۱
آرمانها و آرزوها در محدوده زیرین نصفالنهار سیاسی جهان بسیارند. ممالکی که دور زمانی عقبمانده و «بربر» نامیده میشدند پس از آن جهان سومی سپس در حال توسعه و ... اکنده از مردمانی هستند با آرزوهای بزرگ لاکن دست نایافتنی.
اقلیم سیاسی جوامعشان به گونهای است که متأسفانه در محدوده عقل سلیم نمیگنجد. ساختارهای اجتماعیشان به گونهای است که انتظارات را برآورده نمیکند. مولفههای قدرت به گونهای برپا میگردند که اراده ملی در کمال ناباوری به آخرین وزنهی تعیین کننده تقلیل مییابد. در این جوامع حق تکلیف را شامل نمیشود و مهمتر اینکه قانون مبنای موازنه و برقراری عدل نیست. حتی همان قوانین پرعیب و نقص و نیمبندی که این جوامع بدان اجماع میکنند مأخذ قرار نمیگیرد. در آنجا انسان در ذات خود بالواقع ارزش نیست ولو مدعیان بسیاری در اینباره مداوم در تقلا هستند. در حقیقت، بسیاری از آنان غوطهور در فقر فرهنگی-ادبی-سیاسی: آنچه را نماد کرامت و شرافت و وقار انسانی میشناسند زنجیرهای مستحکم و طویلی است بر قامت آزادگی انسان. کرامت در معنای بندگی ترویج میشود و شرافت به مفهوم عبودیت. آنگاه تعلیم و تربیت چیزی فراتر از جهل و گسترش فقر علمی بر مدار بستهی فکر واپسگرای قرون وسطایی نیست. تولید ناخالص ملی این جوامع در حد و اندازه تصویربرداری، مونتاژ و بدلسازی است. هیچ واژهای در این جوامع به معنای حقیقی خود تعریف نمیشود و هیچ فردی در جایگاه حقیقی خود نمینشیند.
چنانچه از ثروت خدادادی عظیمی برخوردار باشند که در ظاهر نشاندهنده رحمت الهی است، در بطن معادلات توسعه به نفرینیان زمین مبدل میگردند و قضایا از آنچه شرحش به اختصار رفت بدتر میگردد. نسلهای متمادی به تن پرورانی مفتخور مبدل میشوند که قرار است از آن نعمت خدادادی تغذیه شوند و لذا تمامیت یک اجتماع به خواب غفلت کشانده میشود. قاعدتاً این نخستین بار نیست که مخاطب محترم این سطور از خود میپرسد که چرا؟ لااقل این چرا به عرض تک تکِ جملات پیشین در مخیله او تکرار شدهاند و صد البته برای هرکدام پاسخهای شخصی به اذهان اندیشمندان خطور کرده و میکند. حد مشترک تمام آن چراهای انتزاعی که تا به حال در مخیله جملگی متفکران تمامی ممالک اینچنینی جهان مطرح شده است به یک پرسش ساده تعلق دارد و آن اینکه: چرا زمام امور در ممالک کمتر توسعه یافته بر مدار منطق عالمانه و جهانشمول پیریزی نمی شود؟
نگارنده معتقد است که این پرسش و جمیع پرسشهای مشابه جزء یک پاسخ ندارند و آن پاسخ نیز دقیقاً یک عبارت پدیده-گونه است: استبداد!
۲
یادش بخیر! همین روزها بود...
« بنشین، خوش نشستهای بر بام.
پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ
همه آلودهگیست این ایام.
راهِ شومیست میزند مطرب
تلخواریست میچکد در جام
اشکواریست میکُشد لبخند
ننگواریست میتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقشِ همرنگ میزند رسام.
مرغِ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجایِ دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشست
کآتش از آب میکند پیغام!
کام ِ ما حاصلِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفتهایم از کام...
خامسوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برفِ تازه، سلام! »

... روانِ بیپیرای آن وجدانِ دردْ مشترک، شاد!