در ذیل این مقدمه، چند فقره از اندیشه - ابعاد خاص اندیشهای مطرح شدهاند که نام چهارچوب کلان آنرا دیالکتیک یأس نهادهام. برخی از آنها هرکدام محصول دقایقی چندْ دیالوگ فلسفی با همسرم - اندیشمندی که بضاعتش در فلسفهی علوم اجتماعی بسیار بیش از من است - میباشند؛ مسائلْ گفتهْ و انکارها شنیدهام، در پارهای مواردِ نسبتاً تجربی معیارها مطرح شده و گاه اصلاحاتی بر آن وارد آوردهام. خلاصه، مباحث ذیل محصول فضایی یک طرفه و فاقد مخاطب نبوده است. خواهید گفت، پس کامل است و نیاز به بازبینی مجدد ندارد؟ خواهم گفت: هیچ چیز کامل نیست، حتی کاملترین و بینقصترینِ تصورات.
۱- خواستیم دمکراسی را تجربه کنیم صاحب فرادمکراسی (beyond-democracy) شدیم. انتخاب بیش از حد و اندازه در همه چیز بجز یک چیز: اقتصاد. این است حال و روز امروز جهان ما: جهان اسیر بر یک دیکتاتوری اقتصادی کم فهم و دلقکمآب؛ تودهها همیشه و در هر خلوت و پیدا، حاضر و آماده برای نقش بازی کردن و صدالبته ارضای روح همیشه محروم خود میباشند. آنها میخواهند، به صراحت میخواهند که همه، «همه» باشند. میدانیم که همه همیشه «همه» نیستند. انسانها از هر لحاظ با یکدیگر تفاوت دارند. تودهها نمیخواهند اینرا بشنوند چرا که بشارتدهندهی عصر زمختیهایند. در تمامی اعصار زمخت گذشته بسیار شنیده شد که عدهای عوامفریب فریاد بر میآوردند، «عصر ما بایست سرنوشت خود را خود بیافریند» حال اینکه سرنوشت هیچ قرنی در آن قرن تعیین نشد بلکه از پیش مشخص شده بود. اکنون نیز «دمکراسی»، «حق رأی عمومی»، «حق تصمیمگیری و تعیین سرنوشت خویش»، «بنگاههای زود بازده اقتصادی» کپی شده و بیمصرف، «آزادی بیان و عمل» فاقد اختیار و «حقوق بشر» مضحک و بیپشتوانه؛ همه و همه از برای تحکیم این عوامفریبی تودهای که آدمیزاد - موجود دو پای صاحب اصوات ناموزون - انسان است.
۲- رُم با ساعت حضور تودهها در صحنهی دخالت بر همه چیز فرو ریخت. یونان نیز با وزن آن دموکراسیِ تودهوار آتنی و استبداد تودهوار اسپارتی فرو ریخت. چرا که جامعه تودهای با همگان بودن و با خود نبودن را به تمامی زوایای زندگی اجتماعی از جمله سیاست تزریق میکند. آنچه باقی میماند گلهای از آدمهاست فاقد درک و شناخت. کودک ناقصالخلقهی آنان، غرب مدرن هم فرو خواهد ریخت. با وزن بنگاههای اقتصادی حریص و عاری از اخلاقیات برتر فرو خواهد افتاد و در زیر ضربات شرق له خواهد شد. از چین صداهایی به گوش میرسد - اصواتی شبیه به خرناس یک غول خفته در سپیدهدم بیداری؛ اژدهای زرد به زودی بیدار میشود.
۳- نمیخواهم سخن دیگران را که معتقدند جهان هر روز به انحطاط میکشد تکرار کنم. اینکه گفته میشود فرجام کار انسان یا قیامت نزدیک است را تکرار نخواهم کرد. در عوض پرسشی را که به ذهن فرد مأیوس از انسان خطور میکند مطرح میکنم: از چه زمانی انسان در اوج بوده است که اکنون به انحطاط افتاده باشد؟ در حقیقت در هزارههای گذشته چه پیشرفت حقیقی در فرهنگ و ادب آدمیزاد حاصل شده که اکنون فقدان آن فرآیند را انحطاط بدانیم؟ ساده گفته باشم: در پنج هزار سال تاریخ مکتوب انسان، آیا این موجود به پیشرفتی راستین، حقیقی، ناب، خالص و یکتا دست یافته است؟ برخی خواهند گفت، بلی! اندیشهی خدا! خواهم گفت، همان هم بغایت ناقص و مخدوش است. انسان امروزی تنها مصنوعاتش بیش، دایره دانش خود ساختهی مسموماش فراخ و تکنیک و فناش کامل، به چیزی فراتر دست نیافته است، در همین حین بدبختر از پیشینیان و در چند قدمی اضمحلال کامل و نابودی قرار گرفته است. معتقدم این موجود اصلاً به ترقی دست نیافته، مدام دایره بدبختی و ذلت خویش را افزون کرده است. در انسان امید نیست. مثال این موجود درمانده مثال آن شاهزاده فرانسوی است که دربارهاش گفته میشد دارای هر استعدادی است بجز استعداد استفاده از استعدادها[1]. و این یعنی دور باطل زدن حول پرده عنکبوتی تفکر آدمیزادگان که فکر میکنند «انسان» اصولاً قادر به فهم و انجام رساندن ساختاری انقلابی است؛ تنها خودشان را گول میزنند. از این آدم تا انسان میلیونها سال در ابعاد تکامل و شکوفایی اخلاق فاصله است.
۴- «دنیایی که آدم جدید را از روز تولد او احاطه کرده، او را به هیچ گذشتی مجبور نمیسازد، هیچگونه ممنوعیت و سدی پیش وی قرار نمیدهد؛ به عکس، هوا و هوس او را - که میتوانند اصولاً بیاندازه رشد کنند - تحریک میکند.»[2] جهان نوین اعتماد به نفس کاذب به آدمی تزریق میکند، گویی خدای جهان است و قادری بسیار توانا که حق دارد هرآنگونه که صلاح میداند در طبیعت خود و پیرامون خود دستکاری کند. موجودی اینچنین خودپسند و بیمغز، خود محکوم به فناست. چنانچه اعتقاد داشت، هدف غایی زندگی در چیزی بجز خود زندگی نیست[3] آنگاه بر خود و اطراف خود مهربانتر بود. بقول آن اندیشمند فرانسوی، حماقت از بدی هم بدتر است چرا که بدی میتواند گاهی تعطیل شود اما حماقت تعطیلبردار نیست.[4] طبیعت با تمام خلوص معنا و افتادگی متمدنتر از این موجود است که کمر همت به قتل ولینعمت خود بسته است.
۵- لیبرالیسم - همیشه و امروز - همچون یک جوان از خود راضی عمل کرده است. گویی حق داشته است که مادر طبیعت را ویران کند؛ حق داشته است جهان را در حال یک استبداد اقتصادی نگاه دارد، حق داشته است که اشتباه کند و با غرور کاذب خاص خود از اشتباهاتش نیاموزد. ایستادگی نکردن در برابر آن مثل این است که بگوییم بچه حق دارد جای خود را کثیف کند، خانه را ویران کند و به خود صدمه بزند. حق دارد آزار برساند، بگذاریم تجربه کند اما نیاموزد! بقول آن فیلسوف بحثبرانگیز آلمان این ارادهی بیقید و شرط آدمی در تحمیل خواست خود بر همه چیز از خطر یک نبرد اتمی هم خطرناکتر است.[5] لیبرالیسم، نهایت تلاش غرب در تجلی ایدئولوژی تا به دوران ماست. با این وجود چقدر حقیر است و همچنان ناتوان. بیجا نیست که از سدهها پیش غربیهایی فریاد برآوردند که «غرب» ناتوان از سخن گفتن به زبان طبیعت است.[6] تا به عصر ما دیگر این گناهی نابخشودنی است.
پینوشتها
[1]. نایبالسلطنهی لویی پانزدهم، دوک دی اُرلئان [2]. خوزه اُرتگای گاست [3]. ایزایا برلین [4]. آناتول فرانس [5]. مارتین هایدگر [6]. همچون: یوهان گئورگ هامان