تبليغاتX
تأملات واپسین - آب انبار متروکه
« چنان رفتار کن که گوییْ بناستْ آئینِ رفتار تو، به اراده ی تو، یکی از قوانینِ عامِ طبیعت شود » ... امانوئل کانت

Ruined Underground Water Tank

به علی پرهام

ما داریم می رویم عقب مریم، دختر مرحوم احمدقلی یعنی بیچاره محمّد آقای احمدقلی، که حالا به خیال خاله رقیه دیگر حتمی بلایی سرش آمده باشد. گویا سر صبح بود که ننه فرستادش بقالی آقا مرتضی چند شانه تخم مرغ و کمی هم سیب زمینی بگیرد ببرد منزل قربانعلی. رفت که رفت. انگار دود شد و رفت به هوا. عقب قربانعلی هم فرستادیم که خبر داد اصلاً آنجا نرفته. تا غروب دست دست کردیم شاید خبری شود یا که خودش برگردد. هیچ خبری نشد. حالا هم شال و کلاه کرده ایم دسته جمعی برویم دنبالش. از چهار طرف آبادی. زنها همه جمع شده اند پیش ننه بلقیس. بیچاره حال خودش نیست. از دار دنیا برایش همین یک بچه مانده بود. پسر بزرگش که سال اول جنگ شهید شد، پسر وسطی چند سال پیش سرطان گرفت و مرد. مرحوم شوهرش هم که پارسال با آن وضع دلخراش رفت زیر تریلی. از دار دنیا برایش همین مریم مانده بود که قرار بود امسال دیگر برود کلاس سوم.

غروبی آقا مرتضی خودش رفته بود پیش قربانعلی. می گوید کمی پول چای برایش گذاشته زیرپستو و قلیانش را هم چاق کرده. سراغ مریم را که گرفته او از همه جا بیخبر بوده. آخر مریم، قربانعلی را خیلی دوست دارد. حقیقت او را همه دوست داریم. آزارش به کسی نمی رسد. از وقتی ما به یاد داریم گوشه آبادی صبح تا شب جلو کلبه اش می نشیند. همه را از روی صدای پایشان می شناسد. آخر قربانعلی از مادر نابینا زاده شده. قدیمی ها می گویند، گویا جوان که بوده خاطرخواه می شود اما دختر را به او نمی دهند. او هم از آن وقت دست به کاری نمی زند. پیش از آن با آنکه نابینا بوده مجسمه می ساخته، کندکاری روی چوب میکرده، سفالگر بوده. هنوز گوشه کلبه اش اثری از آنها هست. الحق که اوستای فن بوده. حیف! این هم خوب، تقدیر است دیگر. آقای ساوجی گفته می خواهد برود با مسئولین صحبت کند بگذارند قربانعلی به بچه ها، زنگ نقاشی، هنر یاد بدهد. حالا مردم، بقول خاله رقیه، آنقدرها هم که گفته می شود بی صفت نیستند، دستی می گیرند. مثلاً همین آقا مرتضای خودمان. هر از گاهی از بقالی چیزی برایش می برد. خاله می گوید، با تأکید: «تو یادت باشه مادر، همیشه دست ضعیف بگیری. ثواب داره.» به این فکر می کنم که چطور، چرا یک نفر باید اینطور شود؟

خاله هیچوقت بچه اش نشد. می گوید دوا درمان هم کرده اما افاقه نداشته. یکجا شوهر هم طلاقش می دهد. دیگر ازدواج نکرد که نکرد؛ یکی دوتا خواستگار برایش آمدند، او لجبازی کرد و گفت: نه! پنداری با خودش لجبازی می کرد. راستش من زیاد ته و توی این چیزها را در نیاورده ام. بلانسبت آنوقت چه فرقی داشتم با زنیکه شلخته های آبادی؟ عیب است خوب. هر چه باشد حق مادری به گردنم دارد. مادرم که می رفت، وصیت کرد من پیش خاله بمانم. خدابیامرز پدرم را می شناخت. پس از مرگ مادر، پدر که یکپایش اینجا بود و یک پا در تهران، برای همیشه رفت آنجا. حالا هم دو تا بچه دارد. یعنی من دوتا برادر ناتنی هم دارم که دور از جان شما دهاتی صدایم می زنند. خاله می گوید، من و مادرت فهمیده بودیم زن دوم گرفته، صدایش را در نیاوردیم. می گوید: «آخر چه می گفتیم؟ می گفتیم آهای ایها الناس! اکبرآقا شلوارش دوتا شده رفته زن دوم گرفته؟ خوب تف سربالا بود مادر.» ساکت می شوم، چیزی نمی گویم.

آقا مرتضی که برگشت، خانه ننه ولوله راه افتاد. هرکی یک چیز می گفت. آقای ساوجی که خیلی دلش شور می زند. معلم نمونه ایست و مریم را خیلی دوست دارد. خودش که می گوید همه بچه ها را دوست دارد. می گوید انشاء مریم خیلی خوب است و دیکته هم خوب می نویسد. از او پرسیده دلش می خواهد وقتی بزرگ شد چکاره شود؟ مریم گفته که می خواهد مثل او معلم شود. تازه گفته وقتی هم معلم شد می خواهد اول به ننه بلقیس سواد یاد بدهد. آقای ساوجی چهار زانو گوشه گلیم کنار حوض نشسته بود، این را که گفت ساکت شد. آقا مرتضی رو پله های پشت به هشتی دم باغ بود. عادت همیشگی کتش را تا کرده بود روی پایش انداخته بود. آخرین جرعه از چایش را در نعلبکی خالی کرد. قندی گوشه لبش گذاشت. نعلبکی را تکانی داد و سر کشید. دست کرد جیب کتش یک نخ سیگار کشید بیرون و گذاشت گوشه لبش. از آن جیب هم کبریتی در آورد. آهی کشید و گفت: «خدا حفظش کند. پاشید بریم دنبالش.» کبریت زد و دست گذاشت زمین که بلند شود. امسال زمستان سردی خواهیم داشت. اینرا حسنعلی به جمع گفت. پشتش نگاهی به آسمان انداخت و گفت: «شب چله نزدیکه.»    

من و آقای ساوجی و حسنعلی و سواریش با دو دست چراغ قوه و یک زنبوری داریم از طرف دروازه قرآن می رویم. حاج رضا و آقا مرتضی و سید هم با وانتش قرار شد از جانب شمال بروند. این سید که واقعاً مرد خداست. منبرهایش حرف ندارد. اما یک سال بعد از فوت مرحوم طالقانی، سید هم ممنوع المنبر شد. بزرگترها می گویند آن شاه خدا بیامرز سی سال حکومتش را به منبر سید دخل و خرجی نداشت، حالا دو سال از انقلاب نگذشته بود که یکهو... هیچکس نفهمید چرا. یک امام جمعه برایمان فرستادند خیلی نچسب است. دیگر مسجد نرفتیم. حالا نه اینکه اصلاً مسجد نرفته باشیم، نه. پای منبر امام جمعه جدید ننشسته ایم. از آن وقت تا حالا فقط پیرمردهایمان مسجدشان بکل ترک نشده. سید هم از آن وقت گهگداری منزل خودش منبر می رود. اما از حق نگذشته باشیم سید و امام جمعه سلام و علیکها دارند. برو و بیا دارند. رفت و آمد می کنند. لااقل جلو مردم بقول آقای ساوجی ظاهر را نگه می دارند. ربابه، دختر سید، کتاب به من می دهد بخوانم. راستش زیاد چیزی از آنها سرم نمی شود. همه شان از دکتر علی شریعتی است. اما همین که هر بار به بهانه کتاب می شود دمی را کنار او گذراند، الحق که غنیمت است.

بین خودمان باشد من تازگیها فکر می کنم خاطرخواه ربابه دختر کوچک سید شده باشم. به چشم خواهری یک پارچه خانم است. مثل خیلی از دخترهای امروزی سر به هوا نیست که کاکُلشان را به هر هوا بیرون می اندازند. حالا تازه چندتا تار مو که در مقابل ... استغفرالله. ربابه آنقدر قشنگ رو می گیرد که نپرس. یک خال از بدنش پیدا نیست. خاله این چیزها را نمی پسندد. یعنی دوست ندارد من اینقدر دوآتشه باشم. همه اش می گوید: «مادر، سابق بر این کسی کاری به ما نداشت، چادر از سرمان نمی افتاد. حالا سر هر کوچه مفتش تنبان گذاشته اند، بس نیست که تو هم شده ای پاسدار؟» حالا بگذریم! از ربابه، من فقط صورتش را دیده ام. اگر مسخره ام نکنی خواهم گفت که صورت نورانی دارد. خیلی زیباست. نمی دانم، اما راستش هربار ربابه را می بینم یک حالی می شوم. پشتش یاد غزل نظامی می افتم که آقای ساوجی سرکلاس برایمان می خواند. چه خوش می خواند. مخصوصاً آنجا که حالا دیگر حسابی ذکر احوالات من شده است:   

بر شاخ نشسته دید  زاغی

                      چشمی و چه چشم چون چراغی

چون زلف بتان سیاه و دلبند

                       با    دل   چو   جگر   گرفته   پیوند

ربابه را که می بینم، این دو بیت را زمزمه می کنم. یاد آقای ساوجی می افتم که دستش را به دیوار کنار پنجره تکیه می داد و نگاهش به حیاط یا جایی دوردست خیره می ماند و می خواند. همه غزل را با شوق و احساس می خواند.

شهریور پارسال بود که بعد از چند سال دوباره ربابه را دیدم. پیش از آن آخرین بار که دیدمش همسنهای الان مریم بود. خودم هم سنی نداشتم البته. چندسالی در بهداری شیراز بستری بودم. خدا عمرشان بدهد همین رستم خودمان به سفارش سید از طرف بسیج هزینه را صاف کرد. خاله رقیه هم مدام سر می زد. دو سالی را سرجمع بهداری بودم، بعد هم که رفتم تهران پیش نامادریم. سه بار عملم کردند. دکترها که گفتند افاقه نکرده. اما من حالم خیلی بهتر است. می سازیم دیگر. خاله رقیه می گوید بابت دخیلی است که به آقاشمچراغ بسته بود. راست می گوید، تازگیها کمتر غش می کنم. قدیمها بیشتر بود. ماهی، پنج-شش مرتبه می شد. یکهو چشمهایم سیاهی می رفت و می افتادم زمین. نمی فهمیدم چی شده تا اینکه چند ساعت بعد می دیدم یکجا درازکش شدم و عده ای هم بالا سرم هستند؛ یکی هم آب قند به دست کنار دستم بست نشسته. حالا گوش شیطان کر همین ماه گذشته یکبار هم نیفتادم. قربان آقا بروم. دکتر هم حکیمهای قدیم.

داشتم می گفتم، به هر حال همان شهریور پارسال که دوباره دیدمش ماشاءالله برای خودش دیگر خانمی شده بود. در خاطرم بانو صدایش می کنم. شب هفت یکی از اقوام سید بود. همه آبادی جمع بودیم. مردانه در حیاط بود. دورهم نشسته بودیم. سید هم آن شب به خواهش صاحب عزا منبر رفت. در مقام مادر و روز محشر چیزهایی گفت. ربابه و آبجیش کمک مهری خانم، زن آقا سلیمان، سینی حلوا و چای را در مردانه می چرخاندند. آنجا بود که بعد از سالها با ربابه سلام و احوالپرسی کردم. پنداری دست و پایم را گم کرده باشم، از فرط خجالت بیشتر سرم پائین بود. سر که بالا می کردم می دیدم او هم مثل من سرش پائین است. خوب ما دهاتی ها کمی خجالتی هستیم. رویم نشد به کسی بگویم الا خاله. او هم پنداری خودش فهمیده بود. همیشه می گوید: «رسول جان، مادر، تجدیدی دیپلمت را بده برو یه کاری هم برا خودت دست و پا کن، بقیش با خدا! انشاءالله می رویم ربابه را برایت شیرینی میخوریم.» سرخ می شوم، سرم را می اندازم پائین و می گویم: «چشم.»     

رستم با وانت بسیج و دوتا سرباز ژاندارمری از سمت جنوب آبادی راه افتادند. احمد هم گفت که با سگ گله اش از پشت معدن می رود. هرجور شده باید مریم را پیدا کنیم. آخر سابقه نداشته در آبادی ما. تا حالا کسی گم نشده. خدا را شکر بینمان خول وضع هم نداریم. آقای ساوجی می گوید مریم از سلامت کامل عقلی برخوردار است. مدام هم پشتش می گوید خدا حفظش کند که این دختر در آینده خوش می درخشد و زن بزرگی خواهد شد. گمان می کردیم در معدن باشد. آبادی بعدی که رسیدیم زنگ زدیم. احمد برگشته بود. می گفت، معدن که بسته بوده اما تا می توانسته آن داخل سرک کشیده. هوار هوار هم کرده. می گفت، هیچ جنبنده ای آن طرفها نبود. گفتیم ما برویم پی شهربانی اینجا، لااقل گزارش کنیم شاید ردی چیزی ازش پیدا شد. او هم آنجا دست به دست نمالد، برود یک کاری کند. آقای ساوجی گوشی را گذاشت. یادم افتاد عکسی ازش نداریم. اصلاً چی تنش بوده؟ آقای ساوجی را می گویی، مکثی کرد، یک آفرین به من گفت، دوباره سکه انداخت و شماره گرفت.

ننه که رو پا نبود. به گمانم زن رستم گوشی را برداشته بود. گفتیم، عکسی چیزی دارید بی صدا ببرید شهربانی، فقط ننه نفهمد که شیون می کند. گویا رستم قبلاً اینکار را کرده بود. پرسیدیم: «لباس چی پوشیده بود؟» عاطفه خانم گویا از مهری خانم پرسید و او هم یواشی از ننه می پرسد که یکهو صدای شیونش را شنیدیم. دلمان ریش شد. دوباره پرسیدیم. آنطرف همش صدای گریه بود و دلداری. بالاخره فهمیدیم همان دامن گلدار قرمز همیشگی تنش بوده. گوشی را گذاشتیم و رفتیم که برویم اول شهربانی این آبادی و بعدش هم سری به بیمارستان و بهداری منطقه بزنیم. نگاه کردم دیدم آقای ساوجی دارد زیرلب چیزی می گوید. داشت ذکر می گفت. بینی و بین الله اگر میدانستیم کجاست. روحمان هم خبر نداشت. بد حالی بودیم. شهربانی هم رفتیم و گزارش دادیم. گفتند هر چه شد خبرمان می کنند. پشتش رفتیم بهداری. آنجا هم ردی ازش نبود. بعد انداختیم در جاده اصلی به تاخت رفتیم تا چهل کیلومتری شیراز که یک بیمارستان آنچنانی دارد. اهالی می گویند چندصد تختخوابی است. خیلی هم مجهز است. با اینکه خیلی بزرگ است، آنوقت جای سوزن انداختن نداشت. اول پرس و جو کردیم اینجا چه خبر شده. فهمیدیم یک موشک خورده به تأسیسات و کلی کشته و مجروح به بار آورده. هرچه کردیم نفهمیدیم تأسیسات کجا را زده اند. اما آقای ساوجی می گوید، پنداری مربوط به پتروشیمی بوده باشد. بیچاره کارگرها. همه شان سوخته بودند. می گفتند، موشک که خورده چند دست انفجار هم پشت سر هم آن داخل امان به کسی نداده. یکی می گفت، موشک نبوده. خودش صدای طیاره را شنیده که آمده و بمب انداخته. گفتیم: «حالا رادیو چه گفته؟» کسی چیزی نمی دانست.

حسنعلی به دو آمد. گفت، اینجا هم نیست. خودش از دم درب اورژانس پرسیده بود. آقای ساوجی گفت این کافی نیست، باید از اطلاعات مریضخانه بپرسیم. رفتیم اطلاعات بیمارستان. کسی که یکجا بند نبود. پرستار و دکتر مدام از اینطرف به آنطرف می دویدند. دست آخر یکی پیدا شد و دفترچه های ورود و خروج را ورقی زد و گفت: «نخیر! کسی با چنین مشخصاتی که می فرمائید اینجا نیامده.» هم خیالمان راحت شد، هم اضطرابمان دوچندان شد. تلفن قطع شده بود. نتوانستیم زنگ بزنیم. دیگر عقلمان به جایی و کاری قد نمی داد. گفتیم بر می گردیم. لااقل آنجا می توانیم عقلمان را روی هم بریزیم ببینیم چه خاکی سرمان می شود. تو راهرو شنیدیم که پرستاری داشت به دکتری می گفت، کار آمریکایی ها بوده. دکتر می گفت، بعید هم نیست. طیاره مجهز بوده که تا اینجا توانسته بی خطر بیاید و تازه هدفش را دقیق نشانه بگیرد. می گفت، رادیو گفته موشک عراقی بوده اما او بعید می داند. ما رد شدیم و نشنیدیم بحثشان به کجا انجامید اما آقای ساوجی گفت: «حق با آنها بود. این صدام ملعون موشک به نیت مخابرات شیراز ول می کند، ممسنی به خانه یک کربلایی می خورد. اما این یکی گویا خیلی مجهز بوده. بی ناموس به قلب تأسیسات خورده.» چیزی نگفتیم. فقط حسنعلی لعنتی بر شیطان فرستاد و زیرلبی هم چندتا فحش آنچنانی نثار صدام و عیادیش کرد.

خیلی تو راه بودیم. هر آبادی که می رسیدیم تلفن قطع شده بود. در راه به طیاره آمریکایی هم فکر کردیم. برای آقای ساوجی عجیب بود که چطور ما متوجه آن نشده بودیم. من گفتم چون شاید حواسمان پی مریم است نفهمیدیم. حسنعلی گفت، طیاره هاشان آنقدر سریع می رود که حتمی رزمنده های خودمان نفهمیده اند چه برسد به ما. حسنعلی راننده است. راستش کامیون میراند. غروبها اگر آقا صفدر دست تنها باشد، می رود تعمیرگاه او. تازه از جبهه برگشته. می گوید آنجا سر چال می ایستاد و از موتور گرفته تا وانت و کامیون را تعمیر می کرد. یکدفعه، طیاره آمریکایی می بینند. می گوید، لاکردار آنقدر بالا می پرید که مثل سر سوزن شده بود. امشب هم به گمانم همین بوده باشد. من که عقلم به چیزی قد نمی دهد. راستش فکر مریم نمی گذارد به فکر دیگری باشیم.

رادیوش خراب بود، کار نمی کرد. آقای ساوجی پرسید که لااقل نواری چیزی بگذارد. او گفت: «شرمنده! ضبطش هم خرابه. اما ناراحت نباشین. خودم براتون میخونم.» این شد که زد زیر آواز. ده- دوازده فرسخی را یک نفس خواند. از مقامی و سوسن و هایده بگیر تا وزیری و بنان؛ غمگین و شاد و سنتی، همه را یکجا خواند. اگر کیفمان کوک بود که حتماً صفایی می کردیم. فکر مریم مگر میگذاشت. با این حال یک کمی چرتم برد. آخر حسنعلی چانه گرمی دارد. وقتی به تعریف کردن یا آواز خواندن بیافتد، پشت رول هم که باشد، دیگر کسی جلودارش نیست. خسته هم بودم. این بود که سرم گرم شد. با تکان آقای ساوجی بود که پاشدم. دیگر نزدیکهای نیمه شب شده بود که رسیدیم. خانه ننه سوت و کور بود. یکطوری بود انگار سالهاست کسی آنجا زندگی نمی کند. اما ترمز که زدیم چراغهاشان روشن شد. به دلمان افتاد همه چیز به خیر و خوشی تمام شده و مریم را پیدا کرده باشند. همین هم شده بود.   

طفلی دلش هوای برادرها و پدرش را کرده بود. از آقا مرتضی که خرید می کند، اول می رود کنار آب انبار قدیمی. دلش میخواسته تنها باشد یا شاید آنقدر گریه کند تا سبک شود آنوقت برود پیش قربانعلی. آنقدر می ماند که غروب می شود. آنوقت می ترسد که بیاید بیرون. همانجا می ماند. اما در این سرما آنهم آن پائین، مگر یک طفل ده ساله چقدر تحمل دارد؟ صدای داد و قال سید را که می شنود هرجور شده و به هر سختی که بوده خودش را می کشد بالا و دم درب آب انبار می افتد زمین. بقول خاله، خدا خودش رحم کرد. میگفتند، مثل بید می لرزید. آنقدر ضعف کرده بود که تقریباً بیهوش افتاده بود. آقا مرتضی که بیخ گوش آقای ساوجی گفت، اگر امشب را آنجا می ماند به صبح نمی کشید. خلاصه به خیر گذشت. همه خوشحال بودند. خستگی به تن هیچکدام نمانده بود. دست آخر، صلوات فرستادیم و همه رفتند خانه هایشان. ساعت از نیمه شب گذشته بود.

پنداری نزدیکهای اذان صبح بود. نه، هنوز ربع ساعتی مانده بود. اول سوت ممتدی کشید. آنقدر بلند بود که به گمانم همه آبادی را یکجا بیدار کرده باشد. آنوقت سوت لعنتی تندتر شد، مدام بلندتر هم می شد. به دلم بد افتاد. تا آمدم از جا بلند شوم که خودم را یکجوری برسانم کنار پنجره، پرت شدم با پشت محکم خوردم به دیوار. انفجار مهیبی بود. شیشه ها شکسته شده بود. به کوچه که رسیدم همه آبادی ریخته بودند بیرون. زبانه های آتش پشت میدانگاهی را با دست نشان یکدیگر می دادند. آنقدر پر نور بود که در آن شب تار، آبادی را مثل روز روشن کرده بود. به سمتش دویدیم. میدانگاهی را که رد کردم ایستادم. باورم نمی شد. خانه سید بود. سرم داغ شد. چشمهایم سیاهی رفت. افتادم.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 توسط سهیل اسدی |