تبليغاتX
تأملات واپسین

نمی نویسم، نه اینکه عمدی باشد، نمی توانم که بنویسم! حرفهایم خشکیده: در گلو یا بر روی کاغذ پاره ها... خشکیده که هیچ، به زودی در مجاورت با هوا تبخیر هم خواهد شد!

الی تنها میداند که هنوز ،هر از گاهی، فکری از خاطرم عبور می کند. اگر حرفی داشته باشم یا نظری از مخیله م عبور کند اول به او می گویم. او هم با شیطنت خاص جامعه شناسانه چیزی به آن می افزاید یا کم می کند و تمام.

حرفی برای گفتن ندارم!

... به همین سادگی، به همین تلخی! 

.........................................................................................

المیرا:

سهیل عزیزم بگذار کلمات سرخوش جاری شدن در ذهنت بچرخند، بچرخند تا بارورتر شوند. بگذار کلمات از مجازات میخکوب شدن بر روی صفحه ای بگریزند، بگریزند و تو را به سمت خود کشند.... اینکه نمی نویسی تلخ نیست.... تلخ زمانی است که نیاندیشی، نیاندیشی و ذهنت همچون کاغذی سفید باشد...می دانم که  حرف بسیار داری برای گفتن مثل روزهایی که برایم از تاریخ می گویی و من سرمست دانستن در سخنانت اوج می گیرم!

به همین سادگی، به همین شیرینی! (راستی این هم شیطنت جامعه شناسانه).

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط سهیل اسدی |