
آنان که در قرون وسطی (یا بقول برخی فلاسفهی متأخر: قرون میانه) میزیستند، هرگز چنین نامی بر دوران خویش ننهادند. این عبارتِ اسمی، واژهای است که مردمانِ اندیشهگرای عصر مدرنیته بر عوالم مردمانی نهادند که صدها سال پیش چشم از جهان بسته بودند؛ آنان مردمانی بودند که بر شهود و ادراکاتِ غیبی بیش از عقلانیتِ تجربی اهمیت میدادند.
واژهی قرون وسطی برای نخستین مرتبه در سال ۱۶۶۷ میلادی توسط هُرن دولیدن (Horn de Leyden) بکار برده شد. به اجماع مورخین، محدودهی زمانی قرون وسطی از سقوط امپراتوری رُم (بخش غربی) در اواخر سده پنجم میلادی تا آغاز عصر رُنسانس (نوزایش) در ایتالیای سدهی پانزدهم میلادی است. در عالَم اندیشه (به اخص فلسفه)، محدودهی تقریباً هزار سالهای از عصر آگوستینِ قدیس (Saint Augustine) تا به دوران توماس آکویناس (Thomas Aquinas) را در بر میگیرد که کم و بیش منطبق بر تقسیمبندی فوق است.
بنا بر دلایلی بسیار، اینْ تقریباً هزار سال را در مقایسه با دیگر ادوار تاریخ بشر، عصر تاریکی و انقیادِ فکر و جمودِ اندیشه، همزمانْ دینگراییِ افراطیِ بشر اروپایی دانستهاند.

۱
ای سقراط! دو چیز را نمیشود پیش از مرگ سنجید: یکی سعادت و دیگری کمال. هر دو تا به دمِ مرگ در آدمی متغیر است و این تغییرْ ریشه در آن دارد که آدمیزادْ هر آنچه عمیقتر، گوشهگیرتر و هر اندازه سطحیتر، پر جنب و جوشتر است.
۲
ای سقراط! «اگر حکمت همانند آب بود که چون از یک ظرف لبریز گردد بتواند به ظرف خالی دیگری ریخته شود»[i] آنوقت دیگر خبری از این جماعت چرتی نبود که قریب بر دو هزار و پانصد سالْ مطلقنگریهای تو، صاحبِ بزرگترین وسواسِ فکری تمدّن بشر را بر ذهن کارنکردهشانْ آویز کنند.
۳
ای سقراط! اگر «عقل ... چنین حکم مینماید که قانون لایزال» را احترام کنیم، پس خود چرا در مواجهه با مردم آتن چنین نکردی؟ چرا در جهت آگاهی یا «تباهی» آنان قدم برداشتی؟ پذیرش مرگْ به حکمِ طبیعی بودنِ آن یعنی پذیرش عقلانی بودنِ امر طبیعی یا طبیعی بودنِ امر عقلانی! طبیعی، طبیعی است و ضرورتاً عقلائی نیست. تو که به ظن خود با جهالت مردمانِ همعصر خویش به مبارزه برخاستی - چرا که جهلْ کاملاً طبیعی است، چطور با مرگ زودرس و ناحق به مبارزه ننشستی؟ ای سقراط! بدان که افکار و عملت، خود گویای تضادِ عمیقی است که تو بودی.
[i]. ر.ک به «ضیافت» بقلم افلاطون
برای «جُرج ساندر»

پائیز را خیلی دوست دارم. برگریزان را خیلی دوست دارم. عاشقم به لحظه ای که خورشید کم سو، زودهنگام، افق را در آغوش می گیرد و نسیمی که فراتر از خنک، سرما را از سمت شمال به بدنم می کوبد. باد شمالی را سوغاتی می دانم از Leeds که آسمان برایم بی منت فرستاده است. قدم می زنم و می لرزم؛ درست مثل آن سالها - که هر سال پائیز را لرزیدم و قهوه نوشیدم!
لرزیدم و نوشیدم!
و در آن بالکن های افسانه ای Cafe Nero نشستم، و لرزیدم!
Irish Coffee - پکی از سیگار - تأملی در کتاب - لرزش از سرمای ناب - و البته خنده های ریز دخترکانی که حتی از وجود من آن دور و اطراف باخبر نبودند
یکی از همان روزهای سرد پائیزی لیدز بود که با George آشنا شدم. بخواهی نخواهی از آن دست آدمها بود که مثل همه نیستند! یعنی نمی توانی به راحتی از کنارشان عبور کنی و سر سخن را باز نکنی. هر کلمه که می گویند تراژدی است! هر حسی که برایت تدایی کنند لااقل کمتر از نوستالوژی نخواهد بود. نمی توانی جُرج را ببینی و از کنارش رد شوی، شاید مثل من بگویی:
Early cold Autumn, isn't it mate?
و او لبخند زنان سر به سویت برگرداند، حرفت را با علامت چشمها تصدیق کند، پکی از سیگارش بگیرد و بگوید:
Comming from MiddleEast, how's the weather down there, this cold?
و تو ندانی که کدامیک را اول جواب دهی...
اینگونه بود که با جُرج آشنا شدم. مردی تقریباً جوان، فاقد والدین، تحقیقاً بیکار (که البته مثل هر بریتانیایی بیکار دیگری از دولت حقوق ماهیانه بیکاری دریافت می کرد) و تا یادم نرفته بگویم بسیار اهل مطالعه و باسواد. غروب های بسیاری را در کافه جمع می شدیم به بحث و تبادل نظر. من از تاریخ مملکتم می گفتم و او از زندگی بی دغدغه و راحتی که زمانی در دریای کارائیب داشت به انضمام سیاست روز بریتانیا که همیشه برایم تازگی داشت.

عجیب پوکر باز حرفه ای بود، سخت حریفم بود!
بارها می شد وقتی از اوضاع و احوال مملکتش تعریف می کرد، حواسش به اطراف نباشد، آنقدر که پایش به زمین گیر کند یا به جایی برخورد کند. به زور جلوی خنده ام را می گرفتم! ولی شیرین سخن بود. از عناوین به خوبی استفاده می کرد. باهوش بود و با زیرکی خانمها را در محافل شبانه نگاه می کرد. علاقه داشت زنان را روانشناسی کند. من به اینگونه کارهایش می خندیدم و او به گذشته من... او دُم به تله نمی داد و من نمی دانستم چگونه می شود اصلا بی زن زیست؟
*****
این روزها که پائیز زودرس به شهر ما آمده، من هم دوباره هوایی شدم. فرد آنچنان اجتماعی نیستم! مخصوصاً در ایران! بهتر است بگویم شدیداً منزویم - خودخواسته البته! این روزها که خاطرات چندین و چند پائیز در اسکاتلند و انگلستان دوباره هوایی ام کرده، منزوی تر شده ام. تنها همسرم کنارم هست و او تنها کسی است که اجازه دارد وارد انزوایم شود. آنرا هر وقت که خواست بشکند، در آغوشم بگیرد و طبق معمول بگوید: "الهی... اینقدر تو این شهر به تو بد میگذره؟..."
گفتم پائیز را خیلی دوست دارم؛ در پائیز عاشق شدم. شاید خیلی بعد از آنکه «م...» رفت که خوب کرد رفت چون اصلاً نمی خواستمش. همان وقتها که «ب...» کنارم بود و نمی دیدمش همسرم را از راه دور یافتم. آنوقت هم پائیز بود.