این نوشته در صفحه ۲۰ شماره ۸۳ هفته نامه «پرشین ویکلی» چاپ لندن منتشر شد.
مختصر تأملی در پدیدارشناسی «استبداد»
در مبانی فلسفه سیاسی پسامدرنیته – جهانی که در آن بسر می بریم – خط تمایز آشکاری مابین استبداد کهن و نوین کشیده شده است. بدین معنا که اکنون استبداد را به دو قسم یا دو گونه می شناسیم: یکی در مبنای کهن و تاریخی آن و دیگری در ساختار تکامل یافته و نوین آن. در متون تاریخی، استبداد کهن را گاهی معادل با «دسپوتیزم» Despotism دانسته اند و در پاره ای از اوقات معادلی بر «تیرانی» Tyranny. اگرچه معادل دوم در سیر تاریخی پدیده استبداد کهن کمی نامناسب می نمایاند، اما چنانچه در ادامه خواهیم دید آن نیز به بُعدی از پدیده استبداد کهن اشاره دارد. سخن کوتاه اینکه هر دو معادل استبداد کهن را که مدنظر قرار داده باشیم، به وضوح شاهد تفاوتهایی خواهیم بود مابین آنها و آنچه در عصر ما «توتالیتاریانیزم»(1) یا استبداد نوین نامیده شده است.
استبداد کهن در ادبیات امروزی را می توان معادل کلام جباریّت گرفت و مصداق زورگویی نامنظم و از پیش مشخص نشده دانست. امّا سرکوبگری خشونت آمیز به پشتوانه خفقان سیاسی، تعدد دستعجات پلیس مخفی و بازداشتهای فراقانونی، نظام تفتیش عقاید، تبلیغات روانی گسترده علیه دشمن فرضی داخلی، شستشوی مغزی هدفمند توده ها و استفاده از آن بر علیه خود توده ها، ساختار بسته ی سیاسی تک حزبی، پروپاگاند Propaganda و تبلیغات کلان یک سویه از بالا و از این قبیل که به قوام نظام توتالیتر(2) منتهی می شود، ساخته ی جهان صنعتی و پرداخته ی سده بیستم میلادی بود. به جرأت می توان گفت که جهان پیش از سده بیستم کوچکترین تجربه ای از یک نظام اقتدارگرای تمامیت خواه نداشت.
استبداد در جهان پیش از هزاره دوم میلادی
جبارِیّت کهن محصول تکامل طبیعی جوامع کهن و ابتدایی به باستان بود و برآمده از فقدان دانش لازم در عرصه ی مدیریت هوشمند اجتماع. ستیزه جویی های شخصی و تفکرات غرض آلود عناصر ضد اجتماعی، منجر به برپایی دولت جبار می گردید. جباریّت کهن به تمامی ریشه در نهاد ناآرام آدمی و اجتماع پیرامونش داشت. خواستگاه آن منافع فردی در اهدافی کوتاه مدت علیه تمامیت گروهی محدود بشمار می آمد. دولت جبار جامعه کهن به حکم تعریف عناصر وجودی خود نمی توانست و نمی خواست با تمامیت اجتماعی که برآن حکومت می کرد به مخالفت برخیزد. نمی توانست چون مرکزیت اقتصادی لازمه آنرا در اختیار نداشت و نمی خواست چون ابزار هدایت یکتنه اجتماعی را در اختیار نداشت. چنان دولتی در جهت خواستهای خودخواهانه چند شخصیت مقتدر اجتماعی شکل می گرفت و مادامی که گروه های مختلف اجتماعی بر قدرت آن سر تمکین فرود می آوردند، نه تنها گزندی بر ایشان وارد نمی شد بلکه در جمیع حالات حوزه خصوصی نیز زندگی مردمان از دست درازی ارباب قدرت مصون باقی می ماند. دولت جبار جامعه کهن فاقد ابزار لازم برای مهار تمامی ارکان و ابعاد حیات اجتماعی بود. بنابراین نمی توانست در یک زمان با تمامی گروه ها و دسته جات اجتماعی به تقابل برخیزد. حتی در سخترین دوره های حاکمیت استبداد، همواره گروه هایی آزادانه در اجتماع کهن و رودررو به مخالفت با دولت جبار با توسل به ابزار وقت مشغول بودند. اما در این شکی نیست که استبداد کهن به تمامی مضر و از آنجا که برآمده از غرض ورزیهای فردی بود نمی توانست مفید و در جهت توسعه و پیشرفت اجتماعی بکار گرفته شود.
در حیطه نفوذ فرهنگ مدیترانه ای و پس از عصر شکاکان فیلسوف، به تحقیق از سده پنجم پیش از میلاد، زمانی که دنیای کهن در گذار به جهانی بود که امروزه باستانی می شناسیم، استبداد در ابعاد نظری و ادبیات سیاسی وقت نکوهش می شود. اندیشمندی چون افلاطون آنرا بیماری اجتماعی-سیاسی می خواند، ارسطو انحراف فاحش از اصول ممتاز مملکت داری. سپس رواقیون آنرا از بابت مغایرتش با روح طبیعت ناپسند می دانند. کلبیون نیز نکوهیده بودن امر استبداد را گوشزد می کنند. در چنان فضایی که اذهان عمومی تحت تأثیر اینگونه نگرشها قرار داشت، کسی نمی توانست اندر فضائل استبداد مدیحه سرایی کند. در همین دوران و در عصر حاکمیت پریکلس برآتن شاهد طرح و اجرای نیم بند واژه دموکراسی (حاکمیت مردم یا مردم سالاری) برای نخستین بار می باشیم. از آن هنگام دموکراسی به یک فضیلت همگانی مبدل شد. به تدریج و با تکامل تمدنها، استبداد نیز از شکلی به شکل دیگر تغییر کرد. با تحقیق بر روی تاریخچه تحول واژه «تیرانی» می توانیم به ابعاد گذار استبداد کهن به نوین آگاهی یابیم. بنابراین بهتر آن است که تاریخچه تحول لغت «تیرانی» را به دو دوره تقسیم کنیم: 1- پیش از رُم و 2- پس از فروپاشی رُم.
تا قبل از فروپاشی رُم، حاکم مقتدر در میان دموکراسی ها یک واژه ی قانونی و عرفی محسوب می شد و در صورتی که از حدود و موازین قانونی خود تجاوز نمی کرد، مستبد Despotic خوانده نمی شد. مجامع عمومی شهری در مواقع اضطرار رأی به روی کار آمدن یا در کار ماندن یک تیران (که انگلیسی زبانان قرون بعد تایرنت Tyrant می گفتند) می دادند. این نام شهریار شرایطِ اضطرار در دولت-شهرهای دموکراتیک مأب یونانی بود. بدین سنت هلنیک، در دوران جمهوری رُم، تیران یونانی به دیکتاتور Dictator مبدل گشته بود. دیکتاتور، یکی از دو کنسول Consule بود که از طرف مجلس سنا به مدت محدودی دارای قدرت نامحدود می شد تا مملکت را از حالت اضطرار رها سازد. تا به اینجا، هیچکدام از دو کلمه تیران و دیکتاتور دارای بار ارزشی منفی نبود و نام یک منصب و مقام والای اجتماعی به حساب می آمدند. همانند بعضی واژگان ادبیات سیاسی امروز جهان چون "پادشاه"، "رئیس جمهور" یا "نخست وزیر" که به خودی خود دارای بار ارزشی نبوده و صرفاً نشان دهنده منصب و مقامی اجتماعی می باشند. اما پس از فروپاشی رُم و در جهانی که به سرعت با تحولات گسترده به ماهیتهای دیگری تغییر شکل داد؛ بویژه پس از تجربه ی قرون وسطی که در آن نهاد سازماندهی شده ی مذهب از قدرت سیاسی سوء استفاده های بسیاری بعمل آورد، این اندیشه مطرح شد که اگر فردی ولو قانونی به قدرت مطلق دست یابد، فساد مطلق در انتظار او و جامعه ی زیردستش خواهد بود. پس وظایفی که به عناوین تیران و دیکتاتور می شناختند از قوانین اساسی حذف شد و دیگر مقام مسئول قدرت مطلق در دست نگرفت و نهادهای گسترده ای در قوانین اساسی تعبیه شدند که وظیفه شان نظارت بر قدرت مطلق نیافتن شخص اول مملکت بود. در این جهان، که ما نیز در آن بسر می بریم، تیران و دیکتاتور طبعاً دارای بار ارزشی منفی می گردد و مساوی با استبداد پنداشته می شود.
با فرا رسیدن عصر روشنگری در اروپا و تحولات عظیم صنعتی و علمی، مبانی زندگی اجتماعی بشر به آرامی در مسیر تغییر قرار گرفت. انقلاب و کودتا از عواملی بود که به تناوب در جوامع ملتهب و در حال گذار از اقتصاد فئودالیته به اقتصاد سرمایه داری رخ میداد. انقطاع اینگونه خود باعث افزایش التهاب اجتماعی دوران گذار است. از اینرو در جوامعی که با انقلابات خشونت آمیز و کودتاهای خونین دستخوش تغییر یکباره به سمت آرمانهای نوین می شد، غالباً چیزی جز استبداد خشک و خشن در انتظار کلان اجتماع نبود.
استبداد به مثابه اقتدارگرایی سیستماتیک و تمامیت خواه
برای نخستین بار پرفسور هانس باخیم، محقق برجسته علوم سیاسی، در تحقیق جامع خود پیرامون رژیمهای سیاسی مطلقه قرن بیستم به مبانی، عوارض و علامتهای مشخصه اینگونه حاکمیتها در اثر «فرمانروایی توتالیتر؛ سرشت و مشخصات آن»(3) می پردازد. به باور او مشخصات ذیل را می توان در قریب به اکثر رژیمهای اقتدارگرای تمامیت خواه یافت؛ الف: موجودیت یک ایدئولوژی بی رقیب در کلان اجتماع، ب: برقراری نظام تک حزبی توده ای، پ: مهار و کنترل تنها حزب توده ای مملکت توسط یک رهبر، ت: اجبار در رأی دهی به نفع رهبر حزب، ث: مهار و کنترل تمامی ابعاد حیات اجتماعی اعم از: نظامی، اقتصادی، آموزش و حمل و نقل، ج: موجودیت پلیس مخفی سرکوبگر، و چ: انحصار بر جمیع ابزار ارتباطات جمعی و رسانه ها، ارتش ملی و اقتصاد دولتی. بنا به مولفه های یاد شده، به جرأت می توان حکومتهای رهبرانی چون هیتلر، موسیلینی، استالین، مائو، کیم ایل سونگ، فرانکو و صدام حسین در قرن بیستم را نمونه های تمام عیار رژیمهای سیاسی توتالیتر دانست. اینگونه نظامها زاده و پرورانده سده ی بیستم میلادی بودند. جهان پیش از آن خبری از موجودیت حاکمیتهای اینچنینی نداشت. جهانی که در آن پیشرفتهای گسترده صنعتی به حاکمان مطلقه توان و فرصت برقراری استبداد حداکثری را می داد، از اوایل قرن بیستم بر تقدیر آدمی تسلط یافت.
استبداد نوین برآمده از ایدئولوژی و در نقطه ی مقابل فقدان دانش، بر اساس پیشفرضهای ظاهراً عالمانه و حساس شکل گرفته است. دولتِ توتالیتر بر مبنای این دانش محقق می گردد که مولفه ی دموکراسی آفت رژیم سیاسی و عنصر آزادی تباه کننده ی روح و روان شهروندان خواهد بود. شهروندان به خودی خود چون کودکی یتیم یا شخص صغیری می مانند که همواره نیازمند قیم می باشد. همانطور که دولت وظیفه ی نظارت بر تداوم سلامت فیزیکی اجتماع را به حکم تعریف داراست، نمی بایست نسبت به مقوله سلامت روانی اجتماع بی تفاوت باشد. لذا همانگونه که بر سلامت فیزیکی اجتماع اعم از: تداوم صلح، امنیت اقتصادی، گسترش بهداشت عمومی و ... تأکید کرده می بایست مانع از رشد، گسترش یا تولید هرگونه ابزار مادی و معنویی باشد که مستقیماً بر روح و روان شهروندِ دولت تمامیت خواه تاثیر سوء بنهد. اما رژیم سیاسی توتالیتر فاقد درک این حقیقت است که شهروند یتیم همیشه نیازمند به کفیل، اگر قیم خود را بنا به هر دلیلی از دست بدهد، فاقد اراده لازم در حفظ تمامیت فرهنگی و کیان ملی خود خواهد بود. حال اینکه تجربه نشان از آن دارد که شهروند آزاد تربیت یافته تحت لوای یک رژیم دموکراتیک از مصونیت روانی بیشتری برخوردار بوده که او را در لحظات سخت و حساس ملی به موجودی با تدبیر، آگاه و مسئول مبدل می سازد.
مستبد قرن بیستم، با علم به اینکه "استبداد خوب و نیکوست" و تنها بدین وسیله است که می توان "مردمان را با زور به مدیریت ممتاز اموراتشان عادت داد" به تبیین دولت اقتدارگرا دست می زد؛ مستبد پیش از آن، کاری نداشت جباریّت سودمند است یا مضر، منافع شخصی و محاسبات قومی از او چنین می خواست. اینکار بی هیچ تدبیر و غرض علمی صورت می پذیرفت. مستبد جهان کهن از سر نادانی خود و زمانه اش، مستبد بود. قلدرمأب سده بیستم با علم به خودکامگی اش، مستبد بود. این آخری خطرناک است و برای همین رژیمهای توتالیتر نوع قرن بیستمی خطرناک بودند.
پی نوشتها:
1- Totalitarianism - ساختار برآمده از باور توتالیتر (اقتدارگرای تمامیت خواه)
2- واژه توتالیتر نخستین بار توسط بنیتو موسیلینی – مستبد اسبق ایتالیا – در 1925 میلادی مطرح گردید. او معتقد بود که تمامی شهروندان مملکت را می بایست درون محدوده نظارت و تحت اراده ارابه قدرت محفوظ داشت. پس اراده دولت توتالیتر می بایست بر روح تک تکِ شهروندان حاکم باشد. فقط بدین ترتیب که جملگی شهروندان را تحت مهار قدرت و اراده حاکم نگاه داشت، می توان خاطرجمع بود که خارج از دایره نفوذ دولت هیچ مخالفی نخواهد ماند.
(3) BUCHHEIM, H. 1968. Totalitarian Rule; Its Nature and Characteristics. 2nd Ed. Wesleyan University Press.