تی. اچ. گرین T. H. Green از اندیشمندان متمایز مملکت بریتانیا بوده است. او که د
ر سده نوزدهم و از 1838 تا 1882 میلادی می زیست با مکتب انگلیسی سر جنگ داشت. تمام همتش در جهت رد ادله رایج در اثبات تجربه گرایی بود. در همین زمینه ادعایی دارد در رد تفکر «تجربی بودن امر دانش». نگرش او در یک نگاه، شباهت و قرابت بسیاری با امر پیشینی بودن دانش در نگاه کانت دارد. ادله او در رد آراء بنتهام، میل، سیدویگ، لاک و هیوم بکار رفته است. او دلشیفته مکتب آلمانی تفکر فلسفی بود. در همین سنّت هم تحصیل کرد. مهم ترین اثر او «مقدمه ای بر اخلاق» Prolegomena to Ethics-1883 نام دارد. ببینیم ادله او در رد نگاه تجربی بودن امر دانش چیست.
اندیشمند عزیزی که مدتی است با فکر ایشان محشورم نقدی نوشته اند بر سازه های دولت متعارف اینجانب و ایده «دولت متعارف مترقی» را از نقطه نظر تاریخی-فلسفی خود به چالش کشیده اند. نقد ایشان را می توانید در صفحه خودشان تنزیه الفکر تحت عنوان بحثی در شرایط امکان تفکر انضمامی بخوانید. علاقمندان به سلسله مباحث فلسفه سیاسی را ترغیب می کنم به مطالعه این گفتار.
«در (شعر استفان) مالارمه به طرح کلی یک بدبینی متافیزیکی پی می بریم که براساس
آن ماده یا نامتناهیِ بی شکل دارای گرایش مبهمی است... ماده به قصد روشن کردن نامتناهی تاریک و مبهمش، این تفکرات پاره پاره و شعله های پراکنده را که انسان می نامیم تولید می کند. اما اندیشه در میان پراکندگی نامتناهی ماده گم می شود. انسان و تصادف هر دو در یک زمان زاده شدند - هر یک زاییدۀ دیگری. انسان سراپا شکست است ... مالارمه، این جانور صرفاً مادی، کوشید تا نظامی از هستی مافوق ماده را ظاهر سازد. سترونی او بیانگر ضعفی تئولوژیک بود. مرگ خدا خلایی برجای گذارد که شاعر کوشید آن را پر کند، و شکست خورد.» (تأکید از من)
{درآمدی بر اشعار مالارمه، ژان پل سارتر، ترجمه مراد فرهادپور - فصلنامه ارغنون - هفتاد و هفت خورشیدی شماره چهاردهم}
با «خلق های اسیر استعمار» یادی شد از فرانتس فانون. کسی که بزرگترین دغدغه اش را در همین سه کلمه خلاصه می کرد. او یک انقلابی فرانسوی تبار بود که جان و مالش را در آغاز دهه 60 میلادی قرن پیش برای آزادی ملت الجزایر گذاشت و رفت. در آخرین شماره هفته نامه پرشین (چاپ لندن) نگاهی انداخته ام به اندیشه فانون و در امتدادش نیز نقدی بر آن نوشته ام.
اینرا می توانید از اینجا دانلود کنید یا که در اینجا بخوانید.
کافی است مدت زمانی وقت بگذارید و در محدوده یک مرکز آموزش عالی بریتانیا که خودشان
می گویند campus قدم زده باشید. البته اکثر اساتید عادت به یک فعالیت روزانه اینگونه دارند و گاهاً دستانشان را از پشت حلقه می کنند و آرام از گوشه ای به گوشه دیگر غرق در تقکر قدم می زنند. برای همین هم هست که به اندازه دانشجو غر نمی زنند! خواهم گفت مخصوصاً در چه مورد. محال1 است در یک دانشگاه بریتانیایی در هنگام قدم زدن ناگهان متوجه علامت سنگ قبر کوچکی بر روی زمین یا نمادی عمودی در گوشه باغچه ای نشوید که نشان از دفن شدن فردی دارد که در قید حیاتش بدان نقطه عشق می ورزید، در حوالی آنجا دفتر کارش بود یا تحقیق می کرد. البته این اقدام که به نشانه احترام دوجانبه است فقط محدود به اساتید نیست. دانشجویی را هم که در حال از خودگذشتگی و ایثار، یا در تصادفی که تقدیر ناخوانده بر او نازل کرده باشد، فوت کند در گوشه ای از محدوده دانشگاه بی سر و صدا دفن می کنند. روی زمین عکسی یا که نمادی یا همه اش ده سانتیمتر مربع فضا را به او الی الابد اختصاص می دهند.
The Narration of an Evil anti-Social Story
- به آقای راوندی عرض کردم که این حالا داستان بوده باشد یا قصه، عین واقعیت بوده و بنده بی تقصیرم. باور که نکردند به کنار، فرمودند بدآموزی دارد، بی محتوا هم هست! والا به خدا چیزی که عیان است، درست، حاجت به بیان هم گیریم نداشته باشد؛ دیگر بدآموزیش کجاست وقتی همه به نوعی بدانند؟ حالا شما لطف کنید یکبار از نظر بگذرانید شاید... خودتان که میدانید جناب راوندی کمی سختگیری می فرمایند. اگر هم فرصت ندارید می خواهید که شخصاً برایتان بخوانم؟
- نه. بگذار اینجا، فردا می خوانم. خیر پیش.
منابع زیادی راجع به فرضیه دولت متعارف موجود نیست. حقیقتاً اینکه بخواهیم در مکانیزم قدرت به دنبال راهکارهای آشتی دادن فرهنگ بومی با پدیده دولت بگردیم، دست اندر کار نویی شده ایم.
در همین باب و پیرامون همین موضوع صفحه ای را حول ایده یک «دولت متعارف مترقی» در هفته نامه پرشین چاپ لندن قلمی کرده ام که آنرا می توانید از اینجا دانلود کنید یا در اینجا بخوانید.
خدای خدایان زئوس – با آنهمه کبر و غرور – یکوقت با معشوقه زمینی اش سیمیل و دور از اذهان اولیای الاهی دست به شیطنت می زند. نتیجتاً خدازاده ای بنام دیونیسوس متولد می شود. اما سوگلی و همسر آسمانی خدای خدایگان که هرا نامی باشد باخبر می شود و آنان را نفرین می کند. سخت هم نفرین می کند. دیونیسوس سلامت عقلش را از دست می دهد. سر به بیابانهای زمین می گذارد و آواره می گردد. نهایتاً از شرّ نفرینهای نامادریش در جایی خیلی دور و در هندوستان مخفی می گردد. از آن پس او را به خدای بیگانه ستایش می کنند. خدای بیگانه که از المپ رانده می شود اما روزی باز خواهد گشت. مردمان عصری از اعصار تمدن میانه اعتقاد بر این داشتند که او روزی بازخواهد گشت. و تنها آنوقت هشیاری خود را بدست خواهد آورد. لاجرم تا باز نگردد عاقل نخواهد شد.
دیونیسوس در اساطیر یونان باستان به خدای میگساری شهره است.