تبليغاتX
تأملات واپسین

۱

شیلر فقید، او که عمق اندیشه­اش کران استبداد سیاه زمانه­اش درنوردیده بود، در روزگاری که آنچنان متفاوت از زمانه ما نیست از خود می­پرسید: «در روزگاری که چیرگی سلطه در هر مسیر دیگر زندگی ریشه دوانده، آیا درست است که این با اهمیت­ترین دستاوردها [فلسفه]، به تصادف فاقد شکل سپارده شود؟» کتاب را می­بندم و گویی آه­ی کشیده باشم از خود می­پرسم، آیا درست است که در عصر انجماد فکر، اسیر و دربند شیاطین بی­فکری بود؟ جوابش را نمی­دانم  -که نمی­خواهم بدانم - اما نیک می­دانم که جز این نیز تقدیر برایمان مقدّر نفرموده است. آدمی لجباز است و هر از گاهی مقاوم. دربرابر بسیاری از اعمال که به قوه مخیله­ی خویش ناپسند بیابد دست به لجبازی و مقاومت می­زند. این هم از احوالات این روزهای من! لجباز شده­ام مثل یک بچه در مقابل حرفها و سخن­هایی که ذهنم ریشه­های کهن و هزاران ساله بر آنها می­یابد. مقاومت می­کنم و حتی اگر بر مسیر حق باشند دست به اجرای آنها نمی­زنم.

۲

 کم کم به تکامل یک منشور فکری دموکراتیک – پروِژه ذهنی که پیشتر آغاز کرده بودم – نایل می­شوم و اینکه متاسفانه چرا دموکراسی (مردم­سالاری) قواره­ی ناجوری است بر اندام ناهمگون بنی­بشر ایرانی. حالا نمی­دانم روزی روزگاری این اندیشه­ها مکتوب بشوند یا خیر اما همین قدر می­دانم مادامی که جامعه در ید تفکرات کهن اسیر مانده باشد، هیچ فکر نوین و دموکراتیکی توان اجرا شدن در کلان اجتماع نخواهد داشت. به جرأت می­توان گفت با استناد به تاریخ جمیع ممالک دموکراتیک امروز جهان، آن بازه­ی زمانی که به مردم­سالاری درغلطیدند، عصری بود که در مقابل برآیند باورهای کهن قومی و مذهبی خویش سخت ایستادند. ایرانیان که این نمی­خواهند، بهتر آنکه دموکراسی را بکل فراموش کنند و خلاص! طعامی است گویی به مزاج ما جور همی نیاید. مهمترین لحظه در مداوای بیماری شاید لحظه­ای باشد که بیمار بپذیرد سخت بیمار است. ما سخت بیماریم و اکثریت هنوز اینرا نپذیرفته است.

چاپ مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389 توسط سهیل اسدی |

۱

 آرمانها و آرزوها در محدوده زیرین نصف­النهار سیاسی جهان بسیارند. ممالکی که دور زمانی عقب­مانده و «بربر» نامیده می­شدند پس از آن جهان سومی سپس در حال توسعه و ... اکنده از مردمانی هستند با آرزوهای بزرگ لاکن دست نایافتنی.

 اقلیم سیاسی جوامعشان به گونه­ای است که متأسفانه در محدوده عقل سلیم نمی­گنجد. ساختارهای اجتماعی­شان به گونه­ای است که انتظارات را برآورده نمی­کند. مولفه­های قدرت به گونه­ای برپا می­گردند که اراده ملی در کمال ناباوری به آخرین وزنه­ی تعیین کننده تقلیل می­یابد. در این جوامع حق تکلیف را شامل نمی­شود و مهمتر اینکه قانون مبنای موازنه و برقراری عدل نیست. حتی همان قوانین پرعیب و نقص و نیم­بندی که این جوامع بدان اجماع می­کنند مأخذ قرار نمی­گیرد. در آنجا انسان در ذات خود بالواقع ارزش نیست ولو مدعیان بسیاری در اینباره مداوم در تقلا هستند. در حقیقت، بسیاری از آنان غوطه­ور در فقر فرهنگی-ادبی-سیاسی: آنچه را نماد کرامت و شرافت و وقار انسانی می­شناسند زنجیرهای مستحکم و طویلی است بر قامت آزادگی انسان. کرامت در معنای بندگی ترویج می­شود و شرافت به مفهوم عبودیت. آنگاه تعلیم و تربیت چیزی فراتر از جهل و گسترش فقر علمی بر مدار بسته­ی فکر واپسگرای قرون وسطایی نیست. تولید ناخالص ملی این جوامع در حد و اندازه تصویربرداری، مونتاژ و بدل­سازی است. هیچ واژه­ای در این جوامع به معنای حقیقی خود تعریف نمی­شود و هیچ فردی در جایگاه حقیقی خود نمی­نشیند.

 چنانچه از ثروت خدادادی عظیمی برخوردار باشند که در ظاهر نشاندهنده رحمت الهی است، در بطن معادلات توسعه به نفرینیان زمین مبدل می­گردند و قضایا از آنچه شرحش به اختصار رفت بدتر می­گردد. نسلهای متمادی به تن پرورانی مفت­خور مبدل می­شوند که قرار است از آن نعمت خدادادی تغذیه شوند و لذا تمامیت یک اجتماع به خواب غفلت کشانده می­شود. قاعدتاً این نخستین بار نیست که مخاطب محترم این سطور از خود می­پرسد که چرا؟ لااقل این چرا به عرض تک تکِ جملات پیشین در مخیله او تکرار شده­اند و صد البته برای هرکدام پاسخهای شخصی به اذهان اندیشمندان خطور کرده و می­کند. حد مشترک تمام آن چراهای انتزاعی که تا به حال در مخیله جملگی متفکران تمامی ممالک اینچنینی جهان مطرح شده است به یک پرسش ساده تعلق دارد و آن اینکه: چرا زمام امور در ممالک کمتر توسعه یافته بر مدار منطق عالمانه و جهانشمول پی­ریزی نمی شود؟

 نگارنده معتقد است که این پرسش و جمیع پرسشهای مشابه جزء یک پاسخ ندارند و آن پاسخ نیز دقیقاً یک عبارت پدیده-گونه است: استبداد!   

۲

یادش بخیر! همین روزها بود...

« بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.

 

پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ

همه آلوده‌گی‌ست این ایام.

 

راهِ شومی‌ست می‌زند مطرب

تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام

اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند

ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

 

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،

نقشِ هم‌رنگ می‌زند رسام.

 

مرغِ شادی به دام‌گاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموارْجایِ دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام!

 

تشنه آن‌جا به خاکِ مرگ نشست

کآتش از آب می‌کند پیغام!

کام ِ ما حاصلِ آن زمان آمد

که طمع بر گرفته‌ایم از کام...

 

خام‌سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برفِ تازه، سلام! »

احمد شاملو

... روانِ بی­پیرای آن وجدانِ دردْ مشترک، شاد!

چاپ مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389 توسط سهیل اسدی |

هگل دولت (synthesis) را همنهادی از کنش خانواده (نهاد thesis) و جامعه مدنی (برابرنهاد anti-thesis) می­داند. فارغ از اینکه وی نخستین اندیشمندی است که واژه جامعه مدنی را به زبان می­آورد، تعاریف او همیشه جای بسی تأمل دارد. اصولاً این از نگاه دگرگونه هگل به مسائل ناشی می­شود. بی مقدمه نظر شما را به بخش­هایی از تعریف او از دولت جلب می­کنم.

«اصلی است مشهور و مورد قبول عموم، که بزرگ­ترین ملاحظات نفع خاص دولت است. دولت آن روحی است که در جهان سکونت دارد و خود را به واسطه آگاهی در جهان تحقق می­بخشد، و حال آن که در طبیعت روح خود را فقط به صورت دیگری از خود، به صورت روح درخواب، تحقق می­بخشد... مشیت الهی در جهان است که دولت را تشکیل می­دهد... هنگام تصور دولت نباید دولت­های خاص یا موسسات خاص را در نظر بگیریم، بلکه باید تنها مثال را، که فعلیت خداست بر روی زمین، مورد توجه قرار دهیم.» (فلسفه حق، ص. ۲۵۷) «هر دولتی که برحسب اصول فلان آدم نکبت­بار اعلام شود، و هرچند که فلان یا بهمان عیب آن را باید اذعان کنیم، اگر این دولت از زمره دولت­های تکامل­یافته زمان ما باشد، دارای عناصر اساسی وجود حقیقی خود خواهد بود. اما از آنجا که عیب­جویی از درک خصائل مثبت آسان­تر است، به آسانی می­توان به اشتباه ندیده گرفتن اورگانیسم درونی خود دولت دچار شد و جنبه­های بیرونی آن را در نظر گرفت، دولت اثر هنری نیست، دولت در جهان وجود دارد، و لذا در معرض اختیار و تصادف و اشتباه است. بنابراین رفتار بد اعضای دولت ممکن است به انحای گوناگون به آن آسیب برساند. اما ناقص­ترین افراد، آدم­های جنایت­کار، عاجز، درمانده، باز افراد زنده آدمی محسوب می­شوند: عنصر مثبت، زندگی، به رغم همه نقایص باقی می­ماند، و ما این جا فقط به این عنصر مثبت بسنده می­کنیم.» (فلسفه حق، ص. ۲۵۸)

چاپ مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389 توسط سهیل اسدی |

گفته می­شود، در تواریخ اینچنین آمده است، که سیاستنامه خواجه - وزیر ملکشاه سلجوقی – توسط منشی او که رئیس خزانه بود انشاء شده است. چنانچه این اطلاعات صحیح باشد آنچه در ادامه می­خوانید به قلم محمّد مغربی است که به دستور خواجه نظام­الملک طوسی یکی از غنی­ترین و گهربارترین سیاست­نامه­های فرهنگ ایرانی را به رشته تحریر درآورده است. ابتدا بخشی از مقدمه را تحت عنوان «در سبب نهادن کتاب» بخوانیم:

«سبب نهادن این کتاب آن بود که ... ملکشاه ... چند کس را از بزرگان و پیران و دانایان فرمود که هر یک در معنی مملکت ما اندیشه کنید و بنگرید تا چیست که آن در عهد ما نه نیکوست و بر درگاه و دیوان و بارگاه و مجلس ما شرط آن به جای آرند. و بر ما چه پوشیده شده است و کدام شغل است که پیش از ما پادشاهان شرایط آن به جا می­آورند و ما نمی­کنیم. و نیز هر چه از آیین و رسم ملوک گذشته بوده است آن تعلّق به دولت و ملک سلجوقیان همه بنویسند و برای ... عرضه کنند تا ما تامل کنیم و بفرماییم تا پس از این کارهای دینی و دنیاوی بر قاعدۀ خویش رود و هر شغلی به جای آورده باشد و آنچ نه نیک است از آن بازدارند. چون خدای عزوجل جهان را به ما ارزانی داشت و نعمت بر ما تمام گردانید و دشمنان ما را مقهور کرد، نباید که هیچ چیز در مملکت ما بعد از این ناقص باشد...» (صص ۱-۲)

درباره مخالفان مردم که خود را لباس مخالفت با دولت می­پوشانند اما پس از چندی ظاهر شیطانی آنان بر همگان آشکار خواهد شد و باعث عقب افتادگی اقوام و ملت می­گردند و هیچ سودی ندارند، می­گوید:

«... اگر .... هیچ این دولت ... را از آفتی حدیثه رسد یا آسیبی ... پیدا شود، این سگها از نهضت بیرون آیند و بر این دولت خروج کنند و دعوی شیعت و قوّت ایشان بیشتر از رافضیان و خرمدینان باشد و هرچه ممکن باشد کرد از فساد و قیل و قال و بدعت چیزی نگذارند. به قول، دعوی مسلمانی کنند و به معنی، فعل کافران دارند ... هیچ دشمن از ایشان شوم­تر و به نفرین­تر نیست و ملک خداوند عالم را هیچ خصمی از ایشان بتر نیست و کسانی که امروز در این دولت قوّتی ندارند و دعوی شیعت می­کنند از این قوم­اند و در سِرّ کار ایشان می­سازند و قوّت می­دهند و دعوت می­کنند و خداوند عالم را بر آن می­دارند که خانۀ بنی­عباس را بردارد و اگر بنده غطا از سر این دیگ بردارد بس رسوایی بیرون آید.» (صص ۴-۱۹۳)

چنانچه جامعه سالم باشد یعنی مردمان دچار فقر فرهنگی نگردیده باشند، فرمانروای نیک و اهل تقوا و فاضل حاکم می­گردد و آنگاه کارها به آسانی انجام می­گیرد و اجتماع به انتظام می­افتد و امور مردم و مملکت به عدل و نیک رفع می­گردد. خواجه نظام­الملک می­گوید:

«... که چون روزگار نیک فراز آید و زمانه بیمار نگردد، نشانی آن باشد که پادشاه نیک پدید آید و اهل فساد را مالش دهد و وزیر و پیشکاران او نیک باشند و هر کاری، کاردان را فرماید که اهلیت دارند و دو شغل یک کس را نفرمایند و پادشاه از رعیّت پرسیده باشد و کودکان را برنکشد و تدابیر با پیر و دانایان کند و کارها به قاعدۀ خویش باز برد تا کارهای دینی و دنیاوی به نظام بود و هر کسی را به اندازۀ کفایت او عمل بود و هرچه به خلاف این رود رخصت ندهد و کمابیش کارها به ترازوی عدل و سیاست راست گرداند.» (ص ۱۸۳)

در ضرورت حفظ و حراست از دین و احترام به روحانیون و گوش سپاردن به آوای زاهدان و اندیشمندان و بر تن کردن خصایل نیکو، حاکم را چنین نصیحت می­کند:

«بر پادشاه واجب است در کار دین پژوهش کردن و فرایض و سنّت و فرمانهای خدای تعالی به جای آوردن و کار بستن و علمای دین را حرمت داشتن و کفاف ایشان از بیت­المال بدید آوردن و زاهدان و پرهیزکاران را گرامی و عزیز داشتن و واجب چنان کند که در هفته یک یا دوبار علماء دین را راه دهد و امر حق تعالی از ایشان بشنود و تفسیر قرآن و اخبار رسول صلّی الله علیه و سلّم بشنود و حکایات پادشاهان عادل بشنود ... نیکوترین چیزی که پادشاه را باید، دین درست باشد زیرا که مملکت و پادشاهی و دین همچون دو برادرند، هرگاه که مملکت اضطرابی دارد، در دین خلل آید و بددینان و مفسدان پدید آیند و هرگه که کار دین با خلل باشد مملکت شوریده بود و مفسدان قوّت گیرند.» (صص ۴۳-۶۲)

چاپ مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389 توسط سهیل اسدی |