تبليغاتX
تأملات واپسین
« چنان رفتار کن که گوییْ بناستْ آئینِ رفتار تو، به اراده ی تو، یکی از قوانینِ عامِ طبیعت شود » ... امانوئل کانت

در اطراف الموت و در ارتفاعات (واقع در استان قزوین) روستایی است کوچک بنام دینه­رود که هیچ راه ارتباطی با شهرها و روستاهای اطرافش ندارد. اهالی این روستا اگر بخواهند به شهر بروند باید پای پیاده چند کیلومتر را در کوهستان گز کنند که می­کنند، هر از گاهی، چنانچه نیاز ضروری در حیطه­ی جهان مدرن به مایحتاجی داشته باشند که اصولاً ندارند. چون در اکثر اوقات کاری به مدرنیته و کالاهایش ندارند؛ چیزی نبوده است که بخواهند و طبیعت به آنها نداده باشد. دمادم در عوالم سنتی خود سیر می­کنند و زندگی را آنطور می­گذرانند که اجداد من و شما. هر دو گذران زندگی را سخت نگرفتند. سبک­بال زیستند و رفتند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390 توسط سهیل اسدی |

آنقدر حرف حساب بود که حیفم آمد در این زمانه­ای که غربی بودن (یا وانمود کردن به غربی بودن) مد روز شده است، آنرا برای شما بازگو نکرده باشم. مجید مددی در مقدمه­ای که بر ترجمه­ی پارسی خود: «از خودبیگانگی انسان مدرن» بر کتاب (the alienation of man; an interpretation based on Marx Tonnie) بقلم «فریتس پاپنهایم» (Fritz Pappenheim) نگاشته است چنین می­گوید که:

«و این انسانِ دوپاره که با "دوری جستن و کناره­جویی و بی­تفاوتی" تنها به خود می­اندیشد و به بهای نابودی دیگری در پی نجات خویش است، محصول دنیای بحران­زده­ای است که آنرا "تمدن غربی" می­نامیم

رونمایی از کتاب

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390 توسط سهیل اسدی |

کوتاه­ترین داستان کوتاهی که خواندم و به وجدم آوردم متعلق به رضا قیصریه است در مدخل «کافه نادری». جالب اینجاست که می بینم اصلاً کهنه شدنی نیست و هر بار می­خوانمش از لذت آن کاسته نمی­شود.

«کنار کارون جوانی سر خم کرده فلوت می­نواخت، اما ناشیانه. آرام می­رفت. یک آن ایستاد، به رهگذری که از کنارش می­گذشت گفت: باید ببخشید، دستم ترکش خورده فلج است وگرنه بهتر می­زدم.»

+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390 توسط سهیل اسدی |

خوابی دیدم دیشب. خودِ خودش بود با آن چادرنماز گلی زیبا و همیشه نو. چادرنمازی که همواره عطر گرانقیمتی بر آن زده بودند. آن دخترانش که در آمریکا بودند برای دخترانی که در ایران داشت چیزها می­فرستادند و آنها حواسشان به مادر بود... در خواب بودم ولی حس می­کردم. آمده بود به خوابم. گفت «خوبی مادر؟» و صدایش لرزان بود درست مثل آخرین دفعه که دیدمش. فرو رفته بود در تخت بیمارستان و با صدایی لرزان می­گفت «خوبی مادر؟ کی از فرنگ برگشتی؟»

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 توسط سهیل اسدی |

یک چیزی می­نویسم. تمام که شد از اول میخوانم. نه، قبول ندارم. پس خوب ننوشتم. خط می­زنم. دوباره می­نویسم. باز هم خط می­زنم و دیگر چیزی نمی­نویسم. قلم را می­گذارم روی میز و نگاهم می­افتد به ساعتی که زول زده است به چشمانم. سه و نیم صبح است و بجز صدای حرکت ثانیه­شمار دیگر صدایی در این شهر برهوت نیست. به خود می­گویم ولش کن! توضیح نمی­خواهد که. نقل قول را بنویس و خلاص. تنها آخرش می­توانی بپرسی تغییر کرده­اند یا خیر؟ و بگذاری که خود قضاوت کنند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 توسط سهیل اسدی |