کافی است مدت زمانی وقت بگذارید و در محدوده یک مرکز آموزش عالی بریتانیا که خودشان
می گویند campus قدم زده باشید. البته اکثر اساتید عادت به یک فعالیت روزانه اینگونه دارند
و گاهاً دستانشان را از پشت حلقه می کنند و آرام از گوشه ای به گوشه دیگر
غرق در تقکر قدم می زنند. برای همین هم هست که به اندازه دانشجو غر نمی
زنند! خواهم گفت مخصوصاً در چه مورد. محال1 است در یک دانشگاه
بریتانیایی در هنگام قدم زدن ناگهان متوجه علامت سنگ قبر کوچکی بر روی
زمین یا نمادی عمودی در گوشه باغچه ای نشوید که نشان از دفن شدن فردی دارد
که در قید حیاتش بدان نقطه عشق می ورزید، در حوالی آنجا دفتر کارش بود یا
تحقیق می کرد. البته این اقدام که به نشانه احترام دوجانبه است فقط محدود
به اساتید نیست. دانشجویی را هم که در حال از خودگذشتگی و ایثار، یا در
تصادفی که تقدیر ناخوانده بر او نازل کرده باشد، فوت کند در گوشه ای از
محدوده دانشگاه بی سر و صدا دفن می کنند. روی زمین عکسی یا که نمادی یا
همه اش ده سانتیمتر مربع فضا را به او الی الابد اختصاص می دهند.
این از یک طرف جایگاه اجتماعی دو طرف قضیه را نشان می دهد، از طرفی هم بر اجر و قربی که نهاد آموزش و پرورش در تمدن دارد تأکید می شود. آموزش و پرورش هم ستون زندگی بشری را بنا می کند هم اینکه نوع مرگش را تعیین میکند. به قولی، مسیری را که فرد بعد از گذر از دروازه مرگ طی می کند هم نقش و نگاری می زند. نقش جاودانگی دارد این نهاد کلان. یک بعد دیگر هم می ماند و آن تحکیم ارتباطات اجتماعی کمتر عیان میان واحدهای درون تمدنی است. اجزاء اجتماع مثل تار و پود در هم تنیده اند. از قضا بخشی از استحکام یک جامعه به این ارتباطات عمیق بین نهادی است.