تبليغاتX
تأملات واپسین - یک داستان خیلی کوتاه
« چنان رفتار کن که گوییْ بناستْ آئینِ رفتار تو، به اراده ی تو، یکی از قوانینِ عامِ طبیعت شود » ... امانوئل کانت

کوتاه­ترین داستان کوتاهی که خواندم و به وجدم آوردم متعلق به رضا قیصریه است در مدخل «کافه نادری». جالب اینجاست که می بینم اصلاً کهنه شدنی نیست و هر بار می­خوانمش از لذت آن کاسته نمی­شود.

«کنار کارون جوانی سر خم کرده فلوت می­نواخت، اما ناشیانه. آرام می­رفت. یک آن ایستاد، به رهگذری که از کنارش می­گذشت گفت: باید ببخشید، دستم ترکش خورده فلج است وگرنه بهتر می­زدم.»

+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390 توسط سهیل اسدی |