رزق غرب در بی ایدئولوژی ماندن انسان عصر حاضر است. به هر میزان که انسانها از محتوا و معنای فطری خود دور بمانند، استعمار نوین به اهداف تسلطگرایانهی خود نزدیکتر خواهد شد. لیبرالیسم به مثابه ایدئولوژی تلاش وافری در جهت حقانیت و طبیعی بودن از خود نشان میدهد که به مثابه ایدئولوژی نگریسته نشود. ایدئولوژی لیبرالیسم عصر پسامدرن در صدد خالی کردن انسان از محتواست. به هر میزان که انسانها از محتوا خالی شوند، آن مکتب در بیگانه ساختن انسانها و بسط قدرت استعماری خود پیشرو خواهد بود. از نقطه نظر لیبرالیسم هرآنچه هست همین است در صورتی که هرآنچه هست همین نیست. تمام تلاش لیبرالیسم در جهت حقانی نشان دادن وضع موجود استعمار است.
مجموعه ای را دست گرفتیم که به بررسی و چند و چون روابط بین الملل در حوزه خاورمیانه می ماند. از اینکه فعل جمع بکار برده شد مراد از بنده و همسرم بود که هر دو در این تحقیق سهم مساوی داریم. این مجموعه بر فرضیاتی استوار است که از باورهای فراملی و فراجناحی و فرادولتی نویسندگان نشأت می گیرد. نویسندگان این مجموعه سعی می کنند نگاه تاریخی خود را بر مناسبات داشته باشند و برای بررسی تحولات مملکت خود ابتدا تصویر بزرگتری بنام خاورمیانه را خوب بنگرند. و اما خاورمیانه کجاست؟ به اختصار در قسمت یکم این مجموعه از روح خاورمیانه سراغ گرفته ایم:
... خاورمیانه بلاد پرتناقض فرهنگی، سرزمین خون، نفت، قیام، شورش، انقلاب، کودتا آنهم پشت سر هم و پی در پی است. سرزمین تناقضهای بزرگ و رفاه شکننده حداقلی است؛ خاورمیانه عرض بزرگترین بیعدالتیهای تاریخ و همچنین کهنترین تمدنهای تاریخ شناخته شده بشری است. خاورمیانه به یک عبارت، از هزار سال پیش، سقوط پی در پی تمدن، حق و انسانیت بوده است. این سرزمین تعاریف وارونهای برای مردم، عدالت، حق و آزادی میشناسد؛ تعاریفی که در هیچکجای دیگر جهان محل و مقام ندارند. معادلات حاکم بر فضای سیاسی خاورمیانه در قرون اخیر بنابراین دگرگونه از هر نقطه دیگر جهان بوده که بر مبنای عقلانی-خردمحور شکل گرفتهاند. در یک کلام، خاورمیانه سرزمین خردستیزی گسترده است...
۱
شیلر فقید، او که عمق اندیشهاش کران استبداد سیاه زمانهاش درنوردیده بود، در روزگاری که آنچنان متفاوت از زمانه ما نیست از خود میپرسید: «در روزگاری که چیرگی سلطه در هر مسیر دیگر زندگی ریشه دوانده، آیا درست است که این با اهمیتترین دستاوردها [فلسفه]، به تصادف فاقد شکل سپارده شود؟» کتاب را میبندم و گویی آهی کشیده باشم از خود میپرسم، آیا درست است که در عصر انجماد فکر، اسیر و دربند شیاطین بیفکری بود؟ جوابش را نمیدانم -که نمیخواهم بدانم - اما نیک میدانم که جز این نیز تقدیر برایمان مقدّر نفرموده است. آدمی لجباز است و هر از گاهی مقاوم. دربرابر بسیاری از اعمال که به قوه مخیلهی خویش ناپسند بیابد دست به لجبازی و مقاومت میزند. این هم از احوالات این روزهای من! لجباز شدهام مثل یک بچه در مقابل حرفها و سخنهایی که ذهنم ریشههای کهن و هزاران ساله بر آنها مییابد. مقاومت میکنم و حتی اگر بر مسیر حق باشند دست به اجرای آنها نمیزنم.
۲
کم کم به تکامل یک منشور فکری دموکراتیک – پروِژه ذهنی که پیشتر آغاز کرده بودم – نایل میشوم و اینکه متاسفانه چرا دموکراسی (مردمسالاری) قوارهی ناجوری است بر اندام ناهمگون بنیبشر ایرانی. حالا نمیدانم روزی روزگاری این اندیشهها مکتوب بشوند یا خیر اما همین قدر میدانم مادامی که جامعه در ید تفکرات کهن اسیر مانده باشد، هیچ فکر نوین و دموکراتیکی توان اجرا شدن در کلان اجتماع نخواهد داشت. به جرأت میتوان گفت با استناد به تاریخ جمیع ممالک دموکراتیک امروز جهان، آن بازهی زمانی که به مردمسالاری درغلطیدند، عصری بود که در مقابل برآیند باورهای کهن قومی و مذهبی خویش سخت ایستادند. ایرانیان که این نمیخواهند، بهتر آنکه دموکراسی را بکل فراموش کنند و خلاص! طعامی است گویی به مزاج ما جور همی نیاید. مهمترین لحظه در مداوای بیماری شاید لحظهای باشد که بیمار بپذیرد سخت بیمار است. ما سخت بیماریم و اکثریت هنوز اینرا نپذیرفته است.