تبليغاتX
تأملات واپسین - خوابی بود دیدم
« چنان رفتار کن که گوییْ بناستْ آئینِ رفتار تو، به اراده ی تو، یکی از قوانینِ عامِ طبیعت شود » ... امانوئل کانت

خوابی دیدم دیشب. خودِ خودش بود با آن چادرنماز گلی زیبا و همیشه نو. چادرنمازی که همواره عطر گرانقیمتی بر آن زده بودند. آن دخترانش که در آمریکا بودند برای دخترانی که در ایران داشت چیزها می­فرستادند و آنها حواسشان به مادر بود... در خواب بودم ولی حس می­کردم. آمده بود به خوابم. گفت «خوبی مادر؟» و صدایش لرزان بود درست مثل آخرین دفعه که دیدمش. فرو رفته بود در تخت بیمارستان و با صدایی لرزان می­گفت «خوبی مادر؟ کی از فرنگ برگشتی؟»

همچنان اروپا را فرنگ می­دانست و البته بریتانیا را بخشی از آن. عاشق دانسته­هایش بودم، البته بیشتر لحنش را می­ستودم. مثل کمونیسم و شوروی که همچنان بجایش می­گفت بولشِویسم. مثل رضاخان پهلوی که هیچگاه نگفت، و پسرش را. هر دو را «آن قزاق و پسرش» خطاب می­کرد. قاجاری بود دیگر. نفرتی داشتند از پهلوی­ها، بی حد و حساب.

تحصیل کرده بود. معلم سر خانه داشتند و وقتی بزرگتر شد به مدرسه ژاندارک رفت. فرانسه را به خوبی می­دانست و به آن سخن می­گفت، مثل مابقی شاهزاده­های قجری. برایم از تاریخ می­گفت. یعنی خودم می­پرسیدم و او از داستانهای دربار - آنچه خود دیده و شنیده بود - برایم می­گفت. پدر می­گفت مادر جان تاریخ زنده است. بپرس هرآنچه را سئوال داری. وقتی می­رفت نود سال را داشت. عاشق روزهایی بودم که در کودکی می­رفتیم و می­آوردیمش خانه­مان. منزل او در جردن بود. از آنجا تا الهیه راهی نبود. اما مگر پدر می­گذاشت نوه­ی دختری میرزا حسین­خان سپهسالار (همان که همت کرد بعدها منزلش مجلس شورای ملی بشود و مسجدی هم جنب آن در بهارستان ساخت - نخست­وزیر «شاه شهید» ناصرالدین میرزا) با آژانس برود و بیاید. راننده می­گذاشت برایمان برویم مادرجان را دو سه روزی بیاوریم خانه.

در خواب همانطور دوست داشتنی دیدمش که در بستر بیماری دیده بودم. می­گفت «مادر در حال رفتنم» که همه می­زدند زیر گریه و من می­گفتم خدا نکند. می­رفتم که مثل همیشه دستش را ببوسم و او مثل همیشه غافلگیرم می­کرد و نمی­گذاشت. میخواستم مثل کودکی سرم را بگذارم روی پایش و خودم را جمع کنم مچاله بشوم در بغلش و او برایم قصه بگوید و بخوابم. و بخوابم شیرین­ترین خوابهایی را که وقتی کودکیم رفت، و مادر جان هم، آنها هم رفتند. من دیر بزرگ شدم. یعنی تا همین چهار-پنج سال پیش که مادرجان برای همیشه رفت.

***

دیشب آمد به خوابم. چیزهایی گفت که نشنیدم. شاید هم شنیدم اما از یادم رفت. خندان بود و سر حال. جوان شده بود. مثل همان عکس­ها که در جوانی گرفته بود. مدام از حالم می­پرسید و از احوالات زنم. گفتم او هم خوب است و دست بوسیم؛ شما را عاشقانه دوست داشته است به امروز و حسرت­ها که چرا ندیدتان. میخواست داماد شدنم را ببیند که ندیده رفت. خواسته­ام و هنوز هم می­خواهم تمام دار و ندارم را بدهم، اگر بشود عالمتاج خانم را از آن جهان چند ساعت قرض بگیریم برای مراسمی که دو سال پیش بود. لاکردار نمی­شود انگار. قوانین سفت و سخت فیزیک برای دو-سه ساعت هم که شده کوتاه نمی­آیند، برویم بیاریمش.

خوابی بود دیدم. و غمی بود که بر من تازه شد.

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 توسط سهیل اسدی |