هر نویسنده به ظن خود قلم دست میگیرد تا آنچه او وهم و پندار در مردمان اجتماع زمانه خود میداند هدف قرار دهد؛ حال آن را ستایش کند یا تکفیر. به نظر میرسد بخت با دومی بیشتر یار است. شاید لازم به ذکر نباشد که وهمْ ایمان نیست و پندارْ طریق دینورزی نمیباشد. ایمان و تدیّن که از سر باور قلبی و تحلیل ذهنی نشأت میگیرند با وهم و پندار یکسان نیستند.
ابتدا در این رابطه تعریفی ارایه میکنم. به گمانم توسعه یعنی رسیدن به آن نقطه از پیشرفت و تعالی که انسانها (شهروندان) منابع اصیل سرمایه (سرمایههای اجتماعی) محسوب شوند، و نه منابع طبیعی. بقول هابرماس (Habermas) توسعه افزایش گنجایش یادگیری بشری است. فرآیندی که در آن انسانِ باارزش و متخصص تربیت شود و ساختارهای اجتماعی نیز ارزش او را پذیرا باشد، فرآیندی است که سازههای فکری و سیاسی اجتماع تماماً درگیر توسعه میگردند، مشارکت در تمامی سطوح تصمیمگیری افزایش مییابد، رقابت سالم در اجتماع ایجاد میشود، حاکمیت قانون برقرار میگردد و اعتماد به نفس ملی در تولید فرهنگ افزایش مییابد. یک چنین اجتماعی ناگزیر و بگونهای اجتنابناپذیر اجتماعی با فرهنگِ دمکراتیک خواهد بود.
برقراری عدالت اجتماعی، هرچند نسبی و محدود، مرحلهای اجتنابناپذیر از فرآیند رشد یا توسعه سیاسی در جهان کنونی است. اینکه شهروندان مطمئن باشند دسترسی برابر به امکانات گسترده اجتماعی امکانپذیر میباشد خود نشان از درجهای از توسعهیافتگی ملی است. اما توسعه سیاسی تنها به برقراری برابریهای سیاسی-اقتصادی محدود نمیشود. بطور کلی، گشایش سیاسی در تمامی سطوح و ردههای اجتماعی، ارتقاع سطح فکر سیاسی شهروندان و دخیل کردن آنان در امورات جامعه از اهداف عام توسعه سیاسی است. دمکراسی غایت توسعه سیاسی نیست اما در مرحلهای از رشد اجتماعی نوعی از دمکراسی بومی در یک کشور برقرار میگردد. ساموئل هانتینگتون (Samuel Huntington) معتقد است برخی از فرهنگها برای دمکراسی مساعدتر و پذیراترند.