در اطراف الموت و در ارتفاعات (واقع در استان قزوین) روستایی است کوچک بنام دینهرود که هیچ راه ارتباطی با شهرها و روستاهای اطرافش ندارد. اهالی این روستا اگر بخواهند به شهر بروند باید پای پیاده چند کیلومتر را در کوهستان گز کنند که میکنند، هر از گاهی، چنانچه نیاز ضروری در حیطهی جهان مدرن به مایحتاجی داشته باشند که اصولاً ندارند. چون در اکثر اوقات کاری به مدرنیته و کالاهایش ندارند؛ چیزی نبوده است که بخواهند و طبیعت به آنها نداده باشد. دمادم در عوالم سنتی خود سیر میکنند و زندگی را آنطور میگذرانند که اجداد من و شما. هر دو گذران زندگی را سخت نگرفتند. سبکبال زیستند و رفتند.

خانههایشان کوچک هستند، گِلی، تو در تو و متصل به هم. هر چند خانه یک جا دارد که دور هم جمع شوند و یک نانوایی زیبا و جمع و جور و بغایت سنتی در ده هست که شاید دو-سه مرتبه در روز پخت میکند برای اهالی. سر جمع دویست و اندی میشوند که تمام نیازهایشان را در یک تلاش گروهی برطرف میکنند. آنها تمام مایحتاج غذایی اهالی و حتی نیاز به پوشش و غیره را از طبیعت اطراف با دست خود تهیه میکنند. در حقیقت نیازی به شهر و فرآوردهای مدرنِ صنعتی و فراصنعتی نداشته و ندارند.
خواهی گفت یحتمل الان که این بنده حقیر سراپا تقصیر با قلمی ضعیف و ذهنی بسته در جهت ترویج زندگی روستایی میباشم بسیاری از اهالی این ده زیر کرسی دور هم بیخیال از فردا و فرداها نشسته، چای دم کرده در سماور ذغالی مینوشند و نان و پنیر و سرشیر محلی میخورند و به معنای کامل کلمه کیف میکنند؟ نوش جانشان؛ بله، مخاطبِ خوب من.
حالا اگر باعث و بانی مفرد دارد که ندارد و این دور و کنارها هست که نیست، یک نفر خوش طینت، نیّت کند پیغام این حقیر را به آن پدر صلواتی که مدرنیسم را در جیب ما فرو کرد برساند: «مرده شور هر چه مولد تولید سرمایهداری است ببرند با آن اقتصاد بازار باز و بستهاش و نحوه تفکر خودخواهانه و سودمسلکِ لیبرالی فردمحورِ مصرفگرایش و مثل چیز روی صندلی و مبل نشستناش و نوسان نرخ ارز-ش و مثل سگ کارکردنش برای رفع هر نیاز کاذب! همان ویروسی که حالا گریبان خودشان را در والاستریت گرفته است اصلاً ارزانی خودشان. این حقیر دلخوش است به همان آبگوشت سنگی با ترشی لیته و دوغ طبیعی و پیاز محلی که سر فرصت و بی هیچ دغدغهای خورده شود سپس زیر کرسی ولو شود و همینطور که غروب سرد و کمی دلگیر زمستانی سپری میشود، صدای گوشنواز یکی دو دست احشام از طویلهی مجارو شنیده شود و احیاناً واغواغ سگی در دوردستها و حکماً سر سپردن به چرت بعدازظهری که قرار نیست با هیچ اضطراب و درد بیدرمانِ مدرن و پستمدرنی پاره شود!»
*****
پینوشت: جهان مدرن با تمامی پیچیدگیهایش به جزء اضطراب و دلواپسی که مولد هزار و یک بیماری عجیب و غریب است ارمغانی برای بشر رنجور نداشته است. امکانات و آسیبهای هر دو به یک اندازه زیاد شدهاند. آیا پیشرفت هنوز هم اجباری است؟