تبليغاتX
تأملات واپسین

اصل بیست و سوم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران:

            تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ کس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.

اصل بیست و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران:

            تشکیل اجتماعات و راه پیمایی ها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

بعضی چیزها شاید توضیح واضحات باشد اینروزها مثلاً اینکه میرحسین محبوب ما سابق بر این نخست وزیر بود و از قضا مملکت در دوران جنگ تحمیلی بسر می برد و قانون اساسی هنوز دچار اصلاح (که در چهارچوب قانونی می گویند «تتمیم») نشده بود. در قانون اساسی مصوب 1358، ما نخست وزیر داشتیم که در پارلمان (مجلس شورای اسلامی) با هیئت وزیران تشکیل جلسه می داد و عمده وظایفی که پس از 1368 بر عهده رئیس جمهور قرار گرفت، آنوقت روی دوش نخست وزیر بود. نخست وزیر همه کاره ی دولت بود و سخنگوی فعال آن. اما در متمم قانون اساسی مصوب 1368 خورشیدی برخی از اصول قانون اساسی اصلاح شد. فی المثل برای افزایش کارایی دولت و جلوگیری از هدر رفتن منابع و همچنین ممانعت از برخوردهای غیرموثر نهادهای عمدتاً موازی نخست وزیری منحل و وظایف آن به ریاست جمهوری الصاق شد.

اینها بماند! اصلاً قصد ندارم در این مجال وارد مبحث ضرورت تتمیم یا انحراف از قانون اساسی میراث حضرت امام (ره) شوم. قضاوت در این باب به این سادگی ها نیست، اِشراف و تمرکز حقوقی می طلبد و همچنین نیازمند مطالعات کارشناسی است. صرفاً اینها را گفتم که بگویم هر آنکس که در آن شرایط سخت و جانفرسا رئیس دولت بوده باشد، دو مقابل مابقی روئسای دولت در زمانهای صلح دچار فشار روحی و سنگینی کار بوده است. سید می بایست اقتصاد جنگ را هموار می کرد، هم اجتماع را مراقبت می کرد، هم سیاست داخلی را هماهنگ با قوای سه گانه نگاه می داشت. جبهه ها را که فقط با سلام وصلوات نمی شد نگاه داشت. آن همه رزمنده آذوقه می خواستند، تفنگ و فشنگ و بمب و موشک و دیگر ابزار جنگی تاکتیکی و تکنیکی نیاز داشتند، نیازمند مدیریت استراتژیک بودند که البته بخشی از آن بر عهده سرداران سپاه پاسداران و رابط ایشان با دولت بود. همزمان مملکت نیازمند تولید برای حمایت از اقتصاد جنگ و حمایت از اقتصاد خانوار بود. مملکتی که پهلوی دوم رها کرده بود، در عرصه اقتصاد بیشتر از تمامی کشورهای منطقه دچار وابستگی صنعتی و درماندگی فناوری بود. یعنی آنچه روی زمین بود قابل مصرف نبود. تکنسین غربی را میخواست که طرز کارش را یاد بدهد. سرمایه می خواست که از او ابزارآلات جدید را خریداری کرد. روابط خوب سیاسی می خواست که اصلاً بخواهد بیاید و ابزار هم با خودش بیاورد. هیچکدام از اینها را نداشتیم. حالا این بماند که اصلا بلد نبودیم چیزی طراحی کنیم یا بسازیم. برای اینکه اقتصاد جنگ و اقتصاد خانوار قوّت بگیرد و چرخهای آن بدون کمک اجنبی (که همه آنها با صدام همکاری می کردند) بچرخد، سید راهی نداشت بجز سرمایه گذاری بر روی تولید با اتکا به دانش قلیل ملی.

سرمایه نبود! چرا نبود؟ چون مملکت اسیر جنگ بود و زیربنای صنعتی تولید ثروت هم چنانچه اشاره شد، بخاطر وابستگی شدید فناوری و تکنیکی دودمان پهلوی قادر به کار برای تولید نبود. پس لاجرم باید بیکاری هم بوده باشد، چون کار نبود. سرمایه های انسانی و مادی برای به حرکت درآوردن چرخ های اقتصاد در کمترین حد از سرمایه ی ممکن بود. از طرف دیگر زیربنای صنعتی تولید نیز هموار نبود. در کنار اینها، اولویت نخست در دفاع ملی از خاک وطن و شرافت ملی بود. یعنی اینکه دولت می بایست اول از همه به فکر تامین ضروریات اقتصاد جنگ و لزوم پیگیری تولید داخلی ابزار نظامی رزم باشد...

این یک دورنمای کلی از شرایطی بود که رئیس دولت با آن روزانه دست در گریبان بود. اما سید توانست از انبوه مشکلات اینچنینی که اقتصاد دانان می دانند رفع برخی از آنان موجب افزایش التهاب گونه برخی دیگر و گسترش آنان در سطح جامعه می باشد به نفع فرایند توسعه کمک کند بطوری که برای نخستین بار در ایران، پس از عصر امیرکبیر، دولت دارای استقراض (بدهی) داخلی و خارجی نبود. این وقتی ممکن است که دولت به صاف کردن حساب دولتهای پیشین خود با بانک مرکزی و احیاناً بانکهای جهانی طرف حساب نیز همت کرده باشد. اصلاً در مخیله نمی گنجد که یک مدیر به این اندازه از مدیریت بالایی در اداره مملکت برخوردار باشد. این انسان هر کسی که باشد بی شک یک نخبه و یک مدیر قابل و یک سرمایه گرانقدر برای میهن و مردم است. یعنی مملکت را با هیچ اداره کردن و به بهترین نحو ممکن نیز اداره کردن، به تصدیق تاریخ، کار هر کسی نیست. بهتر آنکه با این مقدمه به مطالعه چند سطر توضیح جناب مهندس میرحسین موسوی و بررسی دو سندی که در انتها ارائه می گردد بپردازیم:

 «دولت خدمتگزار اعتقادی به استقراض جهت اداره کشور و جنگ نداشت و در مدت خدمت (از پائیز 60 تا تابستان 68) نه تنها به سمت استقراض روی نیاورد، بلکه بدهیهای مانده از زمان طاغوت را نیز پرداخت کرد. از نیمه دوم سال 68 که دولت جدید متصدی امور شد، به دلایلی که ذکر آنها ملال آور است، زمزمه هایی جهت ایجاد تردید در این زمینه برانگیخته شد. به موازات سنگینی بدهیهای دولت جدید، این زمزمه ها شدت یافت. گرچه انتشار حسابهای ملی و بررسی دقیق آنها می توانست این تردیدها را برطرف سازد، ولی قدمی در این زمینه برداشته نشد. جهت رفع شبهات ایجاد شده در سالهای فوق، انتشار دونامه تاریخی در این زمینه برای محققین و علاقه مندان مفید تشخیص داده شد. همانطور که ملاحظه خواهد شد، تاریخ یکی از نامه ها در اواخر سال 67 و در آستانه بررسی بودجه سال 68 و دیگری نیمه دوم سال 68 است.»

 

 

 

بازهم می گویی چرا باید به میرحسین موسوی رأی داد؟ بجای این به من بگو چرا نباید به او رأی داد؟!

 

منابع نقل قول و تصاویر: «شش گفتار درباره امام، انقلاب، جامعه، جنگ، اقتصاد و فرهنگ» اثر میرحسین موسوی (نشرنی - 1377)    

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

دو دل نبودم. سکوت می کردم. از جار زدن و فریاد کردن و شعار دادن، سالهاست که کنار کشیده ام. کنار کشیده ام به گوشه ای که در آن شعار و دروغ و فریب نیست. کنار می کشیدم از پوپولیسم رایج. دو دل نبودم که احیاناً شرکت کنم در انتخابات یا که نکنم؛ از ابتدا می دانستم که باید شرکت کنم. به یک دلیل ساده. البته ساده برای منطق من. منطق تو شاید اینرا اصلاً صحیح نداند. خوب، خسروان صلاح مملکت خویش بهتر دانند، به من چه؟! اما منطقم به من می گوید می بایست برای مملکتی که در آن زندگی می کنم یا دل در گروش دارم حرکت هم بکنم. یعنی عمل کنم. یعنی منفعل نباشم. اگر میخواهم همین دو دانه حقوق شهروندی را هم که دارم از دست ندهم پس بهتر آنکه الفبای حقوق شهروندی را هم بجا آورده باشم.

شهروند کسی است که در جمهوری زندگی می کند. به آدمیان تحت سیطره پادشاهی شهروند نمی گفتند. امروزه البته به تبعیت از ممالک توسعه یافته ی جمهوریخواه، اقلیت پادشاهی های جهان فعلی نیز مردمان خود را شهروند خطاب می کنند. سابق بر این رعیت پادشاه نام گرفته می شدند. به هر روی، من اگر شهروند خطاب می شوم پس می بایست در یک یا چند مرحله و مکان و زمان متفاوت دارای حق رأی نیز باشم. استفاده نکردن از حق رأی به معنای نادیده گرفتن منزلت شهروندی ام می باشد. پس می دانستم که باید شرکت کنم. صدایش را در نمی آوردم. کاندیدای محبوب خودم را مستقیماً تبلیغ نمی کردم. فکر می کردم این هم مثل مسواک و شانه و ... چیز شخصی محسوب می شود. خواهی گفت اینطور نیست و البته می توان ادله بر ضد این ادعا داشت؟ درود بر تو، به این کاری ندارم. هدف از قلمی کردن این سطور اما چیز دیگری است.

مناظره ای که او نگذاشت مناظره باشد، به پایان که می رسید شرم کردم. گفتم این بود غایت دولت اخلاق؟! این بود صبر بسیجی؟ این بود متانت طبع داشتن انقلابی؟ نه! واقعاً حق با سید است که جامعه به یک جامعه ی سوداگر نزول درجه پیدا کرده و به هیچ عنوان و هیچ منطقی نمی توان جامعه ی فعلی را هم عرض مقدمات رسیدن به جامعه آرمانی اسلامی دانست. به هیچ عنوان. در این جامعه که حتی کرامت انسانی دارای ارزش مادی می شود، نمی شود که زیست و شایسته انسان نیست چه برسد به انسان مسلمان.

آیت الله هاشمی رفسنجانی را همه می شناسند. خدا می داند پشت سر این مرد بزرگ انقلاب ایران چه مزخرفات که گفته نشده، امروز و دیروز هم نخستین مراتب سخن گفتن های بی مدرک و سندشان نبوده. آخر آن دیکتاتور شیلی که دزدی می کرد را در زمانه ی حکومت خودش مدرکها و سندهای بسیاری در دست مردمان بود که فلانی دزد است. این بابت اینکه گیرم ایشان را بخواهیم مقایسه با دیگری بکنیم که مقایسه ی درستی هم نیست. این مرد، ایران جنگ زده را بنا کرد. دوباره بنا کرد. ساخت. زیربنای اقتصاد را هموار کرد. در سیاست خارجی با عزت پیش رفت و خدا می داند که این بزرگ نابغه سیاست است. من او را هم رده ماکیاولی و کاردینال ریشلیو، بزرگ می دانم. معتقدم نام او در تاریخ سیاسی ما به نیکی ثبت خواهد شد. در حدود دویست صنعت سنگین مملکت و صد و پنجاه صنعت مادر مدیون تلاشهای دولت هشت ساله ایشان است. چه کسی گفته ثروت اندوزی بد است؟ اگر ثروت در جهت خدمت به خلق جمع شود که ثواب است. نمونه حی و حاضر اینرا می توان در منش و رفتار هاشمی دید که از ثروت خود برای مصارف ملی بسیاری از جمله «مترو» تهران هزینه می کند. بی مدرک و سند تخریبش می کنند.

بانوی دکتر زهرا رهنورد را اقلیت روشنفکر ایرانی ما می شناسند. الحق که دانشمند است. آنها که زمان ریاست ایشان بر دانشگاه الزهرا را به یاد دارند، می دانند که چه می گویم. این بانو نمونه کم نظیر از زنان ایرانی است که هم در خارج از منزل همچون نخبه می درخشند و هم در منزل یک کدبانوی کامل هستند. بی سوادی ما باعث می شود ندانیم طرف ما کیست و تهمت ها روانه اش کنیم. ایشان هم در هنر صاحب ذوق هستند و هم در علوم سیاسی صاحب نظر. 

سید محمد خاتمی استاد مسلم فلسفه است. دارای دانشنامه کارشناسی و کارشناسی ارشد فلسفه از دانشگاه تهران می باشد. دو رساله فلسفی در میان چندین کتاب سیاسی از استاد در دست می باشد: یکی «از دنیای شهر تا شهر دنیا» که در ابعاد یک تاریخ فلسفه غرب نگاشته شده و دیگری «آئین و اندیشه در دام خودکامگی» که نگاهی است عمیق به ریشه دیکتاتوری در فرهنگ سیاسی ایران با استناد به تکامل فلسفه سیاسی اسلامی پس از رحلت پیامبر (ص) تا به عصر ابن خلدون و ... سید محمد خاتمی دارای نگرش و فرضیه منحصر به فرد در تفکر فلسفی اسلامی است. در زبان آکادمیک این جمله به معنای استاد مسلم بودن شخص است. دوره ی دکترای فلسفه را طی کرده و تنها فرصت تکمیل رساله دکتری را نداشته است. چندین و چند دکترای افتخرای از دانشگاه های مطرح اروپا و آمریکا داراست.

اصلاً گیرم که زبانم لال بعضی ها مورد دارند، که میلیونها شهادتین می گویند نه، اسلام نمی گوید که فلانی، اگر عیبی دیدی زبان فرو گیر و دم نیاور که باریتعالی خوش ندارند آبروی بنده اش به حق یا ناحق ریخته شود؟ اگر بگویی نه، اسلام را هم نشناخته ای.

برادرم احمدی نژاد به خدا پناه ببر. از خشم خدا که برافروخته ای به خدا پناه ببر. ببین که در مقابل سید اولاد پیامبر نشستی و چه تهمتها که روانه اش نکردی، پشت سر کسانی حرف زدی که در مجلس نبودند تا از خود دفاع کنند ... از خدا بترس. والله این صندلی قدرت و این پست و مقام ارزشش را ندارد. این پست و مقام در خدمت به مردم است که تجلی می کند، شما مردم را هم بیچاره کرده ای، سفره ها کوچک کرده و دردها افزون کرده ای. حال به محرمات پا گذاشته ای و .... کمی زبان فرو گرفتن تمرین کن. این سید دوست داشتنی مثل آن یکی سید دوست داشتنی مدافع اش، دست و بالشان پاک است. با این بهتان ها جز خود خراب کردن نزد اولیاء الهی ره بجایی نخواهی برد.

آری، من برای پاسداشت آزادی (که باریتعالی برای انسان تجویز می فرمایند) و توسعه همه جانبه و اصلاح این جامعه ی نازل و پستی که گریبانمان را گرفته و برای عدالت (که سنگ زیرین تمدن است) و اصلاح الگوی اقتصاد و شکوفایی مالی به میرحسین موسوی رأی می دهم.   

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 توسط سهیل اسدی |