کوتاهترین داستان کوتاهی که خواندم و به وجدم آوردم متعلق به رضا قیصریه است در مدخل «کافه نادری». جالب اینجاست که می بینم اصلاً کهنه شدنی نیست و هر بار میخوانمش از لذت آن کاسته نمیشود.
«کنار کارون جوانی سر خم کرده فلوت مینواخت، اما ناشیانه. آرام میرفت. یک آن ایستاد، به رهگذری که از کنارش میگذشت گفت: باید ببخشید، دستم ترکش خورده فلج است وگرنه بهتر میزدم.»