
- یکجا گفته بودم هر زندگی یک داستان است و هر داستان در نهایت حکایتیست از یک زندگی. یادت میآید؟ نه؟- راستش خودم هم یادم نمیآید کی و کجا بود که اینرا گفتم. مهم نیست. امروز مصداقش را پیدا کردم، دو-سه ماهی بود که بیخ گوشم رژه میرفت و عجبا اینکه بعد از این همه مدت میبایست مصداق سخنم را پیدا کنم. بگذریم! آدمها، مردمان ساده کوچه و بازار، همین که قدم بر میدارند داستان مینویسند. به جان عزیزت اذیت نمیکنم حقیقت را میگویم. باور کن! همین جوانی که گفتی میآید از کنار پلهبرقی رد شود پایش گیر میکند به یک گوشه با دو دست میخورد جلوی پای یک پیرزن زمین و با تمام زرنگی که در تجارت و معاشرت دارد، تنها وقت میکند بگوید «آخ!»، داستانی دارد برای خودش. آن پیرزن هم که یکباره میگوید «ننه مراقب باش» در حال بازی کردن زندگی است و به تعبیری راوی داستان زندگی خویش است، بدون اینکه بداند. اصلاً چرا این همه راه دور برویم؟ همین قربانی خودمان، یک پا برای خودش داستان است. حالا اگر از اهل محل بپرسی، یکی دو نفری که میشناسندش خواهند گفت «نخیر، هیچ هم داستان نیست» اما من از آنجا که در فضولی از آنها موفقتر عمل کردهام با دقت عمل و صحت گفتار در تاکیدی دفعی و انقلابی خواهم گفت «بله، خیلی هم داستان است! فشاری خدای ناکرده متحمل شدی میخواهم داستان او را زودتر از داستان تو روایت کنم؟» اینرا هم به آنها میگویم، هم به تو.
جا خوردم! اصلاً چه ربطی به من داشت؟ گوش به حرفهایش سپرده بودم چون تصور میکردم بی کس و کار است و کلی حرف در گلویش ورم کرده، دنبال یک گوش شنوا است برای تخلیه. حالا بگذریم که اصولاً گوش دادن به مردم مثل مبدل شدن به سطل آشغال برای ضایعاتشان است. اگر اجازه بدهی گوشت را به سطل آشغال کلامی تبدیل کنند کارت تمام است. هزار و یک جور مرض روانی میگیری میافتی کنار دست دیوانهتر از خودت در تیمارستانی، جایی. دور نرفته باشیم، یکباره تصور کردم میخواهد مرا زیر سئوال ببرد یا به هر دلیلی که ولله نمیدانستم چیست زیر مشت و لگد بگیرد. گفتم اهمیتی ندهم تا ادامه دهد. سری که درد نمیکند را که دستمال نمیبندند. ول کن آقاجان، بگذار فکر کند هرچه میگوید درست است تا پرچونگیش را بکند برود پی کارش! راستش، دوست ندارم دست به رفتاری بزنم که مردم را آزرده کند. برای همین وقتی کسی برایم درددل میکند حرفش را قطع نمیکنم. میگذارم خودش حرف کم بیاورد و یکجا خسته شود بلکه بگذارد و برود. اینطور بود که به آرامش هرچه تمامتر دستم را بردم فنجان قهوه را برداشتم کمی از نوشیدنیام مزه کردم و فنجان را سرجایش گذاشتم. هنوز قهوهام سرد نشده بود. تنها گفتم: «مهم نیست، خوب، میگفتی.» که ادامه داد.
- قربانی - یک زمانی شاید دیپلم گرفته، سربازی رفته و با همین زن جیغجیغو ازدواج کرده. که چی؟ خوب، دیپلمهی فنی بوده. از همان اول شغل تضمینی دولتی را به او دادهاند و خلاص. از همان اول خیالش راحت شده که تا زنده هست حقوق بخورنمیری دارد. باور کن فکر نمیکنم سی سال بیشتر باشد از روزی که استخدام رسمی وزارت نیرو شد. حالا راست راست راه میرود و حقوق از بیتالمال میگیرد. بابت چی؟ بابت مثلاً سر کار رفتن از هشت صبح تا دوازده ظهر به استثناء پنجشنبهها و جمعهها. همزمان مملکت این همه جوان بیکار دارد که هرکدامشان باور کن دیپلم فنی هم باشند که بیشترند، سه برابر قربانی قدرت ابداع و اختراع و عرضه دارند، باید صبح تا شب سگدو بزنند برای یک لقمه نان کپک زده. آنهم چه کاری؟ همه لیسانسهها به بالا شدهاند پادو یا مسافرکش! وضعیت نسوان که از این هم بدتر اصلاً مملکت اوضای قمر در عقربی دارد که نگو و نپرس. میخواهی بگویی پارتی نداشته آنروز که استخدام رسمی شد؟ مضخرف گفتهای اگر کتمان کنی.
خوب، بیچاره از روی فشار بود یا هر چه، راست میگفت. در یک غروب سرد زمستانی همانقدر که ترجیح میدهم معاشرت کنم، نمیخواهم قهوهام سرد شود. پس همینطور که نشسته و گوش به حرفهایش میدادم، یک دست به فنجان قهوه داشتم. نمیدانم دست آخر فهمید یا نه. آن نوشیدنی را در تنهایی به چنین معاشرتهایی ترجیح میدهم. فنجان را آوردم بالا، گذاشتم کنار لبم و هورت آرامی کشیدم و گفتم: «نه، کتمان که نمیکنم، خوب.» از اینکه میدید قصد مخالفت با او را ندارم گویا نفس راحتی کشیده باشد، کمی جا به جا شد و ادامه داد.
- این آدم اصلاً کار نمیکند. یک وانت دولتی زیر پایش گذاشتهاند، اتومبیل شخصی هم دارد که مدام در پارکینگ خانهاش میخوابد. صبح به صبح با اتومبیل دولتی میرود سر کار و سر ظهر بر میگردد خانه. تازه آن لکنتی را که اگر دو دستی به گدا بدهی نمیبرد میگذارد در حیاط خانه کنار ماشین شخصیاش. ماه به ماه اگر اتومبیل شخصی را تکان دهد. هیچ! ولله آدم این همه جوان لایق اما بیکار میبیند، او را هم میبیند و حرص میخورد. البته مثل او زیاد است، باور کن. مفتخور زیاد داریم که حال و روزمان این است. راحتی، ثروت، مقام و- هرچه نعمت داریم برای آدمهای کودن و ابله است. خیلی بالا باشی یا متوسط، در بارگاه بزرگان جایت نیست که هیچ، حق نفس کشیدن هم نداری. لابد معنی عدالت الهی هم این است! خدا یک مشت نابغه و یک مشت متوسطالحال آفریده که در این دنیا لای جرز دیوار را پر کنند، به هیچ درد اکثریت کودن جهان هم نخورند. در عوض کودنها برای خودشان امپراتوری تشکیل دهند. کلی بریز و بپاش براه اندازند و تا میتوانند عادیتر و شادابتر روزگار بگذرانند.
اصلاً به من چه. یعنی به من چه ربطی داشت. واقعاً حرفهایش حوصلهام را سر برده بود. نه اینکه چرت و پرت گفته باشد، بدبخت حقیقت را میگفت. منتها من حال و حوصله نداشتم. درد دوباره شروع شده بود و کیف قرصهایم را به همراه نداشتم. باید میرفتم. این بود که دست کردم از جیب بغل اسکناسی را کشیدم بیرون و گذاشتم زیر نعلبکی. دستی را تکیه دادم کنار میز و با دست دیگر به صندلی فشار آوردم تا بلند شوم. جستی زدم و نشستم روی ویلچر. معذرت خواهی کردم و به سمت درب قهوهخانه براه افتادم که نگهم داشت.
- این همه پول که روزانه تو این مملکت لفت و لیس میکنند، حقت بود گوشهایش را خرج دوا و درمانت میکردند.
حرفش را قطع کردم. تنها گفتم: شاید.