
یک چیزی مینویسم. تمام که شد از اول میخوانم. نه، قبول ندارم. پس خوب ننوشتم. خط میزنم. دوباره مینویسم. باز هم خط میزنم و دیگر چیزی نمینویسم. قلم را میگذارم روی میز و نگاهم میافتد به ساعتی که زول زده است به چشمانم. سه و نیم صبح است و بجز صدای حرکت ثانیهشمار دیگر صدایی در این شهر برهوت نیست. به خود میگویم ولش کن! توضیح نمیخواهد که. نقل قول را بنویس و خلاص. تنها آخرش میتوانی بپرسی تغییر کردهاند یا خیر؟ و بگذاری که خود قضاوت کنند.
آنچه در ادامه از مقابل دیدگانتان رژه خواهد رفت حرفهایی است که صد و اندی سال پیش از حلقوم یکنفر اجنبی غربی - نماینده یک شرکت صوتی آنروزگار - در زمان مظفرالدینشاه قاجار تراوش کرده است. به بزرگواری خود ببخشید چنانچه باب طبع نبود!
«... ایرانیان نژادی تاجر مسلکند. زیرک و باهوشند اما روش فکر کردن و مبادلاتشان کاملاً آسیایی است. آنها در هر کاری تعلل میکنند و همه چیز را به تعویق میاندازند. قولی که ایرانی بدهد پایه محکمی ندارد و گفتن حرف ناصواب عملی قابل چشمپوشی است. زنان بسیار ولخرجند و هرآنچه نظرشان را جلب کند، بیتوجه به قیمت آن، خریداری میکنند. ایرانیان از جهات مختلف به کودکان شبیه هستند. میل دارند که متعجب و مبهوت شوند. چیزهای جدید، سر و صدادار و براق نظرشان را جلب میکند...» (از داستان «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» بقلم رضا قاسمی)