تبليغاتX
تأملات واپسین
« چنان رفتار کن که گوییْ بناستْ آئینِ رفتار تو، به اراده ی تو، یکی از قوانینِ عامِ طبیعت شود » ... امانوئل کانت

۱

 آرمانها و آرزوها در محدوده زیرین نصف­النهار سیاسی جهان بسیارند. ممالکی که دور زمانی عقب­مانده و «بربر» نامیده می­شدند پس از آن جهان سومی سپس در حال توسعه و ... اکنده از مردمانی هستند با آرزوهای بزرگ لاکن دست نایافتنی.

 اقلیم سیاسی جوامعشان به گونه­ای است که متأسفانه در محدوده عقل سلیم نمی­گنجد. ساختارهای اجتماعی­شان به گونه­ای است که انتظارات را برآورده نمی­کند. مولفه­های قدرت به گونه­ای برپا می­گردند که اراده ملی در کمال ناباوری به آخرین وزنه­ی تعیین کننده تقلیل می­یابد. در این جوامع حق تکلیف را شامل نمی­شود و مهمتر اینکه قانون مبنای موازنه و برقراری عدل نیست. حتی همان قوانین پرعیب و نقص و نیم­بندی که این جوامع بدان اجماع می­کنند مأخذ قرار نمی­گیرد. در آنجا انسان در ذات خود بالواقع ارزش نیست ولو مدعیان بسیاری در اینباره مداوم در تقلا هستند. در حقیقت، بسیاری از آنان غوطه­ور در فقر فرهنگی-ادبی-سیاسی: آنچه را نماد کرامت و شرافت و وقار انسانی می­شناسند زنجیرهای مستحکم و طویلی است بر قامت آزادگی انسان. کرامت در معنای بندگی ترویج می­شود و شرافت به مفهوم عبودیت. آنگاه تعلیم و تربیت چیزی فراتر از جهل و گسترش فقر علمی بر مدار بسته­ی فکر واپسگرای قرون وسطایی نیست. تولید ناخالص ملی این جوامع در حد و اندازه تصویربرداری، مونتاژ و بدل­سازی است. هیچ واژه­ای در این جوامع به معنای حقیقی خود تعریف نمی­شود و هیچ فردی در جایگاه حقیقی خود نمی­نشیند.

 چنانچه از ثروت خدادادی عظیمی برخوردار باشند که در ظاهر نشاندهنده رحمت الهی است، در بطن معادلات توسعه به نفرینیان زمین مبدل می­گردند و قضایا از آنچه شرحش به اختصار رفت بدتر می­گردد. نسلهای متمادی به تن پرورانی مفت­خور مبدل می­شوند که قرار است از آن نعمت خدادادی تغذیه شوند و لذا تمامیت یک اجتماع به خواب غفلت کشانده می­شود. قاعدتاً این نخستین بار نیست که مخاطب محترم این سطور از خود می­پرسد که چرا؟ لااقل این چرا به عرض تک تکِ جملات پیشین در مخیله او تکرار شده­اند و صد البته برای هرکدام پاسخهای شخصی به اذهان اندیشمندان خطور کرده و می­کند. حد مشترک تمام آن چراهای انتزاعی که تا به حال در مخیله جملگی متفکران تمامی ممالک اینچنینی جهان مطرح شده است به یک پرسش ساده تعلق دارد و آن اینکه: چرا زمام امور در ممالک کمتر توسعه یافته بر مدار منطق عالمانه و جهانشمول پی­ریزی نمی شود؟

 نگارنده معتقد است که این پرسش و جمیع پرسشهای مشابه جزء یک پاسخ ندارند و آن پاسخ نیز دقیقاً یک عبارت پدیده-گونه است: استبداد!   

۲

یادش بخیر! همین روزها بود...

« بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.

 

پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ

همه آلوده‌گی‌ست این ایام.

 

راهِ شومی‌ست می‌زند مطرب

تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام

اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند

ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

 

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،

نقشِ هم‌رنگ می‌زند رسام.

 

مرغِ شادی به دام‌گاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموارْجایِ دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام!

 

تشنه آن‌جا به خاکِ مرگ نشست

کآتش از آب می‌کند پیغام!

کام ِ ما حاصلِ آن زمان آمد

که طمع بر گرفته‌ایم از کام...

 

خام‌سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برفِ تازه، سلام! »

احمد شاملو

... روانِ بی­پیرای آن وجدانِ دردْ مشترک، شاد!

چاپ مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389 توسط سهیل اسدی |