تبليغاتX
تأملات واپسین - نگاهی نوستالوژیک به سنّت
« چنان رفتار کن که گوییْ بناستْ آئینِ رفتار تو، به اراده ی تو، یکی از قوانینِ عامِ طبیعت شود » ... امانوئل کانت

در اطراف الموت و در ارتفاعات (واقع در استان قزوین) روستایی است کوچک بنام دینه­رود که هیچ راه ارتباطی با شهرها و روستاهای اطرافش ندارد. اهالی این روستا اگر بخواهند به شهر بروند باید پای پیاده چند کیلومتر را در کوهستان گز کنند که می­کنند، هر از گاهی، چنانچه نیاز ضروری در حیطه­ی جهان مدرن به مایحتاجی داشته باشند که اصولاً ندارند. چون در اکثر اوقات کاری به مدرنیته و کالاهایش ندارند؛ چیزی نبوده است که بخواهند و طبیعت به آنها نداده باشد. دمادم در عوالم سنتی خود سیر می­کنند و زندگی را آنطور می­گذرانند که اجداد من و شما. هر دو گذران زندگی را سخت نگرفتند. سبک­بال زیستند و رفتند.

خانه­هایشان کوچک هستند، گِلی، تو در تو و متصل به هم. هر چند خانه یک جا دارد که دور هم جمع شوند و یک نانوایی زیبا و جمع و جور و بغایت سنتی در ده هست که شاید دو-سه مرتبه در روز پخت می­کند برای اهالی. سر جمع دویست و اندی می­شوند که تمام نیازهایشان را در یک تلاش گروهی برطرف می­کنند. آنها تمام مایحتاج غذایی اهالی و حتی نیاز به پوشش و غیره را از طبیعت اطراف با دست خود تهیه می­کنند. در حقیقت نیازی به شهر و فرآوردهای مدرنِ صنعتی و فراصنعتی نداشته و ندارند.

خواهی گفت یحتمل الان که این بنده حقیر سراپا تقصیر با قلمی ضعیف و ذهنی بسته در جهت ترویج زندگی روستایی می­باشم بسیاری از اهالی این ده زیر کرسی دور هم بیخیال از فردا و فرداها نشسته، چای دم کرده در سماور ذغالی می­نوشند و نان و پنیر و سرشیر محلی می­خورند و به معنای کامل کلمه کیف می­کنند؟ نوش جانشان؛ بله، مخاطبِ خوب من.

حالا اگر باعث و بانی مفرد دارد که ندارد و این دور و کنارها هست که نیست، یک نفر خوش طینت، نیّت کند پیغام این حقیر را به آن پدر صلواتی که مدرنیسم را در جیب ما فرو کرد برساند: «مرده شور هر چه مولد تولید سرمایه­داری است ببرند با آن اقتصاد بازار باز و بسته­اش و نحوه تفکر خودخواهانه و سودمسلکِ لیبرالی فردمحورِ مصرف­گرایش و مثل چیز روی صندلی و مبل نشستن­اش و نوسان نرخ ارز-ش و مثل سگ کارکردنش برای رفع هر نیاز کاذب! همان ویروسی که حالا گریبان خودشان را در وال­استریت گرفته است اصلاً ارزانی خودشان. این حقیر دلخوش است به همان آبگوشت سنگی با ترشی لیته و دوغ طبیعی و پیاز محلی که سر فرصت و بی هیچ دغدغه­ای خورده شود سپس زیر کرسی ولو شود و همینطور که غروب سرد و کمی دلگیر زمستانی سپری می­شود، صدای گوش­نواز یکی دو دست احشام از طویله­ی مجارو شنیده شود و احیاناً واغ­واغ سگی در دوردستها و حکماً سر سپردن به چرت بعدازظهری که قرار نیست با هیچ اضطراب و درد بی­درمانِ مدرن و پست­مدرنی پاره شود!»

 *****

پی­نوشت: جهان مدرن با تمامی پیچیدگی­هایش به جزء اضطراب و دلواپسی که مولد هزار و یک بیماری عجیب و غریب است ارمغانی برای بشر رنجور نداشته است. امکانات و آسیب­های هر دو به یک اندازه زیاد شده­اند. آیا پیشرفت هنوز هم اجباری است؟

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390 توسط سهیل اسدی |