تبليغاتX
تأملات واپسین - آنچه هیچوقت ندانستم!
« چنان رفتار کن که گوییْ بناستْ آئینِ رفتار تو، به اراده ی تو، یکی از قوانینِ عامِ طبیعت شود » ... امانوئل کانت

-         یکجا گفته بودم هر زندگی یک داستان است و هر داستان در نهایت حکایتی­ست از یک زندگی. یادت می­آید؟ نه؟- راستش خودم هم یادم نمی­آید کی و کجا بود که اینرا گفتم. مهم نیست. امروز مصداق­ش را پیدا کردم، دو-سه ماهی بود که بیخ گوشم رژه می­رفت و عجبا اینکه بعد از این همه مدت می­بایست مصداق سخنم را پیدا کنم. بگذریم! آدمها، مردمان ساده کوچه و بازار، همین که قدم بر می­دارند داستان می­نویسند. به جان عزیزت اذیت نمی­کنم حقیقت را می­گویم. باور کن! همین جوانی که گفتی می­آید از کنار پله­برقی رد شود پایش گیر می­کند به یک گوشه با دو دست می­خورد جلوی پای یک پیرزن زمین و با تمام زرنگی که در تجارت و معاشرت دارد، تنها وقت می­کند بگوید «آخ!»، داستانی دارد برای خودش. آن پیرزن هم که یکباره می­گوید «ننه مراقب باش» در حال بازی کردن زندگی است و به تعبیری راوی داستان زندگی خویش است، بدون اینکه بداند. اصلاً چرا این همه راه دور برویم؟ همین قربانی خودمان، یک پا برای خودش داستان است. حالا اگر از اهل محل بپرسی، یکی دو نفری که می­شناسندش خواهند گفت «نخیر، هیچ هم داستان نیست» اما من از آنجا که در فضولی از آنها موفق­تر عمل کرده­ام با دقت عمل و صحت گفتار در تاکیدی دفعی و انقلابی خواهم گفت «بله، خیلی هم داستان است! فشاری خدای ناکرده متحمل شدی می­خواهم داستان او را زودتر از داستان تو روایت کنم؟» اینرا هم به آنها می­گویم، هم به تو.

جا خوردم! اصلاً چه ربطی به من داشت؟ گوش به حرفهایش سپرده بودم چون تصور می­کردم بی کس و کار است و کلی حرف در گلویش ورم کرده، دنبال یک گوش شنوا است برای تخلیه. حالا بگذریم که اصولاً گوش دادن به مردم مثل مبدل شدن به سطل آشغال برای ضایعاتشان است. اگر اجازه بدهی گوش­ت را به سطل آشغال کلامی تبدیل کنند کارت تمام است. هزار و یک جور مرض روانی می­گیری می­افتی کنار دست دیوانه­تر از خودت در تیمارستانی، جایی. دور نرفته باشیم، یکباره تصور کردم می­خواهد مرا زیر سئوال ببرد یا به هر دلیلی که ولله نمی­دانستم چیست زیر مشت و لگد بگیرد. گفتم اهمیتی ندهم تا ادامه دهد. سری که درد نمی­کند را که دستمال نمی­بندند. ول کن آقاجان، بگذار فکر کند هرچه می­گوید درست است تا پرچونگی­ش را بکند برود پی کارش! راستش، دوست ندارم دست به رفتاری بزنم که مردم را آزرده کند. برای همین وقتی کسی برایم درددل می­کند حرفش را قطع نمی­کنم. میگذارم خودش حرف کم بیاورد و یکجا خسته شود بلکه بگذارد و برود. اینطور بود که به آرامش هرچه تمامتر دستم را بردم فنجان قهوه را برداشتم کمی از نوشیدنی­ام مزه کردم و فنجان را سرجایش گذاشتم. هنوز قهوه­ام سرد نشده بود. تنها گفتم: «مهم نیست، خوب، می­گفتی.» که ادامه داد.

-           قربانی - یک زمانی شاید دیپلم گرفته، سربازی رفته و با همین زن جیغ­جیغو ازدواج کرده. که چی؟ خوب، دیپلمه­ی فنی بوده. از همان اول شغل تضمینی دولتی را به او داده­اند و خلاص. از همان اول خیالش راحت شده که تا زنده هست حقوق بخورنمیری دارد. باور کن فکر نمی­کنم سی سال بیشتر باشد از روزی که استخدام رسمی وزارت نیرو شد. حالا راست راست راه می­رود و حقوق از بیت­المال می­گیرد. بابت چی؟ بابت مثلاً سر کار رفتن از هشت صبح تا دوازده ظهر به استثناء پنج­شنبه­ها و جمعه­ها. همزمان مملکت این همه جوان بیکار دارد که هرکدامشان باور کن دیپلم فنی هم باشند که بیشترند، سه برابر قربانی قدرت ابداع و اختراع و عرضه دارند، باید صبح تا شب سگدو بزنند برای یک لقمه نان کپک زده. آنهم چه کاری؟ همه لیسانسه­ها به بالا شده­اند پادو یا مسافرکش! وضعیت نسوان که از این هم بدتر اصلاً مملکت اوضای قمر در عقربی دارد که نگو و نپرس. می­خواهی بگویی پارتی نداشته آنروز که استخدام رسمی شد؟ مضخرف گفته­ای اگر کتمان کنی.

خوب، بیچاره از روی فشار بود یا هر چه، راست می­گفت. در یک غروب سرد زمستانی همانقدر که ترجیح می­دهم معاشرت کنم، نمی­خواهم قهوه­ام سرد شود. پس همینطور که نشسته و گوش به حرفهایش می­دادم، یک دست به فنجان قهوه داشتم. نمی­دانم دست آخر فهمید یا نه. آن نوشیدنی را در تنهایی به چنین معاشرتهایی ترجیح میدهم. فنجان را آوردم بالا، گذاشتم کنار لبم و هورت آرامی کشیدم و گفتم: «نه، کتمان که نمی­کنم، خوب.» از اینکه می­دید قصد مخالفت با او را ندارم گویا نفس راحتی کشیده باشد، کمی جا به جا شد و ادامه داد.

-           این آدم اصلاً کار نمی­کند. یک وانت دولتی زیر پایش گذاشته­اند، اتومبیل شخصی هم دارد که مدام در پارکینگ خانه­اش میخوابد. صبح به صبح با اتومبیل دولتی می­رود سر کار و سر ظهر بر می­گردد خانه. تازه آن لکنتی را که اگر دو دستی به گدا بدهی نمی­برد می­گذارد در حیاط خانه کنار ماشین شخصی­اش. ماه به ماه اگر اتومبیل شخصی را تکان دهد. هیچ! ولله آدم این همه جوان لایق اما بیکار می­بیند، او را هم می­بیند و حرص می­خورد. البته مثل او زیاد است، باور کن. مفت­خور زیاد داریم که حال و روزمان این است. راحتی، ثروت، مقام و- هرچه نعمت داریم برای آدمهای کودن و ابله است. خیلی بالا باشی یا متوسط، در بارگاه بزرگان جایت نیست که هیچ، حق نفس کشیدن هم نداری. لابد معنی عدالت الهی هم این است! خدا یک مشت نابغه و یک مشت متوسط­الحال آفریده که در این دنیا لای جرز دیوار را پر کنند، به هیچ درد اکثریت کودن جهان هم نخورند. در عوض کودن­ها برای خودشان امپراتوری تشکیل دهند. کلی بریز و بپاش براه اندازند و تا می­توانند عادی­تر و شاداب­تر روزگار بگذرانند.

اصلاً به من چه. یعنی به من چه ربطی داشت. واقعاً حرفهایش حوصله­ام را سر برده بود. نه اینکه چرت و پرت گفته باشد، بدبخت حقیقت را می­گفت. منتها من حال و حوصله نداشتم. درد دوباره شروع شده بود و کیف قرصهایم را به همراه نداشتم. باید می­رفتم. این بود که دست کردم از جیب بغل اسکناسی را کشیدم بیرون و گذاشتم زیر نعلبکی. دستی را تکیه دادم کنار میز و با دست دیگر به صندلی فشار آوردم تا بلند شوم. جستی زدم و نشستم روی ویلچر. معذرت خواهی کردم و به سمت درب قهوه­خانه براه افتادم که نگهم داشت.

-           این همه پول که روزانه تو این مملکت لفت و لیس می­کنند، حقت بود گوشه­ایش را خرج دوا و درمانت می­کردند.

حرفش را قطع کردم. تنها گفتم: شاید.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 توسط سهیل اسدی |