خوابی دیدم دیشب. خودِ خودش بود با آن چادرنماز گلی زیبا و همیشه نو. چادرنمازی که همواره عطر گرانقیمتی بر آن زده بودند. آن دخترانش که در آمریکا بودند برای دخترانی که در ایران داشت چیزها میفرستادند و آنها حواسشان به مادر بود... در خواب بودم ولی حس میکردم. آمده بود به خوابم. گفت «خوبی مادر؟» و صدایش لرزان بود درست مثل آخرین دفعه که دیدمش. فرو رفته بود در تخت بیمارستان و با صدایی لرزان میگفت «خوبی مادر؟ کی از فرنگ برگشتی؟»
همچنان اروپا را فرنگ میدانست و البته بریتانیا را بخشی از آن. عاشق دانستههایش بودم، البته بیشتر لحنش را میستودم. مثل کمونیسم و شوروی که همچنان بجایش میگفت بولشِویسم. مثل رضاخان پهلوی که هیچگاه نگفت، و پسرش را. هر دو را «آن قزاق و پسرش» خطاب میکرد. قاجاری بود دیگر. نفرتی داشتند از پهلویها، بی حد و حساب.
تحصیل کرده بود. معلم سر خانه داشتند و وقتی بزرگتر شد به مدرسه ژاندارک رفت. فرانسه را به خوبی میدانست و به آن سخن میگفت، مثل مابقی شاهزادههای قجری. برایم از تاریخ میگفت. یعنی خودم میپرسیدم و او از داستانهای دربار - آنچه خود دیده و شنیده بود - برایم میگفت. پدر میگفت مادر جان تاریخ زنده است. بپرس هرآنچه را سئوال داری. وقتی میرفت نود سال را داشت. عاشق روزهایی بودم که در کودکی میرفتیم و میآوردیمش خانهمان. منزل او در جردن بود. از آنجا تا الهیه راهی نبود. اما مگر پدر میگذاشت نوهی دختری میرزا حسینخان سپهسالار (همان که همت کرد بعدها منزلش مجلس شورای ملی بشود و مسجدی هم جنب آن در بهارستان ساخت - نخستوزیر «شاه شهید» ناصرالدین میرزا) با آژانس برود و بیاید. راننده میگذاشت برایمان برویم مادرجان را دو سه روزی بیاوریم خانه.
در خواب همانطور دوست داشتنی دیدمش که در بستر بیماری دیده بودم. میگفت «مادر در حال رفتنم» که همه میزدند زیر گریه و من میگفتم خدا نکند. میرفتم که مثل همیشه دستش را ببوسم و او مثل همیشه غافلگیرم میکرد و نمیگذاشت. میخواستم مثل کودکی سرم را بگذارم روی پایش و خودم را جمع کنم مچاله بشوم در بغلش و او برایم قصه بگوید و بخوابم. و بخوابم شیرینترین خوابهایی را که وقتی کودکیم رفت، و مادر جان هم، آنها هم رفتند. من دیر بزرگ شدم. یعنی تا همین چهار-پنج سال پیش که مادرجان برای همیشه رفت.
***
دیشب آمد به خوابم. چیزهایی گفت که نشنیدم. شاید هم شنیدم اما از یادم رفت. خندان بود و سر حال. جوان شده بود. مثل همان عکسها که در جوانی گرفته بود. مدام از حالم میپرسید و از احوالات زنم. گفتم او هم خوب است و دست بوسیم؛ شما را عاشقانه دوست داشته است به امروز و حسرتها که چرا ندیدتان. میخواست داماد شدنم را ببیند که ندیده رفت. خواستهام و هنوز هم میخواهم تمام دار و ندارم را بدهم، اگر بشود عالمتاج خانم را از آن جهان چند ساعت قرض بگیریم برای مراسمی که دو سال پیش بود. لاکردار نمیشود انگار. قوانین سفت و سخت فیزیک برای دو-سه ساعت هم که شده کوتاه نمیآیند، برویم بیاریمش.
خوابی بود دیدم. و غمی بود که بر من تازه شد.