تبليغاتX
تأملات واپسین - حکایت یک قصه بد ضداجتماعی!
« چنان رفتار کن که گوییْ بناستْ آئینِ رفتار تو، به اراده ی تو، یکی از قوانینِ عامِ طبیعت شود » ... امانوئل کانت

The Narration of an Evil anti-Social Story

-          به آقای راوندی عرض کردم که این حالا داستان بوده باشد یا قصه، عین واقعیت بوده و بنده بی تقصیرم. باور که نکردند به کنار، فرمودند بدآموزی دارد، بی محتوا هم هست! والا به خدا چیزی که عیان است، درست، حاجت به بیان هم گیریم نداشته باشد؛ دیگر بدآموزیش کجاست وقتی همه به نوعی بدانند؟ حالا شما لطف کنید یکبار از نظر بگذرانید شاید... خودتان که میدانید جناب راوندی کمی سختگیری می فرمایند. اگر هم فرصت ندارید می خواهید که شخصاً برایتان بخوانم؟

-          نه. بگذار اینجا، فردا می خوانم. خیر پیش.  

**********

یکی بود، یکی نبود. قدیمی ها، بزرگترها اینطور شروع می کنند که: جز یک خدای مهربان هیچکس نبود. ما ترجیح می دهیم بگوئیم همان خدای مهربان هم نبود! یعنی حالا نبود، فرض کن یک جای دیگری بود یا اصلاً خواب بود. اما در یک گوشه زمین، در جایی، سرزمینی بود خیلی بزرگ، خیلی فراخ، خیلی کهن. اهالی، آنرا سرزمین زیبا می نامیدند. هرکدامشان هم که گذرش به سرزمینهای مجاور می افتاد خودش را گامبولا معرفی می کرد. حالا گامبولا چه ارتباطی با زیبا داشت خدا میداند. این سرزمین پایتختی داشت به اسم چالقوز که خیلی کلان بود و خیلی شلوغ. چالقوز  قدیمترها چالغوز نوشته می شد، اما اخیراً تلاشهایی صورت گرفته بود که آنرا چالقوز بزرگ بنامند. چالقوز بزرگ مردمانی داشت همه عبوس، خسته، درهم شکسته و غمگین. البته مردمان ذاتاً مهمان نواز و خوش قلب و عاشق پیشه ای بودند، خیلی هم با فرهنگ و کمالات؛ اما نه اینکه سالیان درازی با سرزمین همسایه به نبرد تن به تن و جنگ فرسایشی گذرانده بودند، نه اعصاب درست درمانی برایشان مانده بود، نه هواس چندانی. هرکس سرش بکار خود گرم بود و مشغله از سر و روی همه می بارید. با این تفاسیر هر از گاهی شعری سروده می شد، ترانه ای خوانده می شد، یا که قر کمری وسط بازار ول می شد. اگر کتابی چاپ می شد که البته کسی نمی خواند و اگر هم سیاستمداری جزجگر می زد که البته کسی نمی شنوید. بی اعتمادی بینشان موج می زد. خودی مبدل به غریبه شده بود و غیرخودی، دوست و برادر. این بود که اگر پای رقاصه مفت گرانی در بلاد دور، زبانم لال، رگ به رگ می شد همه بالفور باخبر می شدند، غم و غصه ها راهی کوچه و بازار می شد. باز جای شکرش باقی است، اطباء زیبا به واسطه اعمال جمعی اینچنینی موفق شده بودند رأی در سلامت کامل اعماء و احشاء از جمله حلق و گوش و چشم مردمان زیبا صادر کنند. دیگر نه نگرانی درکار بود، نه اضطرابی. خلاصه در این کلان شهر شلوغ، همه به کاری مشغول بودند و، نگران نباشید، بساط ترنم هم ای، شکر خدا هر از گاهی به راه بود.

داستان ما از اینجا شروع میشود که تقریباً شمال آن شهر شلوغ، یک دختر لوس و مامانی در خانه پدری نشسته بود. اسمش ستاره بود و مثل ستاره ها از زیبایی می درخشید. ستاره از فرط لوس بودن خود را مبداء و مرکز کائنات می پنداشت. همگان می بایست گرداگرد او به تعظیم و ستایش بچرخند تا که نیمه لبخندی یا شاید سر سوزن مهربانی از او ببینند. ستاره یک برادر کوچکتر داشت. علی، هشت سالی از ستاره کوچکتر بود و البته شیطان تر. از هیچ فرصتی برای عذاب خواهر نازنازیش فروگذار نمی کرد. عروسکهایش را به پایه های مبل گره میزد، جورابش را روی متکای او می انداخت، در خواب به رویش آب می پاشید و خلاصه هر بلایی که فکر کنی یک برادر بر سر خواهرش بیاورد را سر ستاره می آورد. گذشت. ستاره، دختر کوچک لوس و مامانی، بزرگ شد. بزرگ و بزرگتر شد تا که وقت شوهر کردنش فرا رسید. از هرجا که فکر کنی برایش خواستگار می آمد. اما او اصلاً اهمیتی نمی داد. از هیچکدامشان خوشش نمی آمد. همه را جواب می کرد. به همه می گفت می خواهد درس بخواند و برود دانشگاه. آنقدر درس بخواند که دکتر شود، یا مهندس، اما وقت برای ازدواج ندارد. البته اینرا به من و شما می گفت. به ازدواج که فکر می کرد ته دلش قند آب می شد. صورتش گل می انداخت. آن چشمان درشتِ زیبای پشت ابروهای کمندش به دور دست خیره می ماند. لبخندی بر لبان پف کرده و معصومش می نشست و می گفت: اول عشق، بعد ازدواج.

چند وقتی هم اینطوری گذشت. خواستگارها می آمدند و جواب رد می شنیدند. ستاره با آن قد بلند و اندام باریک که چشمان هر رهگذری را به خود می دوخت، هر روز به کلاس کنکور می رفت و در راه برگشت یک بستنی برای خودش می گرفت و آرام آرام به سمت خانه قدم می زد. قدم زدنش رمانتیک بود. راه رفتنش را اگر میدیدی، حتمی به خودت می گفتی که این دختر شاعر است یا ساحره. در همین رفت و آمدها بود که یکروز جشمش به شوهر آینده اش افتاد. در یک نگاه نه یک دل که صد دل عاشق و خاطرخواه آنچه دیده بود شد. آن پسر خوب هم که از ستاره خوشش آمده بود پا پیش گذاشت و باهم آشنا شدند. چندی نگذشت که عشق ستاره آتشین شد. مجید هم بکل دلداده ستاره شده بود. یکسالی از آشنایی شان گذشته بود که با تلاش طرفین وصلتی سرگرفت و ستاره و مجید به هم رسیدند. مجید عاشق اندام زنش بود و ستاره عاشق منش و رفتار شوهرش. گذشت. ماه ها از پس ماه و سالها از پس سال گذشت. همه چیز در رابطه مجید و ستاره عادی شد. اما یک چیز این وسط بود که از همان اول نادیده گرفته شد. البته نادیده که نه، یکجوری سرپوشانده شد. با اینکه ستاره زیبا بود و خیلی هم زیبا، اما سینه های بسیار کوچکی داشت. از من می شنوی اصولاً او چیزی به اسم سینه نداشت. مجید همیشه می گفت که برایش مهم نیست. راست هم می گفت، این مساله کوچکترین اهمیتی برایش نداشت. از آن دست مردها نبود که این قسمت از اندام زنانه برایش چیز خیلی مهمی باشد. حالا دروغ و راستش گردن خودش، به ما چه مربوط؟

نمی دانم چرا و از چه وقت ستاره روی این قضیه حساس شد و حسادت زنانه اش نسبت به بقیه زنها دوچندان گشت. کافی بود مجید از هنر حرفه ای هنرپیشه ای جلوی او تقدیری کند، ولو موجز و مختصر، ستاره محال بود بپذیرد که تجلیل بابت سینه های خوش حالت هنرپیشه نبوده و نیست. اگر زنی از مجید آدرس می پرسید، ستاره به خشم می آمد، تحت هیچ شرایطی باور نمی کرد که پاسخگویی مجید از روی ادب شهروندی بوده و هیچ ربطی به اندازه سینه های آن خانم نداشته است. اعتماد به شوهر را که از دست داده بود به کنار، اصلاً و ابداً گوشش به حرفهای مجید بدهکار نبود. چپ و راست به همه چیز شک می کرد. خوب، زیاد هم سخت نیست حدس زدن اینکه زندگی در چنین شرایطی زهرمار طرفین می شود. مجید، ستاره را خیلی دوست داشت. اینطور نبود که بتواند راحت او را رها کند و برود. اما بهانه های ستاره یکطرف، صبر او هم حدی داشت. گاهی سکوت می کرد، گاهی از کوره در می رفت و عصبانی می شد. شاید مختصر پرخاش و داد و بیدادی هم پشتش راه می انداخت. بعضی وقتها را تا دیروقت سرکار می ماند یا در خیابانها الکی چرخ می زد؛ مثلاً وقتی به منزل برسد که همسرش خواب باشد. بهانه های ستاره تمامی نداشت که نداشت.   

آقایی که شما باشید، راستش نفهمیدیم عاقبت ستاره روی چه حسابی رفت سراغ دوست دوران قدیم که حالا یک پا برای خودش کاسبی شده بود. دوباره با او طرح دوستی ریخت و پایش را به خانه باز کرد. دیگر وقت و بی وقت که مجید خانه بود مهناز را دعوت می کرد. چند وقت گذشت تا آرام آرام بساط عیش و نوش را طوری برای همسرش فراهم کند که طبیعی بنماید. اولین بار بود که برای شوهرش... اصلاً فکرش را نمی شد کرد. مگر می شود زنی برای شوهر دلبند خودش... بگذریم! بالاخره آن کار که نباید می شد و شد. در مقابل دیدگان ستاره، مجید و مهناز همبستر شدند. روی صندلی راحتی نشسته بود و بی هیچ صدا یا حرکتی آنها را می دید، شوهر خودش را با یک فاحشه. شاید هر از گاهی تکانی به صندلی راحتی می داد، رویش را بر می گرداند و نمی گرداند هواسش را سعی می کرد به جای دیگری متمرکز کند. همینقدر فهمیدیم که خودش را عذاب می داد. اینرا مجید هم فهمیده بود. یعنی از اولش می دانست داستان از چه قرار است. مقاومت کرد، یعنی آمد که مقاومت کند. دید ستاره از کوره در رفته است و یک نفس عالم و آدم را به هم گره زده، چه فحشها که نثار زمین و زمان نمی کند. قسمش داد و مجبورش کرد رابطه ای را که می خواست حتماً شاهدش باشد او برقرار کند. به جان خودش قسمش داده بود، عزیزترین چیز برای مجید جان همسرش ستاره بود. حق هم داشت! آدمیزاد است دیگر. مگر چقدر می تواند مقاومت کند؟ بعضی چیزها از درون آدم را می پوساند، یا مثل خوره از بین می برد. قلبت را مچاله می کند، ذهنت را تبخیر می کند. دیگر نه احساست واقعی است و نه فکرت. اصلاً چیز دیگری می شوی. مبدل می شوی به وجودی که تا دیروز برایت ناملموس بود، اصلاً فکرش را هم نمی کردی.

بارها و بارها به خودش گفت بلند شود و این مهناز را با دستهای خودش خفه کند. با همان دستهای نهیف خودش گردن او را آنقدر فشار دهد تا بمیرد، آنوقت با کارد آشپزخانه شخصاً تکه تکه اش کند. اما به زور خودش را می نشاند شاهد سخت ترین شکنجه روحی زندگیش باشد. چه کسی می توانست باور کند آن ستاره لوس و شیطان یکجا مبدل شود به زنی که برای شوهرش زن دوم می گیرد و نه تنها او را تحمل می کند که تر و خشکش هم می کند. ستاره مسخ شده بود. تلاشهای مجید برای کشاندن ستاره به دکتر بی اثر ماند. مهناز هم با او همدست شده بود تا ستاره را پیش یک متخصص اعصاب و روان ببرند. فایده نداشت. مخفیانه توافق می کردند با هم رابطه نداشته باشند، چند روز که می گذشت، ستاره دوباره سراغ مهناز را می گرفت. به او زنگ می زد، حتی التماسش می کرد. مهناز بیچاره نمی دانست چکار کند جز اینکه برود پیش او و اول یک دل سیر برایش گریه کند که این ارتباط عاقبت هرسه تایشان را از پا در می آورد. گوش او بدهکار نبود. جنونش وقتی آرام می گرفت که آن دو را باهم ببیند وگرنه تهدید کرده بود که خودش را سر به نیست می کند.  

داستان بر این منوال بود تا که یک اتفاق همه چیز را برای همیشه دگرگون کرد. بعضی وقتها یک اتفاق ساده می تواند چندین و چند زندگی را متلاشی کند. نه اینکه دفعه اولش بوده باشد که از آن مسیر می گذشت، نه. مسیر را وارد بود و پیچ و خمهایش را می دانست. اما خدا سر شاهد است ما هم نفهمیدیم آن عابر به یکباره از کجا پیدایش شد. این بماند حالا، خواهم گفت. هر هفته سه شنبه ها و آنهم حوالی ساعت پنج بعدازظهر ستاره غیبش می زد. از میان دوست و آشنا و بستگان فقط همسرش مجید می دانست که او کجا می رود. آنهم اولهای آشنایشان گفته بود، فقط هم یکبار. یک عصر سه شنبه دلگیر پائیزی بود که ستاره مثل همه سه شنبه ها سوار بر اتومبیل راهی آنجایی شد که نذر داشت هر هفته تا آخر عمرش برود: مرکز نگهداری از جانبازان شیمیایی. بی سر و صدایی سفارش میوه و شیرینی می داد که به آنجا بفرستند و خودش هم بابت نظارت و عیادت راهی می شد. اما یکروز عابری را که به جای عبور از روگذر بزرگراه از میانه اش عبور می کرد، زیرگرفت و او جا در جا جان داد. اینکه بعد از آن بر سر ستاره و همسر و دوست دختر همسرش چه آمد بماند، فعلاً قصه را تا همینجا داشته باشیم، بر می گردیم.

آقا مهدی، تقریباً سی و شش ساله، بیشتر از پانزده سال است که دربان یکی از کارخانجات اتومبیل سازی سرزمین زیباست. روزانه بیش از دوازده ساعت کار می کند، در چند شیفت. چند وقت روزکار است و چند وقت هم شبکار. اصلیتش از پایتخت نیست، اما بچه ی همان دور و اطراف است. بیست سالش بود که دختر عمویش را برایش عقد کردند. در سرزمین زیبا عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمانها بسته اند. آقا مهدی ما خیلی سختکوش است اما خوب همه که از هوش و ذکاوت برخوردار نیستند، کمی عقلش شیرین است. اینرا هم از من نشنیده بگیرید، نقل قول کردم از مادر زنش. حالا اگر غرض و مرضی هم پشت این گفته باشد بماند گردن گوینده اش. ازدواجشان که سر گرفت ماهیت شیطانی زن و مادر زنش عیان شد. دو دستی مرد بیچاره را اسیر خواستهای فزاینده و نامعقول خود کردند. آقا مهدی را که نه سوادی دارد و نه هوش و ذکاوت آنچنانی که اعتراضی نیست. خانواده فقیر و بیچاره اش هم که مثل خودش، همه شان ساده و بی شیله پیله، کسی به دوشیدن آقا مهدی اعتراضی ندارد. اما من معترضم! حالا من کی باشم بماند. فکر کنم زیر سر مادرش بود. بهرحال دختر هم به مادرش می رود. یک چند وقت بعد از ازدواجشان بود که مادر طاهره به هوای اینکه کمک دختر مثلاً بیچاره اش باشد مدام منزل آنها بود. حالا یک دختر خانه دار دیگر کمک میخواهد بابت چه من نمی دانم. صبح تا شب و شب تا صبح می نشستند پای دستگاه اجنبی گیر و کانال عوض می کردند. الحق که کار دیگری هم نداشتند بکنند. تا اینکه یک شب خبر از پزشکی قانونی رسید که آقا مهدی در اثر یک تصادف دلخراش جان باخته اند. کاری که نباید می شد و شده بود. دیگر از دست هیچکس کاری بر نمی آمد. آن دو هم فکر کنم تا آخر عمرشان نشستند و کانال عوض کردند. نمی بایست دست به هیچ کار مفید دیگری زده باشند.

ستاره را بردند دیوانه خانه. مهناز و مجید ازدواج کردند اما مهناز کسب و کار را رها نکرد که نکرد و قصه ی ما به سر رسید. همین الان و با همین جمله به سر خواهد رسید اما کلاغه، هرگز، شاید هم هیچوقت دیگری نشود که به خانه اش نرسد. همیشه به لانه کوفتی اش رسیده.

**********

-           رحمتی جان، دفتر تحریریه را بگیر و برای پیرزاده پیغام بگذار و بگو: حق با راوندی بود، خیلی بدآموزی دارد. بگو: دیگر پی اش را نگیرد، چاپ نمی کنیم. یکجور بگویی دلگیر نشودها! اصلاً – دلگیر هم که شد به درک، فقط حالیش کن آنقدر وقت صرف این مزخرفات نکند، وقت ما را هم تلف نکند.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 توسط سهیل اسدی |