
- یکجا گفته بودم هر زندگی یک داستان است و هر داستان در نهایت حکایتیست از یک زندگی. یادت میآید؟ نه؟- راستش خودم هم یادم نمیآید کی و کجا بود که اینرا گفتم. مهم نیست. امروز مصداقش را پیدا کردم، دو-سه ماهی بود که بیخ گوشم رژه میرفت و عجبا اینکه بعد از این همه مدت میبایست مصداق سخنم را پیدا کنم. بگذریم! آدمها، مردمان ساده کوچه و بازار، همین که قدم بر میدارند داستان مینویسند. به جان عزیزت اذیت نمیکنم حقیقت را میگویم. باور کن! همین جوانی که گفتی میآید از کنار پلهبرقی رد شود پایش گیر میکند به یک گوشه با دو دست میخورد جلوی پای یک پیرزن زمین و با تمام زرنگی که در تجارت و معاشرت دارد، تنها وقت میکند بگوید «آخ!»، داستانی دارد برای خودش. آن پیرزن هم که یکباره میگوید «ننه مراقب باش» در حال بازی کردن زندگی است و به تعبیری راوی داستان زندگی خویش است، بدون اینکه بداند. اصلاً چرا این همه راه دور برویم؟ همین قربانی خودمان، یک پا برای خودش داستان است. حالا اگر از اهل محل بپرسی، یکی دو نفری که میشناسندش خواهند گفت «نخیر، هیچ هم داستان نیست» اما من از آنجا که در فضولی از آنها موفقتر عمل کردهام با دقت عمل و صحت گفتار در تاکیدی دفعی و انقلابی خواهم گفت «بله، خیلی هم داستان است! فشاری خدای ناکرده متحمل شدی میخواهم داستان او را زودتر از داستان تو روایت کنم؟» اینرا هم به آنها میگویم، هم به تو.
پیش از این از جنس داستان بیشتر مینوشتم. دور نرفته باشیم، داستاننویسی را از هر نوع نوشتهی دیگری بیشتر دوست میدارم. زمانه مجالش کوتاه بوده!
اگر خوانده باشی شاید بگویی آنها که داستان نبودند، همگی، بیش از یک مشت قصهی کوتاه و بی سر و ته نیستند. حالا هرچه! دلخوش بودم به آنها، یعنی دوستشان داشتهام و البته در یکجا جمعشان کردهام برای وقتی که تصمیم گرفتم، چاپ شوند.
به رسم قدیمی هر بار داستان کوتاهی نوشتم آنرا در همین وبلاگ گذاشتم. بقول اهل فرهنگِ فرنگیها برای Feedback که البته نتیجهبخش هم بوده است. تنها چندتایی از آنها در اینجا درج نشده که بماند. دلیل خاصی هم نداشت. شاید خیلی درگیر امورات روزانه شده بودم. اما چند روز پیش چهاردهمی را نوشتم. نامش را گذاشتهام «آنچه هیچوقت ندانستم!» که تراژدی کوتاهی است... به زودی آنرا در این گاه و بیگاه نویسی سهیم میکنم. این هم بماند.
چه شد که پس از تقریباً یکسال وقفه در داستاننویسی دوباره آمدم به سراغش؟ خود هم دقیقاً نمیدانم. تصور کنم یکی دو هفته پیش بود. یک شب از سر کار که آمدم و طبق معمول پس از کمی استراحت و تماشای جسته گریختهی تلویزیون رفتم به اتاق کتابخانه، نتوانستم تمرکز کنم و ادامه کار تحقیق تاریخ را دنبال کنم که قصد داشته و دارم به مجموعه کتبی مبدل شود از تاریخ ایرانزمین.
بریده بودم. از آنجور خواندن و نوشتن خسته شده بودم. همین. اینطور شد که جور دیگری میخوانم و مینویسم این روزها.
چند روز دیگر بازخواهم گشت با «آنچه هیچوقت ندانستم!»

Henry Matisse (1896 -1954)
درگیریهای قومی، امروز به برکت برقراری نظم عمومی، فراتر از مشاجرات کلامی کشیده نشده است. یا لااقل کشیده شدن آن از چشم عام به دور بوده است. مزید بر ریشههای تاریخی و کلان، درگیریهای قومی همچنین در برخی سیاستهای ناسیونالیستمأب حکومت پیشینْ هنگامی که ایران در جهت شکلدهی به یک دولت-ملّت مدرن بود هم، پایه و اساس دارد. پادشاهان پهلوی و سیاستگذاران تراز اول آنها از جهت تضاد منافعی که با قاجارها داشتند بگونهای افراطی بر طبل ناسیونالیسم فارس کوبیدند، آنچنان که برای آیندگان میراثی از نفرت و تشنج مابین اقوام گوناگون (بویژه در ارتباط با آذریزبانان) سرزمین ایران باقی گذاشتند.
در ادبیات سیاسی مغربزمین، بویژه آنچه حول یک جنبش انقلابی چندین سده پیش، از فرانسه و بریتانیا آغاز گردید، لفظ «ملت» (nation) به طبقاتِ مختلفِ اجتماع اعم از مذاهب و قومیتهای متفاوت مزید بر دولتی که ادارهکنندهی آنان باشد، اطلاق میشد. نتیجهی غالب و فراگیر رُنسانس در اندیشه سیاسی اروپا چنین بود که انبوه مردم گوناگونِ صاحبِ عقاید، مذاهب و قومیتهای مختلف که در یک چهارچوب مشخص جغرافیایی-سیاسی زیست میکنند را، چنانچه موفق به شکلدهی به دولتی فراگیر شده باشند، «ملت» نامید.