباء و اجدادیش تبعید شد. پدر و پسرک چشم دیدن پیرمحمّد را نداشتند. پدر پسرک وزارت امورخارجه را از او ستاند و به قلعه احمدآباد تبعیدش کرد. پسرک نیز دولت ملی او را با یک کودتای ننگین ساقط کرد، در یک تئاتر نمایشی "دادگاه نظامی" فاقد هرگونه وجاهت قانونی و مشروعیت مردمی به سه سال حبس انفرادی در زندان لشکر ۲ زرهی ارتش پادشاهی ایران محکوم شد. آن سه سال کذایی در دوازدهم امرداد ۱۳۳۵ خورشیدی خاتمه می یافت که دو هفته زودتر از ترس پسرک به فرمان نخست وزیر تدارکاتچی ش حسین علاء تبعید دائم شد به قلعه ی احمدآباد. این اقدام هم فاقد هرگونه وجاهت قانونی بود. پیرمحمّد خودش را برای بازگشتن به آغوش ملت آماده می کرد و پنجاه و سه سال پیش چشم به چنین روزی یعنی سیزدهم امرداد بسته بود. نشد! پسرک می ترسید. از آن ثروت جاودانه پیرمحمّد می ترسید. در حصر خانگی ماند تا که ده سال و هفت ماه بعد در چهاردهم اسفند ماه ۱۳۴۵ خورشیدی دارفانی را وداع کند. پسرک می گفت که پیرمحمّد به خواست خود به ملک آباء و اجدادی بازگشته است در حالی که تا بهار آزادی انقلاب بهمن ۵۷ نه گذاشت کسی زنده اش را ببیند نه آنکه سرخاکش برود. پسرک حقیر کودتاچی از استخوانهای پوسیده بر زیرخاک رفته ی پیرمحمّد هم واهمه داشت.
آری، جهان به مردمان توان گرفت، نه به مزدوران و غداره بندان چاپلوس. آن پدر و پسرک کودتاچی که هر دو رفته اند و ننگ بر نام خویش نهادند؛ پیر احمدآباد هم دیگر چهل و سه سال است رفته و نیک نامی از خود برجا گذاشته است. حال که این چرخ گردون در دستان ماست بهتر آنکه عمیقاً تأمل کنیم: چون آن پدر و پسرک کودتاچی باشیم که با هزاران نیروی امنیتی و میلیونها پاسدار به همهمه ی شبانه مردمی لرزه بر انداممان افتد یا که چون پیرمحمّد شویم. او که با یک گاو و دو-سه تا گوسفند و چند تا مرغ و خروس به تنهایی زلزله ای بود بر تمامیت رژیم سیاسی پسرک. و افق دیدش در نهایت پایه های حکومت ظلم پسرک را فرسایش داد. نام نیک می خواهیم و آرامش خاطر یا که ننگ و نفرین و ذلالت ابدی؟ کلید حل این سئوال داخل دل مردمان است. آنان که رسیدن به دل ملتی را بلدند از ننگ و نفرین و ذلالت به دورند. درست مثل پیرمحمّد.
*****
پی نوشت *: عنوان، برگرفته از سخنان زنده یاد دکتر علی شریعتی است که فرمود: "... من پرورده آزادیم، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پرصبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید..."
پی نوشت بی ربط: درود بر شیخ مهدی کروبی، این مرد بزرگ عصر حاضر، که بی ترس و شجاع است. مثل علامه نائینی، علامه طباطبایی، سید مدرس و سید طالقانی مردمدار و با خداست. مدام از مصدق می گوید و دفاع می کند و او را تکریم می کند. چشم دشمنانش کور و حسد تکه تکه شان کند که دوستش داریم: خانه شان ویران، دودمانشان بر باد، نامشان ننگین است.