تبليغاتX
تأملات واپسین
« چنان رفتار کن که گوییْ بناستْ آئینِ رفتار تو، به اراده ی تو، یکی از قوانینِ عامِ طبیعت شود » ... امانوئل کانت

هرچه مملکت عقب­افتاده­تر باشد آدمهای توخالی­تر تعارفات مسخره و انزجارآورشان را بیشتر در روی یکدیگر تکه پاره می­کنند و البته محبوب­تر هم می­شوند. چقدر این روزها این جور آدمها دور و کنارم رژه می­روند. افرادی که سرتاسر عمر بی­ارزش خود را تنها یک کتاب درست حسابی هم نخوانده­اند. اگرچه ممکن است مهندس هم خطاب شوند و یکطرف مغزشان را به مدت چهار سال کذایی دانشگاه با فرمولهای ریاضی و فیزیک مشغول نگاه داشته باشند. اما تنها توانایی­شان بلند بلند حرف زدنهای ممتد و مزخرف­گویی­های بی­ربطشان است؛ از صد متری حضورشان می­شود تعارف­مسلکی احمقانه­شان را به قوه شامه دریافت!

زندگی را باید از کوچکترها آموخت. از کودکان و نوجوانان. حداقل دم به دقیقه تعارفات گندیده نثار یکدیگر نمی­کنند!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 توسط سهیل اسدی |

  همین که یکی دو نعلبکی پشت سر هم چای هورت کشید، بلند می­شود روی پنجه و دست می­برد پاشنه گیوه­هایش را می­کشد. کتش را دست به دست می­کند و می­رود سمت درب خانه که برود شهر. انگار چیزی مانع باشد یک قدم بر می­گردد عقب و می­چرخد رو به مادر پیرش که اکنون لبه­ی بالکن طبقه دوم با چشمانی خیس، ساکت به اندوه و آه ایستاده است. به گویش محلی می­گوید: «ننه نگران نباش! بچه که نیستوم.» ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390 توسط سهیل اسدی |