از گذشته های خیلی دور، شاید ده - دوازده سال پیش بود که، زندگیم به حجم یک چمدان درآمد. شد مثال یک قوطی دو در دو! یک بیست سانتیمتر در چهل سانتیمتر کذایی. دار و ندارم را هر شش ماه، یکسال می چپاندم در یک چمدان از یک گوشه می رفتم به گوشه ی دیگری! این شهر و آن شهر، این کشور و آن کشور. حالا بعضی وقتها یک چمدان مبدل می شد به دوتا. به ندرت هم شاید سه تا! در اصل موضوع آوارگی که فرقی نداشت. آواره، آواره است. چه با سه چمدان، چه یکی و نصفی. یواش یواش کار به آنجا رسید که اجناس و دارایی هایم را با واحد نسبی چیزهای چمدانی می سنجیدم.
مثلاً "یک کتاب یک پنجم کاپشن است"، "یک کاپشن یک سوم چمدان است"، "آن چکمه خیلی سنگین است، جایی برایش ندارم"، "پدر آمرزیده گونی برنج میدهی من ببرم؟! این خودش یک چمدان میخواهد"، "آن قوطی یک دهم ساک دستی است" و ...
مدام در سفر بودن نگذاشت خانه ای داشته باشم یا حیاتی، چهارباغی، دوباغی، نصف باغی، یک هشتم باغچه ای که لااقل تنگ غروب جایی باشد برای دمی کز کردن و دو دقیقه چای نوشیدن در مایملک شخصی! حالا این به کنار تمام این سالها تمام حجم دار و ندارم مضاف بر سه چمدان نشد که نشد!
یواش یواش این رویه در خصلت و خوی شخصی هم رسوخ کرد و تطور در این دنیای مجازی را هم تحت اراده گرفت. سالهاست می نویسم. از همان ابتدایی که وبلاگ فارسی به راه افتاد می نوشتم. یادم می آید هنوز بهار هشتاد و دو نرسیده بود. اما آنقدر مزخرف مطالب را قلمی می کردم که هر از گاهی هوایی می شدم ببندم و شروع دیگری را آغاز کنم.
اما به پیر، به پیغمبر، به جمیع اولیای الاهی من خسته شدم از این دربدری! در هر دو جهان را عرض می کنم؛ واقعی و مجازی! باشد که به امید خدا در این جهانِ «سایفر»، اینجا منزل آخرم شود. لااقل این یکی درست شود. آن دنیای واقعی ام که لاکردار پیچیده تر از این حرفهاست، همچنان خبر از آن دارد که این دربدری مرا گویا پایانی نیست.
اما اینبار آمدنم به این قالب نه از برای هوس و تفرج و گشت و گذار و هوا عوض کردن، که باب ایراد پیغامگیر منزل قبلی ام است. اگر قرار بود به حرف و حدیث مخاطب بی توجه باشیم پس چرا اصلاً وارد فضای مجازی شدیم؟ می رفتیم سراغ همان ستون سمت راست روزنامه مان. والا!
لااقل این حرکت را می توانم، یکجوری حالا، به فال نیک بگیرم، آن آوارگی توأمانم را چه کنم؟...که پایانی هم ندارد لاکردار!