تبليغاتX
تأملات واپسین - تأملاتی چند در اندیشه دیالکتیک یأس
« چنان رفتار کن که گوییْ بناستْ آئینِ رفتار تو، به اراده ی تو، یکی از قوانینِ عامِ طبیعت شود » ... امانوئل کانت

در ذیل این مقدمه، چند فقره از اندیشه - ابعاد خاص اندیشه­ای مطرح شده­اند که نام چهارچوب کلان آنرا دیالکتیک یأس نهاده­ام. برخی از آنها هرکدام محصول دقایقی چندْ دیالوگ فلسفی با همسرم - اندیشمندی که بضاعتش در فلسفه­ی علوم اجتماعی بسیار بیش از من است - می­باشند؛ مسائلْ گفتهْ و انکارها شنیده­ام، در پاره­ای مواردِ نسبتاً تجربی معیارها مطرح شده و گاه اصلاحاتی بر آن وارد آورده­ام. خلاصه، مباحث ذیل محصول فضایی یک طرفه و فاقد مخاطب نبوده است. خواهید گفت، پس کامل است و نیاز به بازبینی مجدد ندارد؟ خواهم گفت: هیچ چیز کامل نیست، حتی کاملترین و بی­نقص­ترینِ تصورات.

 

۱-     خواستیم دمکراسی را تجربه کنیم صاحب فرادمکراسی (beyond-democracy) شدیم. انتخاب بیش از حد و اندازه در همه چیز بجز یک چیز: اقتصاد. این است حال و روز امروز جهان ما: جهان اسیر بر یک دیکتاتوری اقتصادی کم فهم و دلقک­مآب؛ توده­ها همیشه و در هر خلوت و پیدا، حاضر و آماده برای نقش بازی کردن و صدالبته ارضای روح همیشه محروم خود می­باشند. آنها می­خواهند، به صراحت می­خواهند که همه، «همه» باشند. می­دانیم که همه همیشه «همه» نیستند. انسانها از هر لحاظ با یکدیگر تفاوت دارند. توده­ها نمی­خواهند اینرا بشنوند چرا که بشارت­دهنده­ی عصر زمختی­هایند. در تمامی اعصار زمخت گذشته بسیار شنیده شد که عده­ای عوامفریب فریاد بر می­آوردند، «عصر ما بایست سرنوشت خود را خود بیافریند» حال اینکه سرنوشت هیچ قرنی در آن قرن تعیین نشد بلکه از پیش مشخص شده بود. اکنون نیز «دمکراسی»، «حق رأی عمومی»، «حق تصمیم­گیری و تعیین سرنوشت خویش»، «بنگاه­های زود بازده اقتصادی» کپی شده و بی­مصرف، «آزادی بیان و عمل» فاقد اختیار و «حقوق بشر» مضحک و بی­پشتوانه؛ همه و همه از برای تحکیم این عوامفریبی توده­ای که آدمیزاد - موجود دو پای صاحب اصوات ناموزون - انسان است.

۲-     رُم با ساعت حضور توده­ها در صحنه­ی دخالت بر همه چیز فرو ریخت. یونان نیز با وزن آن دموکراسیِ توده­وار آتنی و استبداد توده­وار اسپارتی فرو ریخت. چرا که جامعه توده­ای با همگان بودن و با خود نبودن را به تمامی زوایای زندگی اجتماعی از جمله سیاست تزریق می­کند. آنچه باقی می­ماند گله­ای از آدمهاست فاقد درک و شناخت. کودک ناقص­الخلقه­ی آنان، غرب مدرن هم فرو خواهد ریخت. با وزن بنگاه­های اقتصادی حریص و عاری از اخلاقیات برتر فرو خواهد افتاد و در زیر ضربات شرق له خواهد شد. از چین صداهایی به گوش می­رسد - اصواتی شبیه به خرناس یک غول خفته در سپیده­دم بیداری؛ اژدهای زرد به زودی بیدار می­شود. 

۳-     نمی­خواهم سخن دیگران را که معتقدند جهان هر روز به انحطاط می­کشد تکرار کنم. اینکه گفته می­شود فرجام کار انسان یا قیامت نزدیک است را تکرار نخواهم کرد. در عوض پرسشی را که به ذهن فرد مأیوس از انسان خطور می­کند مطرح می­کنم: از چه زمانی انسان در اوج بوده است که اکنون به انحطاط افتاده باشد؟ در حقیقت در هزاره­های گذشته چه پیشرفت حقیقی در فرهنگ و ادب آدمیزاد حاصل شده که اکنون فقدان آن فرآیند را انحطاط بدانیم؟ ساده گفته باشم: در پنج هزار سال تاریخ مکتوب انسان، آیا این موجود به پیشرفتی راستین، حقیقی، ناب، خالص و یکتا دست یافته است؟ برخی خواهند گفت، بلی! اندیشه­ی خدا! خواهم گفت، همان هم بغایت ناقص و مخدوش است. انسان امروزی تنها مصنوعاتش بیش، دایره دانش خود ساخته­ی مسموم­اش فراخ و تکنیک و فن­اش کامل، به چیزی فراتر دست نیافته است، در همین حین بدبختر از پیشینیان و در چند قدمی اضمحلال کامل و نابودی قرار گرفته است. معتقدم این موجود اصلاً به ترقی دست نیافته، مدام دایره بدبختی و ذلت خویش را افزون کرده است. در انسان امید نیست. مثال این موجود درمانده مثال آن شاهزاده فرانسوی است که درباره­اش گفته می­شد دارای هر استعدادی است بجز استعداد استفاده از استعدادها[1]. و این یعنی دور باطل زدن حول پرده عنکبوتی تفکر آدمیزادگان که فکر می­کنند «انسان» اصولاً قادر به فهم و انجام رساندن ساختاری انقلابی ­است؛ تنها خودشان را گول می­زنند. از این آدم تا انسان میلیونها سال در ابعاد تکامل و شکوفایی اخلاق فاصله است.

۴-     «دنیایی که آدم جدید را از روز تولد او احاطه کرده، او را به هیچ گذشتی مجبور نمی­سازد، هیچگونه ممنوعیت و سدی پیش وی قرار نمی­دهد؛ به عکس، هوا و هوس او را - که می­توانند اصولاً بی­اندازه رشد کنند - تحریک می­کند.»[2] جهان نوین اعتماد به نفس کاذب به آدمی تزریق می­کند، گویی خدای جهان است و قادری بسیار توانا که حق دارد هرآنگونه که صلاح می­داند در طبیعت خود و پیرامون خود دستکاری کند. موجودی اینچنین خودپسند و بی­مغز، خود محکوم به فناست. چنانچه اعتقاد داشت، هدف غایی زندگی در چیزی بجز خود زندگی نیست[3] آنگاه بر خود و اطراف خود مهربان­تر بود. بقول آن اندیشمند فرانسوی، حماقت از بدی هم بدتر است چرا که بدی می­تواند گاهی تعطیل شود اما حماقت تعطیل­بردار نیست.[4] طبیعت با تمام خلوص معنا و افتادگی متمدن­تر از این موجود است که کمر همت به قتل ولی­نعمت خود بسته است.

۵-     لیبرالیسم - همیشه و امروز - همچون یک جوان از خود راضی عمل کرده است. گویی حق داشته است که مادر طبیعت را ویران کند؛ حق داشته است جهان را در حال یک استبداد اقتصادی نگاه دارد، حق داشته است که اشتباه کند و با غرور کاذب خاص خود از اشتباهاتش نیاموزد. ایستادگی نکردن در برابر آن مثل این است که بگوییم بچه حق دارد جای خود را کثیف کند، خانه را ویران کند و به خود صدمه بزند. حق دارد آزار برساند، بگذاریم تجربه کند اما نیاموزد! بقول آن فیلسوف بحث­برانگیز آلمان این اراده­ی بی­قید و شرط آدمی در تحمیل خواست خود بر همه چیز از خطر یک نبرد اتمی هم خطرناکتر است.[5] لیبرالیسم، نهایت تلاش غرب در تجلی ایدئولوژی تا به دوران ماست. با این وجود چقدر حقیر است و همچنان ناتوان. بیجا نیست که از سده­ها پیش غربی­هایی فریاد برآوردند که «غرب» ناتوان از سخن گفتن به زبان طبیعت است.[6] تا به عصر ما دیگر این گناهی نابخشودنی است.     ‌    

 پی­نوشت­ها


[1]. نایب­السلطنه­ی لویی پانزدهم، دوک دی اُرلئان    [2]. خوزه اُرتگای گاست    [3]. ایزایا برلین    [4]. آناتول فرانس    [5]. مارتین هایدگر     [6]. همچون: یوهان گئورگ هامان

چاپ مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 توسط سهیل اسدی |