هرچه مملکت عقبافتادهتر باشد آدمهای توخالیتر تعارفات مسخره و انزجارآورشان را بیشتر در روی یکدیگر تکه پاره میکنند و البته محبوبتر هم میشوند. چقدر این روزها این جور آدمها دور و کنارم رژه میروند. افرادی که سرتاسر عمر بیارزش خود را تنها یک کتاب درست حسابی هم نخواندهاند. اگرچه ممکن است مهندس هم خطاب شوند و یکطرف مغزشان را به مدت چهار سال کذایی دانشگاه با فرمولهای ریاضی و فیزیک مشغول نگاه داشته باشند. اما تنها تواناییشان بلند بلند حرف زدنهای ممتد و مزخرفگوییهای بیربطشان است؛ از صد متری حضورشان میشود تعارفمسلکی احمقانهشان را به قوه شامه دریافت!
زندگی را باید از کوچکترها آموخت. از کودکان و نوجوانان. حداقل دم به دقیقه تعارفات گندیده نثار یکدیگر نمیکنند!
همین که یکی دو نعلبکی پشت سر هم چای هورت کشید، بلند میشود روی پنجه و دست میبرد پاشنه گیوههایش را میکشد. کتش را دست به دست میکند و میرود سمت درب خانه که برود شهر. انگار چیزی مانع باشد یک قدم بر میگردد عقب و میچرخد رو به مادر پیرش که اکنون لبهی بالکن طبقه دوم با چشمانی خیس، ساکت به اندوه و آه ایستاده است. به گویش محلی میگوید: «ننه نگران نباش! بچه که نیستوم.» ...